تبليغاتX
لوتوس
-چی شد؟
:چی چی شد؟
-این که دیگه داستان کوتاه ننوشتی؟ترسیدی؟چون دیدی دور و برت کسی دیگه تو این دوره زمونه حال و حوصله ی قصه  خوندن نداره چه بلند چه کوتاه...تو هم حرفات و سانسور کردی...لعنتی خودتو سانسور کردی؟؟؟؟
:نه...مگه نمی بینی دنیا چه قدر شلوغه ...جا نیست .مردم خونه هاشون رو کوچیک می کنن.بچه ها شون و کم می کنن پول هاشون رو چک می کنن.هان هان نمی بینی دنیا کوچیک شده؟دیگه همه چیز و باید جمع جور کرد مثه قرمه سبزیه کنسرو شده داستان کوتاه هم  باید کنسرو بشه .می دونی مثل شام شب باید سبک و مقوی باشه نه آبگوشت نه شاهنامه...حالیت شد.
+ نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

 www.animatedbuzz.com/ gallery/drawing/
+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

یه دونه هلو... یه دونه هلو شد  مدل من وقتی دلم فقط یه موجود زنده می خواست برای طراحی و هیچ موجود زنده ای پیدا نمی شد...اف بی فایده بود شرمنده منم خوردمش!وقتی گازش می زدم با خودم فکر می کردم چی می شد وقتی آدم یه چیزی می خوره بشه خود اون...تصور کن با خوردن هلو تمام سلول هات تمام وجودت بوی هلو می گرفت این بوی خوبی که انگار فقط بوی یه میوه نیست بوی عمیقی که از سرزمین دیگری نشات می گیره...راستی به نظر تو اگه آدم ها بی جان بودند و میوه ها جاندار دنیا با حال تر نمی شد؟مثلا یه مشت آدم خرس گنده هر کدوم توی یه حالتی خشکشون می زد نشسته..ایستاده یا خوابیده بعد یه عالمه میوه ی ریز و درشت رنگی رنگی این وسط قل می خوردند و پایین و با لا می پریدند...خوب بودااا.......

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

هووم...ترم ۴ هم تموم شد یعنی نیمی از پردیس گذشت.چه طور می شه دل کند ؟تا ترم بعد کلی نقشه تو سرمه نباید  فرصت رو از دست داد.باید حداقل به خودم ثابت کنم که از پسش بر می ام...فعلا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

بچه که بودم توی تمام کتاب قصه ها توی تمام کارتون ها روباه بد جنس بود لاش خور کثیف وشیر شاه...و کم کم باورم شد که همین طوری هست از کلیله و دمنه تاکارتون های ۲۰۰۶ بزرگتر که شدم رسیدم به :چه کسی می گوید اسب حیوان نجیبی ست کبوتر زیباست؟و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد ؟و کلیشه ی قبلی در ذهنم  شکست و به این طریق باورم شد که کلاغ چه قدر زیباست و نه به خاطر این شعر بلکه واقعا زیباست و این زیبایی رو واقعا درک می کردم و لذت می بردم تا امروز گنجشک واقعا زیبایی اصیل خودش رو داشت و شاهین هم همین طور....امروز یک نفر گفت:گنجشک وقتی در قفس باز می افتد چه طور بال بال می زند و باز همیشه او را خواهد خورد و چه طور  با قیافه ای پر عظمت  سرش را می چرخاند و بعد عظمت باز را ستود و گنجشک را به عنوان موجودی آن قدر کوچک که قابل دیدن هم نیست لایق مرگ دانست.و بعد شیر را با کفتار مقایسه کرد:کفتاردر مقابل شیر موجودی پست است که حقیقتی پست دارد از مردار می خورد و این بر ذاتش اثر دارد تا شیر که با آن عظمت شکار می کند .این فکر در درجه ی اول همان فکر کلیشه ای بچگی بود :کلاغ زشت کبوتر زیبا اما نه امروز روزی از زمان بچگی بود نه کسی که این حرف را می زد آدمی با ذهن کلیشه پرداز پس  حرفش قابل تعمق بود...ادامه داد تاریکی که وجود دارد باعث می شود نور را بهتر درک کنیم وقتی بدی هست ارزش خوبی را می فهمیم بعضی از موجودات هستند تا عظمت بقیه واضح تر  باشد من گفتم حقیقت چیزی است بیرون ذهن آدم ها کفتار حقیقت اصیل و تغییر نا پذیر خود را دارد و همین طور زیبایی خاص که اگر ما نمی بینیم اشکال از نگاه ماست این آدم ها هستند که با ذهنی که دوست دارد خیال پردازی کند برای مو جودات شخصیت های انسانی می سازدو او گفت حقیقت فرا تر از ذهن ما آدم هاست و ما به اصالت شخصیت ها پی نخواهیم برد.......

به این طریق پرونده مخدومه اعلام شد و مطمئنا در جنگلی دور تر از جنگل  قصه ها شیری پر عظمت غزالی  زیبا را شکار کرد و کفتاراصیلی ساعتی بعد لاشی را خورد....

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

آخ .خورشید امروز دور از تو بودم .زیر دیوار ها.مجبور به اجبار ها.امروز نه صدای تو را شنیدم نه آب و نه گنجشک.تمام روز صدای آدم شنیدم.......صدا ها ی خسته ی خش دار که ذوق به زندگی را تبدیل به سایه ی کم عمقی می کرد.تمام روز صدای آدم شنیدم.......صدا ی خنده ای که حتی خودش هم می دانست شاد نیست خنده ای که آرزو می کرد کاش  گریه بود .در واقع گریه ای بود که زیر نقاب آبرو می  خندید.تمام روز صدای آدم شنیدم.......صدا هایی که صدا نبود خنجر بود....آدم ها ی مریض وخسته....آخ خورشید آدم های مریض وخسته را زیر دیوار ها دیدم دور از تو.آ خورشید تر جیح می دهم زیر اشعه هایت بسوزم....و فردا روز دیگریست

+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

افسوس ... اتوبوس از روی پل رد شد .پسرک که روی پای مادرش نشسته بود  فریاد زد آب...چشمان مادرش بی روح بود.پسرک با تمام وجود گفت سبز بریم پارک...!مادر  با چشمان خیره و بی روح گفت باشه چشم.از چشمانش معلوم بود که چشم گفتنش چه قدر به سبزی قرمه سبزی نزدیک تر است تا سبزی پارک.........

+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

 قسم به اولین روز تابستان ...

امروز فوق العاده بود.بزرگترین حجم زندگی ام رو برای اولین بار امروز ساختم و برای  رویا هایم این کوچک ترین حجم  نوزادی بیش نیست.دیگه به هیچ چیز فکر نمی کنم.نمره چه طناب خوبیه برای اسیر کردن یا می شه گفت طعمه های خوشمزه ای  برای  پرواز پرنده...چه قدر می ترسم ...از اسارت در روز مرگی و بعد هم روز مردگی و آخرش هم  مردگی.به دقایقم مثل کرم ابریشم به پیله چسبیده ام.زندگی زورش خیلی زیاد است پلکت روی هم بیافتد تو را از خودت می دزدد .این رو تجربه کردم و دیروز هم از زبان یک  دوست شنیدم. امروز چشمانم خواب نبود. چشمانم در لحظه لحظه ی درخت ها دیدن را تجربه می کرد و با خود می گفت چیزی قشنگ تر از این هست؟روز پاسخم را داد:زیبایی در نگاه است.نگاه باید عاشق باشد...می دانم می دانم قبلا هم می دانستم...

+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط لوتوس  |