تبليغاتX
لوتوس
خیال یا واقعیت؟

داستان های واقعی با آدم های خیالی ...یا آدم های واقعی در داستان های خیالی...؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

صبح خوبی بود. از تاریکی خانه که بیرون زدم خیالم راحت شد که آسمان هنوز هم آبی است و هوا زیاد سرد هم نیست و چه خوب که به ژاکت احتیاج ندارم . از سر کوچه که پیچیدم نفس راحتی کشیدم و لبخندی محو... که هنوز گنجشکها هستند و هنوز خدا در جسم من و درخت و گنجشک وآب حلول می کند.صبح خوبی بود علاوه بر زندگی که جیب هایم را پر کرده بود 1000 تومن هم داشتم.وبا تمام وجود لذتش را درک می کردم که چه خوب است آدم 1000 تومان داشته باشد و چه کارها که با 1000 تومن می شود کردو چه قدر یک روز می تواند با حضور یک آسمان چند گنجشک یک درخت و 1000 تومن شیرین باشد.
و من شاید هنوز در نشئه ی کودکی ام شناورم.
ومن هنوز از خریدن پاکن و بو کردنش کیف می کنم.
و با 200 تومن چه قدر می شود شیشه های رنگی خرد شده خرید
و با یک مثقال پولک رنگی چه قدر دنیایم براق می شود
و من در کوچه ی تلفن خانه به سوی چه سرازیرم؟!شاید آن کاغذ های به آن بزرگی که فقط 50 تومن هستند و من کاغذ خیلی دوست دارم .
ومن حتی ژتون های غر غروی اصغر ژتون را هم دوست دارم.
و عصرها چه قدر یک لیوان چای کیسه ای کنار شمشادها روی نیمکت چوبی می چسبد.ودر غروب دل کندن از توحیدخانه هنوز یک 100 تومنی در جیبم سنگینی می کرد و شاید خوشحال بودم که هنوز 100 تومان دارم و چه کارها می شود با 100 تومان کرد...
گدای پیری در ایستگاه اتوبوس گدایی می کردو یک 100 تومانی در جیبم سنگینی ومن به گدا نگاه می کردم و فکر می کردم که چه سوژه ی خوبی است برای عکس گرفتن و برای فیگور شدن چه خطوط خوبی دارد و شاید بهتر باشد فرم خمیده اش را با ذغال کشید تا با مرکب و روی خورجینش چه موتیف های خوبی برای نقش گلیم پیدا می شود .
مردی انگار دلش سوخته باشد جلو امد و یک 100 تومنی به گدا داد و من داشتم فکر می کردم این ترکیب بندی دو تایی قرینه است و خوب نمی شودو هنوز دستهایم در جیبهایم مشت بود .
اتوبوس که آمد گدا ایستاد و من سوار شدم نگاهم پیرمرد را دنبال می کرد که چه طور با شمشادهای کنار خیابان یکی شدو انگار یک 100 تومنی هم در جیب کت مندرسش سنگینی می کرد و یک صندوق صدقه ی لاجورد ی پشت شمشادها بود.ودست پینه بسته ی پیر مرد را دیدم که یک 100 تومنی چهار لا شده را در شیار صندوق لاجوردی هل داد
آن وقت اتوبوس درهایش را بست و من هنوز دست هایم در جیب هایم مشت بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 8:19 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

 


معذرت می خوام خانم !شما سنجاق قفلی همراهتون هست ؟ -
سرم رو بلند که کردم نور چشمام رو زد ,زنی میان سال بود دگمه ی مانتوی قهوه ای سوخته اش افتاده بود وانگار جای خالی دگمه در خلوت و انتظار ایستگاه اتوبوس به روحش ناخن می کشید. درست مثل جای خالی تو که در خلوت و انتظار روزهای قهوه ای سوخته ام به شیشه ی روحم ناخن می کشید و من سعی می کردم بهش فکر نکنم ,بهش فکر نکنم, فکر نکنم که چرا دگمه افتاده ؟ وچه قدر جایش خالی است؟ وکجا رفته ؟وچرا رفته؟وچه چیز صحن روزهای قهوه ای سوخته ام را پر می کند؟ وشاید تنها یک سنجاق قفلی ساده
و این که سنجاق قفلی ها چه طور در دل هم قفل می شوند وزنجیر درست می کنند و چه طور گاهی انسان محتاج یک سنجاق قفلی ساده می شود...بعد یادم آمد که اون روزها مادرم چه طور ملافه ها رو باز می کردو می شست وپتوها و تشک های بی ملافه را که می دیدیم چه قدر ذوق میکردیم و پرهای بالشتکها را بیرون می کشیدیم و من از پرهای سیاه بالش های بی ملافه می ترسیدم. و سنجاق قفلی ها که در دل هم یک دسته می شدند و من دوست داشتم بازشان کنم .تا شب که اتاق از بوی پودر رخت شویی پر می شدوملافه های تمیز که انگار هنوز داغ نور خورشید بودند کف اتاق پهن می شدند .اون وقت پتوها که داشتند ملافه می شدند چه قدر دوست داشتم رویشان غلت بخورم... و من سنجاق قفلی ها رو باز می کردم یکی یکی و می بستم یکی یکی و حالا سعی می کردم فکر نکنم به آن همه سنجاق قفلی که همه جا بودند زیر تاقچه ها زیر فرش پشت پرده ها و به دامن عروسک هام و حالا یکی فقط یکی اش هم لازم بود هم کافی.
و بعضی شب ها که باز می شد و پوستم رو می خراشیدو رویای کودکانه ام رو خش خشی می کردوچه طور جایش صبح می سوخت.مثل تو که چه خوب بلد بودی روحم رو خراش دهی مثل سنجاق قفلی و رویای دوست داشتنت رو خط خطی کنی و بروی وسعی می کردم فکر نکنم به این که چرا سنجاق قفلی ها فقط شب ها باز می شوند و فکر نکنم به این که چرا آن شب که حرف های خشک ات را شنیدم بی صدا فرسنگ ها دور از نگاهت گریه کردم و چرا بعد ها نگاهم را به چشمانت ندوختم و نگفتم... ویادم آمد بعد ها وقتی مادرم ملافه ها را با نخ و سوزن می دوخت من هنوز مردد بودم که چرا سنجاق قفلی ها باید نیمه شبها باز شوند و پوستم را خراش دهند و بعد ها وقتی برای همیشه سعی می کردم اسم غریبت را فراموش کنم هنوز مردد بودم که چه طور در امتداد قهوه ای سوخته ی روزهایم منحنی نرم اندام یک سنجاق قفلی نمی تواند صحن خالی قلبم را پر کند؟؟؟
معذرت می خوام شما سنجاق قفلی همراهتون هست؟ -


+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط لوتوس  |