تبارشناسی ام را بخوان .تبار شناسی ام را...اینجا برای زیستن خودم را زدوده ام خودم را تکانده ام از همه.اینجا برای زیستن یک غار برای خویش ساخته ام آنچنانکه در اعماق تنگ و تاریک لاسکو هزاران سال پیش ،این خودم بودم که پیش میرفتم و گاو میکشیدم خودم را میکشیدم ...گاو می کشیدم...برای زیستن در غار زندگی میکنم و نقش دست خویش را بر دیوار میکوبم در غار زندگی میکنم و هنر جنبه ی جادویی بر من خواهد داشت چرا که من برای زیستن نیایش میکنم تا فراموش کنم ...
آه مرگ در این حوالی بو میکشد من چهره ی درد و بیماری و مرض را میبینم روی سکوی آشپزخانه نشسته است و پاهایش را تکان میدهد ...زیر تخت در تاریکی شب ها به من چشمک میزند ...روی سینه پدرم خونش را میمکد و او زرد میشود و پیر ...و من شاهد زوالم...وآرزوهای هرگز به وقوع نپیوسته
من در این غار به انتظار منجی گاو میکشم ...شبها بغض گلویم را تنگ میکند اشک خوابم را سنگین.
تلوزیون اخبار میگوید ،بحث روشنگرانه میکند اما بک گراند مجری ملولم میکند از دوری...بلوایی ست هیاهویی ست .من در غارم هر روز بارور میشوم و هر روز کودکان نارسم سقط میشوند .من کودکان مرده نارسم را زیر فرش قایم میکنم به دیوار می چسبانم توی پشتی بالشم میکنم...شب ها که هیچ نیست تو نیستی هیچ نیست بالشم را به سینه می فشارم بچه های نارس مرده ام را می خوابانم.
درختانی دیدم بسیار بسیار بلند ، پیر و قدیمی با تنه ای چروکیده و زبر و زیبا. زنده تر از هرچه می شناختم و بلندتر از هرچه دیده بودم. سبزتر از آسمان شب! گویی درخت نبودند که حضوری را می طلبیندکه گوش فراداردشان.
در اتاقی کاهگلی با سقف تیر چوبی و فرش قشقایی و اجاق پادیواری که کنده چوبی را شبانه تا صبح به گرمی در آن سوزاندیم خوابیدیم و صبح عسلی خوردیم از کندوهایی که زنبورانش از انبوه نیلوفرهای باغ چشیده بودند.
چه چیز مرا به آنجا کشاند؟
سیبهای سبز درختی چنان ترد و انبوه بودند که بوسه را بیاد می آورد و از میان برگها و خاشاک زمین گردوهای درشت می جستیم.
گاو بود، آب بود، راه بود،کرت بود، باغ بود، بوی پونه ی کوهی در هوای نزدیک چشمه چیزی بود که هرگز در زندگی درک نکرده بودم. لباس پیرزن قشقایی بود، کلبه های سنگی و گلی در دامن اسطوره ای زاگرس.
درّه ای سبز بود با باغهای انبوه سیب و گردو. سپیدی سپیدارهای بلند، تیرگی درختان اساطیری، صدای آب، مسیر مار پیچ و ماه بلند.
کهکران.
این صفحه در معمّا
كم از اوراق كتاب مقدس من نخواهد بود.
یا آن اوراق دیگر
كه دهان های نادان بازخواندند
با این باور كه دست- نوشته ی انسانی است
نه آینه های تاریك روح القدس.
منی كه بود و هست و خواهد بود
دوباره به كلام مكتوب سر فرود آورده ام،
كه زمان در توالی است و چیزی بیش از یک نشانه نیست
آن كه با كودكی بازی می كند با چیزی
بازی می كند،
نزدیك و مرموز
یك بار خواستم با بچه هایم بازی كنم
با ترس و مهربانی در میان شان ایستادم
من از زهدانی زاده شدم
در اثر جادویی.
زیر فسونی زیستم در جسمی زندانی شدم،
در تواضع یك روح.
خاطره را شناختم،
سكّه ای را كه هیچ گاه دوباره یكسان نیست.
امید و ترس را شناختم،
صورت های توامان آینده ای نامعلوم را.
بیخوابی را شناختم خواب را ، رؤیا ها را،
جهل را، جسم را،
هزارتوهای مدّور عقل را،
دوستی انسان ها را،
عبودیّت كورسگان را
مرا دوست داشتند ، شناختند ، ستودند.
و از صلیب آویختند.
من جام ام را تا به درد نوشیدم.
چشمان ام دیدند آن چه را كه هرگز ندیده بودند
شب و ستارگان بیشمارش را.
چیزها را شناختم صاف و ناصاف ،خشن و ناهموار،
طعم عسل را و سیب را،
آب رادر گلوی عطش،
سنگینی فلز را در دست،
آوای انسانی را ،صدای پاها را بر علف،
بوی باران را در جلیل،
فریاد مرغان را برفراز.
تلخی را هم شناختم.
نوشتن این كلمات را به مردی عامی واگذاشته ام.
و هیچ گاه آن كلماتی نخواهند شد كه می خواهم بگویم
بلكه تنها سایه ای از آنها خواهند شد.
این آیه ها از ابدیّت من فرو چكیده اند.
بگذار كس دیگری این شعر را بنویسد.
نه آن كه اكنون كاتب آن است.
فردا درخت عظیمی خواهم بود در آسیا.
یا ببری در میان ببران
كه قانون خود را بر بیشه ها ی ببر ابلاغ می كند.
گاه غربت زده به گذشته می اندیشم
به بوی دكّه ی آن نجّار.
- خورخه لوئیس بورخس
اینروزها کتابی کوچک را میخواندم به اسم "شهرهای نامرئی". کتابی قدیمی و به شیوه ای عجیب و محتوایی بس عجیبتر که علیرغم نازکیش انگار خیال تمام شدن نداشت.آنچه در کتاب می آمد با آنچه بر تو روی می داد بهنگام خواندن، یکی می نمود و تو سرگشته و منتظر تا آنجا می رفتی(البته اگر صبور بودی) که داستان می رفت و آن بر سرت می آمد که بر سر شخصیتهای ماجرا... .
کتاب همین اواخر بدستم رسید... در هنگامه ای که گویی زمانش بود... بسان بسیار دیگر چیزها که در موقعی هموار به آنها رسیده ام. یا شاید هم چنانکه در خود کتاب آمد "آنچه مقصود را تعیین می کند صدا نیست، گوش است".
در آستانه سفری اثیری به شهرهایی نامرئی ام... .
"...آنچه او در جستجویش است همواره چیزی در جلوی رو یش است و حتی اگر صحبت ازگذشته بمیان می آمد، گذشته ای بود که رفته رفته با پیشروی او دگرگون می شد. زیرا گذشته مسافر بسته به مسیری که طی کرده است تغییر می کند. منظور گذشته نزدیک نیست که با گذشت هر روز، روزی به آن اضافه می شود بلکه گذشته بسیار دور است.
مسافر به محض ورود به هر شهر جدید گذشته ای را که بر آن تملکی نداشته باز می یابد.غرابت آنچه دیگر نیستی یا دیگر مالکش نیستی در پیچ و خم اماکن ناآشنا و تصاحب نشده به انتظارت نشسته است.
مسافر وارد شهری می شود . در میدانی به شخصی بر می خورد که لحظه ای را زندگی می کند که می توانسته است از آن او بوده باشد. او می توانسته است اکنون به جای آن مرد باشد، اگر در گذشته ای بسیار دور، زمان بر او متوقف می شد، یا اگر در زمانی بسیار پیشتر از آن، بر سر چهارراهی، به جای در پیش گرفتن راهی که پیموده بود،راه دیگری را در جهت مخالف بر می گز ید بعد از گشت و گذاری دراز اکنون خود را بجای آن مرد در میدان می یافت.
اما او دیگر از آن گذشته واقعی یا مفروض خود کنار مانده است، دیگر نمی تواند توقف کند. باید راهش را تا شهر دیگری ادامه دهد، تا آنجا که گذشته ای دیگر در انتظارش نشسته است یا تا آنچه می توانست آینده احتمالی او باشد و اکنون زمان حال شخص دیگری است.
آینده های تحقق نیافته، تنها شاخه هایی از گذشته هستند.
[...]
دیگرجا، آیینه ای منفی است. مسافر با کشف آن همه که از آن او نبوده و هرگز نخواهد بود، به آن اندکی که از آن اوست راه می برد."
- ایتالو کالوینو
معجزه ی نوستن برای من اتفاق افتاد ...غربت ملال آور نوشته هایم که از ده سالگی آغاز گردیده بود در نقطه ای پس از کوبیدن های بسیار حل شد،انگار که گره ای که از آغار کودکی و تنهایی در مغز من پدید آمده بود گشوده گردید.سالهای سال.در تمامی روزهای غمبار پشت پنجره ...پشت پنجره دم غروب، پرواز دسته جمعی کلاغها را شمردن ...برای نیلوفر سه ساله ،شش ساله،ده ساله،سیزده ساله،شانزده ساله،بیست ساله ...شمردن شمردن،غربت خانگی را شمردن،ملال زدگی خیابان ها را شمردن ،شمردن شمردن...کوبیدن کوبیدن با غم کوبیدن بر غم کوبیدن در غم کوبیدن...
تا آن هنگام که مرا خواندی
آن هنگام که تمام مرا خواندی و نام خود را چون مُهر چون مِهر بر من نوشتی ،حک کردی، نوشتی.خواندی چون تو یگانه انسانی هستی که "توان" خواندن را داری چون تو می توانی متن را با تمامی چشم هایت ببلعی.تو می توانی متن را بفهمی اما فهم خود تو برای انسان ها دشوار می نماید و فهم تو است که نیاز به فهم دارد.وقتی مرا خواندی راه را بر من گشودی راه تمامی آن سالها را و تو امروز سالهای پشت سر مرا هم می خوانی آنها را که هیچ کس نخواند می خوانی و وقتی می خوانی من می فهمم که انگار تمامی آن سالها برای این بود که تو در چنین روزی بخوانی و سماجت من بر کوبیدن در غم برای این بود که راه گریزی نبود و زندگی ناگزیر بود از معنا گرفتن بر خویشتن ...این زمانی ست که مرا می خوانی و در هم نشست میکنیم در هم نشست کرده ایم ...این است که امروز من مفهوم زندگی غمبار تو را می فهمم و تو نیز...این است که ساختن معنا گرفته است و انرژی را از هستی می مکد تا پدید آید ...این است معنای آنچه تو مسیح می خوانیش و من آویختن صلیب ...برایت قصه های شبانگاهی خواهم گفت ؛تو میدانی داستان آن ولگردی را که در میان کوچه ها نیلبک می زد و تمام موش های خاکستری را جونده های روزمرگی را مسحور خویش میکرد و همراه خویش می ساخت ...از میان کوچه های دیوار قرمز شهر میگذشتند.آنگونه که من و تو جاده ها را پشت سر گذاردیم ترس ها را نیز آفتاب داغ و دهکده ی بی جان را و هیاهوی بسیار برای هیچ را ،آنگاه که خورشید فرود آمد و ما مسیر چشمه را پیش گرفتیم و تا برکه پیش آمدیم از خاروحشی گذشتیم و سرازیر شدیم آن هنگام که زنجره ها شروع به زمزمه کرده بودند و باغ بوی سبزش را پخش کرده بود، سنگین بر ارتفاع .از میان کوچه باغها در پی نوای نیلبک ولگرد آواره ای میرفتیم تا آوارگی و آزادگی را در خویشیتن باز یابیم ،رقص کنان و تنها و بریده از تمامی کبود مردمان با کوله ای بر دوش تو و آبی در دست من و بوسه هایی به پیوست.همچون بی برای سی همچون سی برای بی ،بعد از سالها...
همچنان خواهم خواند همچنان خواهم راند دور خواهم شد از این شهر غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق ،قهرمانان را بیدار کند...








