تبليغاتX
eggberts

eggberts

به زیستن ادامه خواهم داد..

آنقدر که شعر خود را بسرایم . به زیستن ادامه خواهم داد تا تصفیه شوم از یاس های اصفهان...

بدن را عریان می طلبم تو می دانی رمز دیدن سطح صاف و تمیز پوست را بی پارچه سیاه ...رنگ یکدست و زیبای پوست را زیر درخشش آفتاب... هیچ اندیشه ی حقیر دیگری را جز  این  نخواهم پذیرفت.

جماعت ترسو که از زیبایی می هراسید و از تجربه ی طعم لذت می هراسید و مرز را خود برای خود تعریف می کنید...تجربه ...تجربه کردن ...تعریف کردن تجربه برای خود و بر خلاف تمام آچه که برایت تعریف می کنند پیش رفتن .

روزی نجات خواهیم یافت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

به طرز احمقانه ای سعی میکنی تقلا کنی.من اصلا شاد نیستم ...نمی دانم از کی .می دانم از زمانی علیه تمام های دلتنگی هایم شوریدم علیه تمام آن چیزهایی که به گلویم سالهای سال چنگ می انداختند علیه غم های بی دلیل وجود غمگین...علیه تمام صحنه های ملال آور معماری و پرواز کسل کننده ی کلاغ ها از پنجره ی بزرگ رو به غروب با تمام توان یکبار دور شدم و به سمت نور و رنگ دویدم و فضا مرا در بر گرفت و من با خودم اندیشیدم تمام شد ...پشت سرش گذاشتم و فکر کردم می شود به دیدن یک سنگ یا یک درخت امید داشت و زیست...اما از فضایم دور شدم ...کاملا جبری از انسان هایی که دیدن هر روزشان به من توان و انرژی میداد از انسان های ملموسی که می شد عاشقشان باشی و عاشقشان بودم...وحشتناک است که چهره ی تو به این روزگار بنشیند با نوعی  ازغم  آشنا شوی که نباید حالا...حالا وقتش نبود که دلسرد شوم اما من دلسردم.زندانیم.من زندانیم ...تمام روز احساس گربه ای را دارم که پشت یک دیوار بتونی به بازی های نور پنجره همسایه پنجه میکشم و پنجه ام از روی سطح دیوار صاف سر می خورد ...زندانیم  چون از امید از حضور امید عمیقا ناامیدم ...نا امیدم اما به روی خودم نمی آورم حرفی نمی زنم کسی نیست که خواهان گوش کردن به این حرف ها باشد حتی خودمبه حرف زدن بی اعتقاد شده ام به نا امید بودن بی اعتقاد شدم اما نا امیدم... من از سال های پیش چنین نتیجه گرفتم که از نا امیدی حرفی نزنم...اما نا امیدی از امتداد صلیبم به قلبم رخنه کرده...وقت را برای زیبا شدن تنگ می دانم ...هرگز دامن نخی قرمز نپوشیده ام و هرگز فرصت آنکه تن خود را زنانه بیابم، نیافتم ...هرگز عشق را رودررو بی پروا بی ترس صریح و باز در آغوش نگرفتم هرگز خودم را در آینه ندیدم .هرگز شاد نبودم.هرگز میهمانی نرفتم.هرگز میان انسان ها سخن نگفتم هرگز با انسان ها نخندیدم...از تمام زیستن یک راه برای نفس کشیدن یافتم؛ نامش را گذاشتم" هنر ".عین کودک گرسنه به سینه اش چسبیدم اما هنر در ذهن یک زندانی چه تجلی درخشانی خواهد داشت ...تمام روز من هستم و من بی هیچ انسانی بی هیچ منجی بی هیچ یاری بی هیچ استادی بی هیچ دوستی من هستم و من و سعی می کنم عین گاو قحطی زده ای چیزی برای خوردن بیابم اما چشمانم همواره گرسنه می مانند ...از هیچ دیگر هیچ بیرون نمی کشند .در باتلاق خانواده گرفتار شدم ذره ذره در خود میکشاندم و هیچ امیدی هیچ چاره ای برای یافتن امیدی که توان بیرون کشیدنم را از این سیستم مهربان خانه داشته باشد نمی یابم ...کتاب ها به دادم نمی رسند ...اصفهان باتلاق بزرگ تر ...هیچ جایی برای خارج شدن از خانه یا جایی برای بودن بهتر از خانه در این شهر کثافت سراغ ندارم نه هیچ جا نه هیچ کس نه حتی یک نفر...خودکشی راه احمقانه تریست از همان چیزهایی ست که اعتقادی به آن ندارم اما در من حضور پیدا کرده است ...نخواستن زیستن ..امید نداشتن به زیستن..حتی نخواستن مردن..خواستن تمام شدن یکباره ی همه چیز همه ی این زندگی خنثی احمقانه این حد متوسط از همه چیز...حد متوسط مالی حد متوسط اجتماعی حد متوسط زندگی متوسط در برابر بدبختی محض و خوشبختی که هرگز هیچ کس لمسش نکرده...حوصله ی زیستن را نداشتن حوصله خودم را نداشتن حوصله ی افکار احمقانه ام را نداشتن ...خسته شدن ...خسته شدن از تلاش های تمام عمر خسته شدن از امید های تمام عمر تلاش های بی جواب امید های ابلهانه امید به نجات یافتن امید به این صلیب امید به عشق امید به تمام شدن یک روز این شهر احمقانه امید به پکیدن هر چه چهره ی زشت مسلط به زندگیت امید به آزادی امید به تمام شدن همه چیز ...یک روز همه چیز ...امید به اینکه فکر کنی تلاش های تک نفره ات به تنهایی جواب میدهد و تو از این وضعیت چسبناک بیرون میکشد امید به آرمان آه آرمان چقدر آرمان ،بیچاره آرمان نخ نما شد .امید به اینکه در یک انسانی چیزی برتر از خودت را ببینی که بتوانی به آن چیز امید داشته باشی اما این انسان ها یا دورند یا سالها از مرگشان گذشته در این جزیره جذامیان در میان این جماعت خواب ...کوتوله های کوته فکر ...وحشی ها ی غارنشین که تمام تلاش و توانشان به خوردن گوشت لخم و خوابیدن و ریدن معطوف است نه حتی سکس.

نه حتی ساعتی که عشق کنار تو بنشیند مسخره کرده ام خودم را با تمام سلول های بدنم .کدام عشق کدام یار...

جرات خودکشی را دارم؟روزگاری داشتم انجامش میدادم حالا را نمی دانم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

اومدم تهران. باید برگردم اینجا. حرکت و کار و سرعت. نفسم دیگه در نمیومد تو اون تنهایی و سکون.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط حسن  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

در هاویه کیست که تورا می خواند ؟!در هاویه کیست؟

تبارشناسی ام را بخوان .تبار شناسی ام را...اینجا برای زیستن خودم را زدوده ام خودم را تکانده ام از همه.اینجا برای زیستن یک غار برای خویش ساخته ام آنچنانکه در اعماق تنگ و تاریک لاسکو هزاران سال پیش ،این خودم بودم که پیش میرفتم و گاو میکشیدم خودم را میکشیدم ...گاو می کشیدم...برای زیستن در غار زندگی میکنم و نقش دست خویش را بر دیوار میکوبم در غار زندگی میکنم و هنر جنبه ی جادویی بر من خواهد داشت چرا که من برای زیستن نیایش میکنم تا فراموش کنم ...

آه مرگ در این حوالی بو میکشد من چهره ی درد و بیماری و مرض را میبینم روی سکوی آشپزخانه نشسته است و پاهایش را تکان میدهد ...زیر تخت در تاریکی شب ها به من چشمک میزند ...روی سینه پدرم خونش را میمکد و او زرد میشود و پیر ...و من شاهد  زوالم...وآرزوهای هرگز به وقوع نپیوسته

من در این غار به انتظار منجی گاو میکشم ...شبها بغض گلویم را تنگ میکند اشک خوابم را سنگین.

تلوزیون اخبار میگوید ،بحث روشنگرانه میکند اما بک گراند مجری ملولم میکند از دوری...بلوایی ست هیاهویی ست .من در غارم هر روز بارور میشوم و هر روز کودکان نارسم سقط میشوند .من کودکان مرده نارسم را زیر فرش قایم میکنم به دیوار می چسبانم  توی پشتی بالشم میکنم...شب ها که هیچ نیست تو نیستی هیچ نیست بالشم را به سینه می فشارم بچه های نارس مرده ام را می خوابانم.

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

درختانی دیدم بسیار بسیار بلند ، پیر و قدیمی با تنه ای چروکیده و زبر و زیبا. زنده تر از هرچه می شناختم و بلندتر از هرچه دیده بودم. سبزتر از آسمان شب! گویی درخت نبودند که حضوری را می طلبیندکه گوش فراداردشان.

در اتاقی کاهگلی با سقف تیر چوبی و فرش قشقایی و اجاق پادیواری  که کنده چوبی را شبانه تا صبح به گرمی در آن سوزاندیم خوابیدیم و صبح عسلی خوردیم از کندوهایی که زنبورانش از انبوه نیلوفرهای باغ چشیده بودند.

چه چیز مرا به آنجا کشاند؟

سیبهای سبز درختی چنان ترد و انبوه بودند که بوسه را بیاد می آورد و از میان برگها و خاشاک زمین گردوهای درشت می جستیم.

گاو بود، آب بود، راه بود،کرت بود، باغ بود، بوی پونه ی کوهی در هوای نزدیک چشمه چیزی بود که هرگز در زندگی درک نکرده بودم. لباس پیرزن قشقایی بود، کلبه های سنگی و گلی در دامن اسطوره ای زاگرس.

درّه ای سبز بود با باغهای انبوه سیب و گردو. سپیدی سپیدارهای بلند، تیرگی درختان اساطیری، صدای آب، مسیر مار پیچ و ماه بلند.

کهکران.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط حسن  | 

این صفحه در معمّا 
كم از اوراق كتاب مقدس من نخواهد بود.
یا آن اوراق دیگر
كه دهان های نادان بازخواندند
با این باور كه دست- نوشته ی انسانی است
نه آینه های تاریك روح القدس.
منی كه بود و هست و خواهد بود
دوباره به كلام مكتوب سر فرود آورده ام،
كه زمان در توالی است و چیزی بیش از یک نشانه نیست
آن كه با كودكی بازی می كند با چیزی
بازی می كند،
نزدیك و مرموز
یك بار خواستم با بچه هایم بازی كنم
با ترس و مهربانی در میان شان ایستادم
من از زهدانی زاده شدم
در اثر جادویی.
زیر فسونی زیستم در جسمی زندانی شدم،
در تواضع یك روح.
خاطره را شناختم،
سكّه ای را كه هیچ گاه دوباره یكسان نیست.
امید و ترس را شناختم،
صورت های توامان آینده ای نامعلوم را.
بیخوابی را شناختم خواب را ، رؤیا ها را،
جهل را، جسم را،
هزارتوهای مدّور عقل را،
دوستی انسان ها را،
عبودیّت كورسگان را
مرا دوست داشتند ، شناختند ، ستودند.
و از صلیب آویختند.
من جام ام را تا به درد نوشیدم.
چشمان ام دیدند آن چه را كه هرگز ندیده بودند
شب و ستارگان بیشمارش را.
چیزها را شناختم صاف و ناصاف ،خشن و ناهموار،
طعم عسل را و سیب را،
آب رادر گلوی عطش،
سنگینی فلز را در دست،
آوای انسانی را ،صدای پاها را بر علف،
بوی باران را در جلیل،
فریاد مرغان را برفراز.
تلخی را هم شناختم.
نوشتن این كلمات را به مردی عامی واگذاشته ام.
و هیچ گاه آن كلماتی نخواهند شد كه می خواهم بگویم
بلكه تنها سایه ای از آنها خواهند شد.
این آیه ها از ابدیّت من فرو چكیده اند.
بگذار كس دیگری این شعر را بنویسد.
نه آن كه اكنون كاتب آن است.
فردا درخت عظیمی خواهم بود در آسیا.
یا ببری در میان ببران
كه قانون خود را بر بیشه ها ی ببر ابلاغ می كند.
گاه غربت زده به گذشته می اندیشم
به بوی دكّه ی آن نجّار.

- خورخه لوئیس بورخس

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط حسن  | 

اینروزها کتابی کوچک را میخواندم به اسم "شهرهای نامرئی". کتابی قدیمی و به شیوه ای عجیب و محتوایی بس عجیبتر که علیرغم نازکیش انگار خیال تمام شدن نداشت.آنچه در کتاب می آمد با آنچه بر تو روی می داد بهنگام خواندن، یکی می نمود و تو سرگشته و منتظر تا آنجا می رفتی(البته اگر صبور بودی) که داستان می رفت و آن بر سرت می آمد که بر سر شخصیتهای ماجرا... .

کتاب همین اواخر بدستم رسید... در هنگامه ای که گویی زمانش بود... بسان بسیار دیگر چیزها که در موقعی هموار به آنها رسیده ام. یا شاید هم چنانکه در خود کتاب آمد "آنچه مقصود را تعیین می کند صدا نیست، گوش است".

در آستانه سفری اثیری به شهرهایی نامرئی ام... .

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط حسن  | 

کم مینویسم میدانم که کم مینویسم ،خوب نیست که آدم کم بنویسد،انسانی که کم بنویسد رو به زوال است...شاید...ساعت نزدیکهای سه نیمه شب است و هم اتاق من از صدای تلق تلق انگشتانم روی صفحه کیبورد بی خواب شده ،نوشتن هم دنگ و فنگ دارد عین یک زائو نیمه شب به ناگاه نیاز به زاییدن دارم...درد دارم...نوشتن درد میخواهد .دردم این روزها کم شده ،این بد است که درد آدم کم شده باشد چرا که دنیا زشتی کم ندارد ،دیده بستن من بی دردی آفریده.وقتی درد را نبینی به آن معنی نیست که حسش هم نمیکنی ،از آنرو که آگاهانه باآن برخورد نمیکنی بیشتر عذابت میدهد بسان شبیخون کابوسی شبانه.سعی میکنی،مدام سعی میکنی که موجود بهتری باشی سالهایت که این آرمانگرایی و ابرانسانی بیچاره ام کرده...این روزها بیشتر از هر زمان دیگری جس میکنم که باید تصمیم اساسی برای زندگیم بگیرم ،چاره ی دیگری نیست،از کاهلانه زیستن خسته ام و باز سعی میکنی که موجود بهتری باشی...موجود بهتری باشی در زمانی که با محیط زندگیت درگیری ،کلنجار میروی سعی میکنی فکر کنی که چه غلطی باید کرد یا چه غلطی میتوانی بکنی بر فرض که جای زندگیت هم عوض شود باز چه غلطی میخواهی بکنی...به غلطی که میخواهم بکنم این روزها نزدیکترم درواقع به گونه ای مات و مه آلود قادر به دیدنش هستم ...فقط باید انجامش دهم...این روزها به انجام دادن بیشتر معتقدم و بیشتر انجام میدهم سعی میکنم فرقی باشد بین من و نیلوفری که لکه ای را روی زمین میداد و لکه اذیتش میکرد اما فقط اذیتش میکرد و قادر نبود لکه را آنقدر ببیند که توان پاک کردنش را داشته باشد ،فقط به لکه فکر میکرد و به روزی که پاکش کند و مهملاتی دیگر...امروز سعی میکنم آن باشم که به محض دیدن لکه فقط به سمتش هجوم ببرم...غشاء تنهایی ام هم این روزها یا شاید ماه هاست که نازک شده حس میکنم از ماه عسل و طوفان بازگشته ام...بودن و همراهیه همه جانبه ی یک دوست خوب است آن بخش عذاب آور وجودت را که مدام از تو "بودن یک مرد"رامیخواهد را کامل میکندراحت میشوی از چنگک انداختن این حس به روحت...این است که مغزت گنجایش بیشتری برای حرکت پیدا میکند ...من زیاد عاشق بوده ام اما کمتر رابطه داشته ام فرق من با من گذشته این است که امروز از خواستن عشقی که سالها به دنبالش بودم رد شده ام یک چیز درونی هست که مدام فکر میکردم در بیرون از خودم باید به دنبالش باشم.در گذر از اتوبان از بغل دستی ام پرسیدم کجا باید رفت فکر کرد؟!بی آنکه سوالم فکرش را درگیر کرده باشد گفت :کوه......باید برم ،یک کوه دور تنها...وفکرکنم به اینکه درباره ی چه چیز باید فکرکنم..........
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 3:12 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  |