آنقدر که شعر خود را بسرایم . به زیستن ادامه خواهم داد تا تصفیه شوم از یاس های اصفهان...
بدن را عریان می طلبم تو می دانی رمز دیدن سطح صاف و تمیز پوست را بی پارچه سیاه ...رنگ یکدست و زیبای پوست را زیر درخشش آفتاب... هیچ اندیشه ی حقیر دیگری را جز این نخواهم پذیرفت.
جماعت ترسو که از زیبایی می هراسید و از تجربه ی طعم لذت می هراسید و مرز را خود برای خود تعریف می کنید...تجربه ...تجربه کردن ...تعریف کردن تجربه برای خود و بر خلاف تمام آچه که برایت تعریف می کنند پیش رفتن .
روزی نجات خواهیم یافت.








