اینجا یه پارکه .اونم از نوعه بادی!یه پارک برای بچه ها
اما خوب... همه رو راه نمی دن .نگهبان جیب های خالی بچه های کوچیک را راه نمی ده.نگهبان جیب های پر بچه های خیلی خیلی بزرگ رو هم راه نمی ده.....

و این یعنی سنت و مدرنیته....
درخت های اتوبان که قطع می شد پا هایم را حس نمی کردم...مسیر های بزرگراه که مثل مار به هم پیچ می خورد دلخوشکی نداشتم ...من در خانه و درخت ها در سلاخانه مومیایی می شدیم.و هوای بتونی شهر حتی جای بغضی در گلویم نگذاشته بود و من در آینه فریاد می زدم: باور کن من یک گیاهم....و آینه چشمان حیرت زده ای را نثارم می کرد.... فکر می کردم کدامین شهوت به سبزیه باکره ی درخت ها تجاوز کرد؟فکر می کردم این آدم های گوشتی در این ماشین در تمام طول روز به کجا می روند؟با این سماجت و سرعت؟؟؟؟فکر می کردم چه کج سلیقه هستیم که ابتذال مبلمان لوکس چوبی را به زیبایی تنه ی درخت ترجیه می دهیم...فکر می کردم خانه ها مان با این جسد هایی که اطرافمان چید ه ایم چه بوی گند تعفنی می دهد؟؟؟؟و هنوز یک تیر برق چوبی در کوچه بن بستمان بود که فکر می کردم هر روز پایدار ترین جنازه را می بینم.................................
دروغ.... نمی دانم از کی فهمیدم ؟از کی معنای این زندگی های مجازی را درک کردم نمی دانم؟؟؟؟
و فکر کن چه تنهاییم...چراغ های مهتابی روشن شدند این یعنی خورشید آبستره 7 صبح.و در چنین فضا هایی فرق چندانی میان خورشید و ماه نیست.....و خوب زیاد مهم هم نیست .ما در امتداد روز فرصت خواهیم داشت آبشار را تجربه کنیم و همین طور گیاه های کوهستان . مجسمه ی بودا و خوب البته دندان های یک تمساح را
و البته که می دانی!همه اش مجازی و از پشت شیشه راز بقا! با چشمک محوش ذوق زده و مسخ شده فراموش خواهیم کرد...وگاه دلت که بخواهد عاشق شوی منوی فیلم و آهنگ و ترانه....و اگر خواستی زار زار بغضت بترکد زنچموره به مقدار کافی...واگر دویدن و کش و قوس آمدن ورقابت به گلویت چنگ زد ساعت ده فوتبال شروع خواهد شد و ما ذوق زده و محسور در میانکاسه ی تخمه شنا کنان....فراموش خواهیم کرد.
و در پیچ یک خیا بان یادم آمد که از دسته ی انسان ها هستم .در پیچ یک خیابان یادم آمد جنس گوشت را ...
چیزی شبیه همان گوشت هایی که خودم با بی خیالی در آشپزخانه قیمه قیمه می کردم از جنس همان گوشت هایی که در ماهی تابه رنگ می باختند و تجزیه می شدند.من در پیچ یک خیابان حس می کردم که چه لذت غریب چندش آوری دارد اگر این گوشت هادر میان آهن قراضه های متالیک یک الگانس سلاخی شوند و ما هیت قرمزشان ...چه آرامش بخش خواهد بود قرمز ...
در این روزهای پر تکرار تابستان که چشمانم در یکنواختی استخوانی رنگ دیوارهای خانه دنبال مو برداشتگی .ترکی .خطی برای بازی می گردد .صدایی مکانیکی در گوشم دور کامل 360 دجه می زند:چرا مدام سعی می کنی تحمل کنی؟دلم می خواهد پاسخم را بشنود:گاه حشره های بی گناهی در تار عنکبوت چه بی حاصل دست و پا می زنند.
گل سبزم در گلدان رو به زوال است....امید ها یم.
گل سبزم در گلدان رو به زوال است و من در دست هایم چیزی ندارم جز آب و نوازش
گل سبزم گویی چیز های دیگری می خواهد....حیف شد منو دو گلدان سبزم دوستان خوبی می شدیم.اگر گل سبزم زوال را تجربه نمی کرد.
کریشنا مورتی:راه حل این مشکل را ذهن می داند.ذهنی هوشیار که نخواهد اسیر فکری سطحی شود فکری که در غالب اندازه هاست.چنین ذهنی فکر را کنترل می کند و هر لحظه که خواست در پیله ی سطحی بودن فرو رود به دادش می رسد....باید مواظب بود...
مثل این می مونه که نا دانی سوراخی سیاه رنگ باشه وسط پارچه ی رنگیه زندگی که آغازی نداره اما می تونی بدوزیش...


دلم تنگ شده......