تبليغاتX
لوتوس
lootoosاینجا یه پارکه .اونم از نوعه بادی!یه پارک برای بچه هاlootoos

lootoosاما خوب... همه رو راه نمی دن .نگهبان جیب های خالی بچه های کوچیک را راه نمی ده.نگهبان جیب های پر بچه های خیلی خیلی بزرگ رو هم راه نمی ده.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 8:17 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

lootoos
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 8:4 قبل از ظهر  توسط لوتوس 

tarahiو این یعنی سنت و مدرنیته....

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 8:47 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

abi 1
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

درخت های اتوبان که قطع می شد پا هایم را حس نمی کردم...مسیر های بزرگراه که مثل مار به هم پیچ می خورد دلخوشکی نداشتم ...من در خانه و درخت ها در سلاخانه مومیایی می شدیم.و هوای بتونی شهر حتی جای بغضی در گلویم نگذاشته بود و من در آینه  فریاد می زدم: باور کن من یک گیاهم....و آینه چشمان حیرت زده ای را نثارم می کرد.... فکر می کردم کدامین شهوت به سبزیه باکره ی درخت ها تجاوز کرد؟فکر می کردم این آدم های گوشتی در این ماشین در تمام طول روز به کجا می روند؟با این سماجت و سرعت؟؟؟؟فکر می کردم چه کج سلیقه هستیم که ابتذال مبلمان لوکس چوبی را به زیبایی تنه ی درخت ترجیه می دهیم...فکر می کردم خانه ها مان با این جسد هایی که اطرافمان چید ه ایم  چه بوی گند تعفنی می دهد؟؟؟؟و هنوز یک تیر برق چوبی در کوچه بن بستمان بود که فکر می کردم هر روز پایدار ترین جنازه را می بینم.................................            

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

دروغ.... نمی دانم از کی فهمیدم ؟از کی معنای این زندگی های مجازی را درک کردم نمی دانم؟؟؟؟

و فکر کن چه تنهاییم...چراغ های مهتابی روشن شدند این یعنی خورشید آبستره 7 صبح.و در چنین فضا هایی فرق چندانی میان خورشید و ماه نیست.....و خوب زیاد مهم هم نیست .ما در امتداد روز فرصت خواهیم داشت آبشار را تجربه کنیم و همین طور گیاه های کوهستان . مجسمه ی بودا و خوب البته دندان های یک  تمساح را

و البته که می دانی!همه اش  مجازی و از پشت شیشه راز بقا! با چشمک محوش  ذوق زده و مسخ شده فراموش خواهیم کرد...وگاه دلت که بخواهد عاشق شوی منوی فیلم و آهنگ و ترانه....و اگر  خواستی زار زار بغضت بترکد زنچموره به مقدار کافی...واگر دویدن و کش و قوس آمدن ورقابت به گلویت چنگ زد ساعت ده فوتبال شروع خواهد شد و ما ذوق زده و محسور در میانکاسه ی تخمه شنا کنان....فراموش خواهیم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

و در پیچ یک خیا بان یادم آمد که از دسته ی انسان ها هستم .در پیچ یک خیابان یادم آمد جنس گوشت را  ...

چیزی شبیه همان گوشت هایی که خودم با بی خیالی در آشپزخانه قیمه قیمه می کردم از جنس همان گوشت هایی که در ماهی تابه رنگ می باختند و تجزیه می شدند.من در پیچ یک خیابان حس می کردم که چه لذت غریب چندش آوری دارد اگر این گوشت هادر میان آهن قراضه های  متالیک  یک  الگانس  سلاخی شوند و ما هیت قرمزشان ...چه آرامش بخش خواهد بود قرمز ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

در این روزهای پر تکرار تابستان که چشمانم در یکنواختی  استخوانی رنگ  دیوارهای خانه دنبال مو برداشتگی .ترکی .خطی برای بازی می گردد .صدایی مکانیکی در گوشم دور کامل 360 دجه می زند:چرا مدام سعی می کنی تحمل کنی؟دلم می خواهد پاسخم را بشنود:گاه حشره های بی گناهی در تار عنکبوت چه بی حاصل دست و پا می زنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

گل سبزم در گلدان رو به زوال است....امید ها یم.

گل سبزم در گلدان رو به زوال است و من در دست هایم چیزی ندارم جز آب و نوازش

گل سبزم گویی چیز های دیگری می خواهد....حیف شد منو دو گلدان سبزم دوستان خوبی می شدیم.اگر گل سبزم زوال را تجربه نمی کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

مغز...تا دیروز فکر می کردم هر چه زمان بگذره و سنم بالا تر بره بیشتر می تونم در عمق وجود خودم نفوذ کنم چون بیشتر تجربه و مطالعه می کنم .اما...امروز درسی گرفتم.بیشتر انسان ها زندگی ای سطحی دارند و اکثرا هم راضی هستند اما اگر کسی بخواهد به عمق غیر قابل اندازه گیری نفوذ کند چی؟ابزار در دست بشر فکر است.اما این فکر خود وسیله ی اندازه گیریست میزان سنجش است .مقایسه کردن ها .تقلید ها.هم رنگ جماعت شدن ها و کلیشه ها.فکر ابزاری ست وابسته به زمان و گذشته .آه .تصور کن من برای فرار از کلیشه ها به فکر پناه برده بودم اما چه خیال پوچی هر آنچه در کله ام حمل می کنم مربوط به دانسته ها ی ذخیره شده و خا طره های گذشته است.....

کریشنا مورتی:راه حل این مشکل را ذهن می داند.ذهنی هوشیار که نخواهد اسیر فکری سطحی شود فکری که در غالب اندازه هاست.چنین ذهنی فکر را کنترل می کند و هر لحظه که خواست در پیله ی سطحی بودن فرو رود به دادش می رسد....باید مواظب بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 7:58 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

کریشنامورتی: ما فقط می دانیم که نا دانی آغازی ندارد .آدم می تواند آن را در خودش ببیند آدم می تواند آن را در حیطه ی دانستگی ببیند.

مثل این می مونه که نا دانی سوراخی سیاه رنگ باشه وسط پارچه ی رنگیه زندگی که آغازی نداره اما می تونی بدوزیش...

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

یه چیزی شبیه یک ظهر داغ روزای جمعه ی تابستون رو دیگه همه تجربه کردند و این که توی یه چنین ظهری...توی صف نونوایی هم ایستاده باشی!و به خودت یاد آوری کنی که سعی می کنم هیچ وقت نونوا   نشم ...سعی می کنم نشم....درست در همین وضعیت کذا اگه بتونی اتود های شوپن رو گوش کنی انگار توی یه لحظه از همه ی مردم توی صف جدا می شی حس می کنی چه قدر همه چیز درست و به جاست .حرکت آروم و ریتم وار شاخه های درخت ها.ریتم آروم پا زدن پیرمردی روی دوچرخه ای که دور می شه و نون های داغش روی دسته ی دو چرخه که آروم آروم با ریتم ملایم توی سر تو  ثانیه ها رو می شماره احساس باد کنک بودن رو بهت القا می کنه....

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

lootooslootooslootoos lootoos

دلم تنگ شده......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 8:9 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

وقتی با هیکل سنگینش رفت و صفحه نیازمندی ها رو برداشت.نقطه های روشنی توی دلش کورسو می زد... که شاید این بار ...نقطه های روشنی که  حتی خودشان هم می دانستند جرقه هایی سوزان بیش نیستند.درست مثل نشگون های ریزی که دردی شبیه قلقلک دارند...  و وقتی مثل هر روز با دست های بی حسش صفحه نیازمندی های مچاله شده رو به گنداب گودال کنار خیابون پرت  می کرد . شبیه خاکستر سیاه  رنگ همه آدم هایی شده بود که هر روز به امید جرقه های روشنی  آگهی می دادند و هر شب خاکستر نرمی تلخی رادر طعم رویا هاشان مزه مزه می کردند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط لوتوس  |