چه روز خوبی...انرژی فوران می کرد. حس می کنم کم کم دارم با گل های سفت که مدام ترک می خوردند دوست می شوم.حس تازه ای از حجم را درک می کنم.خنده داره شبیه معبد های هندو شدم که هر بتی خود را ثابت و بت قبلی اش را نفی می کرد انگار هر روز پله ی دیروزم را پشت سر گذاشته ام.انگار دیروز در مقابل اندشه ی امروز عقب افتاده است.و امروز در مقابل فردا چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟!
امروز دلم می خواد زندگی کنم.شوقم برای نفس کشیدن داره خفه ام می کنه.احساس می کنم به جای تمام مرده ها باید کیف کنم.چه قدر دلم تنگه...دیوار ها روی سرم فشار می یارن. همه آروم مشغول کاری هستن.من دارم از خوشحالی می میرم از اینکه زنده ام.بیرون از این اتاق همه چیز آروم همه دارن یه شب معمولی رو در کنار تلوزیون روزنامه و حرف های معمولی طی می کنن .من دارم خفه می شم .تصور کن که چه طور می تونم بپرم بیرون و داد بزنم:حالم اون قدر خوبه که دارم می میرم!وای...حالم واقعا داره به هم می خوره.مرتب آسمون توی سرم می یاد تصور کن همین الان اون بالا بالاتر از این سقف و سقف بعدی و سقف بالا تر وبالاتر آسمون هست .و آسمون یه چیز خیلی بزرگه با نقطه های روشن ...وای!دارم از این فکر می میرم...کاش بودی سهراب !سهراب ...سهراب...سهراب دلم برات تنگ شده.خیلی خیلی سهراب.نمی دونی تازگس ها چیزهایی فهمیدم الان دیگه هیچی نمی تونم بگم جز اینکه دلم می خواد خودم باشم.می دونی مدتی هست که فهمیدم باید همیشه خودم باشم و این اون قدر درسته که هر روز بیشتر مطمئن می شم که باید مواظب خودم باشم........
شب به خیر من. دارم می رم بالای پشت بوم.پیش آسمون..............
خوب یادم هست کابوس ندیدم تشنه نبودم خسته هم نه ...نبودم.صبح زود زود از خواب آرام بیدار شدم .پرده ی سفید پنجره روشن بود.انگار خدا در قاب پنجره نشسته بود و دست هایم بوی خوبی می دادند ...بوی کرم شاید.بوی صابون شاید...خنکی هوا به تنم می چسبید.نمی خواستم تکان بخورم.نمی خواستم پلک بزنم.در بی زمانی مطلق در روشنی پرده ها و بوی خوب دست هایم طعم رویای شب گذشته را مزه مزه می کردم... دستهایم بوی قشنگی می دادند :بوی فلز زنگ زده .بوی زنجیر فلزی تاب تاب اباسی هاو سرسرک های پارک وقتی می رفتم بالا بالاتر از شاخه های درخت ها بالاتر از گنجشک ها انگار می چسبیدم به آسمان باید با گنجشک ها یکی می شدم همان وقت وقتش بود.تاب را از همه چیز بیشتر دوست داشتم.سرسره ها ترسناک بودندو الا کلنگ ها با شعر شیر و پلنگشان بی معنی... دست هایم بوی خوبی می دادند .بوی نفت ...بوی بخاری نفتی .بوی بابا که نفت گیر می آورد.بوی مامان که به بهانه ی هوای سرد بغلم می کرد وبه بهانه ی هوای سرد می رفتم توی بغلش می خوابیدم آره...بوی بخاری نفتی قرمز مان را می داد... دست هایم بوی خمیر بازی می داد خمیر هایی که سفت می شد و همیشه کم بود...بوی چسب کاغذی های نارنجی با در های آبی را می داد.یادت هست... دست هایم بوی خوبی می دادند .بوی مورچه مرده .قاتل ظالمی بودم .مادرم گفت مورچه های کوچولو گناه دارند و من دیگه هیچ وقت مورچه نکشتم.... دست هایم بوی خوبی می دادند .بوی دود شمع.شمع فوت شده.بوی وقتی برق می آمد و شمع ها را فوت می کردم و مادرم از بوی دود شمع خوشش نمی آمد.من ولی می گفتم بوی تولد می دهد وقتی کیک را فوت می کنند و می رفتم توی رویای تولد. دست هایم بوی خیس پوشال خاک خورده ی کولر را می داد وسایه ی پرده ها .کرکر پنکه.خنکی هندوانه.تابستان.عروسک... دست هایم....بوی خوب پرتقال کپک زده می داد.وقتی تغذیه ی مدرسه ام را یادم می رفت بخورم .پنجشنبه.جمعه.شنبه.توی جیب کوچک کیفم می ماندو یکشنبه مادرم قهر می کرد که:دختر بد... دست هایم بوی خوبی می دادند .بوی نفتالین لای تشک های نوی مخصوص مهمان ومهمان که می آمد شاد بودم.وقتی شام می ماندند وقتی دیر وقت می شدو ساعت از 11و 12 و1 می گذشت و مهمان ها می ماندندتنم گنجایش قلبم را نداشت.آن شب در بی زمانی میماند انگار قرار نبود صبح بیایدو بعد تشک ها را پهن می کردندو بوی نفتالین قلقلکم می داد... نفتالین.نفت...نفت.آتش...آتش.قرمز....قرمز.گیتار گیتار.دستهایم بوی سیم های گیتارم را می داد گیتارم که عمق پنجره را در پشت غروب پرواز کلاغ ها می دانست .گیتارم که از آهنگ های غمناکش سر خورده بود.گیتارم که در آغوش می فشردمش.گیتارم که آهنگ نیلوفر را از بر بود.حالا اتاق پر شده بود از بوی لا ر فا... می ر...فا ر....می ر...و آهنگ پدر خوانده........ برای رویا دیدن دیر شده بود.خدا از تاب پنجره رفت.روز شد.پدر خوانده در سرم خوانده می شد ودستهایم............