شاید این حرف زیاد تکراری باشه اما دارم فکر می کنم که یه کشف همیشه کشفه یعنی هر بار که یه آدم خودش به چیزی پی ببره چیزی رو کشف کرده هر چند که اون موضوع قبلا کشف شده باشه ...حالا می خوام بگم که من کشف کردم مدرن ترین کارخونه های کلاسیک همین درخت ها هستند درخت ها قشنگ ترین و تمیزترین کارخونه ها تازه اونم به شیوه ی
mp3آدما اول بچه اند .این به تدریج حرکت کردن زندگیه که بهشون یاد می ده چه جوری بزرگ بشن 30 سال 40 سال 50 سال و فکر می کنی چه شرایطی باید ایجاد بشه که توی 40 .50 سالگی بتونی چند لحظه کودک بشی............ و من مادرم را دیدم که چه طور دختر بچه ای شدو آرام ونرم دوید و دست هایش را کودکانه در فضا پروانه کرد و من دیدم که پدرم چه طور کودکی شد بی خیال از زندگی آدم بزرگا وچه طور کنجکاوانه مثل پسر بچه ای به دنبال پروانه می رفت.....همه ی این معجزه های مرئی نیاز به دنیایی جادویی دارن و من وقتی تمام این چیز ها را دیدم که 110 متر زیر زمین بودیم در ست در دل غار .غار علی صدر.وقتی می گن علی صدر خیلی قشنگه تعجب می کنم....علی صدر بیشتر از این که قشنگ باشه عجیب غریب بود انگار یه جور دیگه با آدم حرف می زد جوری دیگه غیر از درخت و آب و پرنده...یادم نمی ره که چه طور حیرت زده به اون سکوت و تاریکی نگاه می کردیم و مردی در قایق آواز می خوند و این آواز برای بقیه تسلی دهنده بود گویی ترسی نا مرئی دل این آدم بزرگا رو پر کرده بود تا اون جا که برای ساعتی یادمون رفت مال کدوم قرن و عصری هستیم شدیم عین آدما ی عصر حجر توی غار شدیم اون بچه ی کوچولوی بی خیال................................................................................................
حرف های زیادی هست...اول از سرنوشت بگم....دارم توی سرم دنبال معنایی برای سرنوشت می گردم .دنبال توجیهی برای اثبات وازه ی سرنوشت.....نمی دونم شاید بشه این طوری خودم راضی کنم که آی دختر از خود راضی الان دیگه وقتشه که بفهمی تو توی این دنیا تنها موجودی نیستی که زنده ای و حرکت می کنی شاید وقتشه فکر کنم که عوامل دیگه ای هم وجود داره که حرکت اونا موقعیت های مختلفی برای زندگی می سازه که اسطوره ها به کل این حوادث و شرایط زندگی می گی سر نوشت........جالبه نه... گاهی آدم یادش می ره که حرکت های نا مرئی دیگه ای هم توی زندگیش هستند..................................................
طبیعت فقط راهنمایی است که دنباله روی از آن ضروری است.طبیعت الگوی ضروری یک تاثیر (امپرسیون)را در اختیار ما قرار می دهد.و اگر ما با صداقت خلوص و بی ریایی از آن تقلید کنیماو ابزار وحدت بخشیدن به این صورت ها وبیان آن ها را در اشکار می سازد.خلوص ویزگی مهم هنرمند است.اما هر گاه هنر مند به تردستی و روانی در بیان نائل شود اغلب به جانشینی صداقت خود با مهارت عادت می کندو حکم فرمایی این مهارت که بر دروغ استوار است آغاز ابتذال هنر می باشد
واین ماری که از گلوتا قلبم به خودش می پیچد یعنی واقعیت غریبی که تا حالا تنش را این جوری لمس نکرده بودم یعنی مرگ...توی مسیر مرگ پیش می رفتیم.توی همون جاده همون کوه ها همون بیا بون هاو جایی جای دو خط ترمزو یه مشت خورده شیشه که از دور برق برق می کرد مثل آخرین تبلور های یه جادوچشمک می زد...یه جادو به نام زندگی.
یه دشت.یه تپه .یه قبرستون.یه قبر.یه عکس...سیاه پوش های گریان مثل کپه های بدبختی چمباتمه زده زار می زدند انگار این علی بود که آزادانه شبیه یه ابر سفید اون بالا بود وما توی قالب های گوشتیه سیاه رنگمون گیر کرده بودیم جیغ می کشیدیم که شاید صداها به رهاییش برسه. نمی دونم چه جوری بگم اما میون گریه عکسش رو که دیدم حس کردم داریم برای خودمون زار می زنیم اون چهره ی آروم و معصوم نمی تونست زیر خروارها خاک گیر کرده باشد .مطمئن شده بودم علی توی اون دشت خلوت و سبز کنار قبرستون داره سبک و راحت می دوه.......................
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی می گه
می دونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره
علی دیگه در بین ما نیست.و من از وقتی که شنیدم خیلی چیز ها رو نمی فهمم ....نمی فهمم چرا این قدر زود؟چرا فقط ۱۸ سال؟نمی فهمم چرا در روز تولدش؟نمی فهمم چرا او؟نمی فهمم در روز هفتمش وقتی روزنامه نام او را جزو قبول شدگان کنکور می نویسد مادرش باید بخندد یا گریه کند؟نمی دانم چه طور می شود کلمه تسلیت را بر زبان آورد؟؟؟تنها تسلی بخش تصور کردن روح شاد اوست که آزاد و بی دغدغه می خندد...وحالا احساس می کنم چه قدر کم وقت داریم برای با هم بودن و شاید این صبح صبح آخر باشد...و فکر می کنم چه کوچک و فانی هستیم...
روحش شاد.......
