ذهن من این روز ها مدام در نوسان ...برای مثال الان به راحتی می تونم مطالبی رو که چند دقیقه پیش نوشتم اراجیف بدونم حرکت مدام از عقل گرایی به احساس گرایی رفت و برگشت شبیه بازی پینگ پونگ انجام می شه احساس می کنم شبیه جنینی هستم که لحظه لحظه داره رشد می کنه یا ماری که داره پوست می ندازه آره این بهتره پوست انداختن سخته...تصور کن من الان موجودی هستم که هیچ ثباتی نداره معلق معلقم شاید این لحظه ها دیگه واقعا تکرار نشه...

شایدم زیاد نباید بهش فکر کرد شاید این هم جزیی از ثانیه هاست...
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
این روز ها چیزی که می دانم چیست اما نمی دانم چه کارش کنم سرگردانم کرده...با این وضع احساس راحتی ندارم.اما می جنگم .عصاره ای از ان همه دین و اسطوره برایم مانده به اسم توکل که دلگرمم می کند در این روز ها که شیرین هستند و طعم کا بوس های فردا تلخشان می کند .دانشگاه کاری نمانده بود خانه هم انرژی نمی داد که کاری بکنی ....ماندنم بیهوده بود به سمت خانه راه افتادم چند متری نگذشته بود برگشتم دلم راضی نبود دلم پر می کشید برای ماندن برگشتم یک دور که زدم مغزم شروع کرد به فحش دادن و مجبورم کرد به رفتن دوباره بیرون زدم رفتم چهار راه را رد کردم از نیمه ی خیابان هم گذشتم. عقلم داشت نصیحتم می کرد که چه طور سرم را زیر بیندازم و مستقیم راه خانه را پیش بگیرم به حرفاش گوش می دادم که کودک احساسم دوان دوان دستم را کشید و باز برگرداندم باز رفتم .گوشه ای نشستم به چهره ی کریه دیوانگی تابستان را سمباده می کشیدم سمباده کشیدن احساسم را خالص می کرد دلم آرام می شد...با سپیده بر گشتم شاخه های قطع شده ی یه درخت بید آویزان قلبمان شد آن قدر شاخه جمع کردیم آن قدر رفتیمو برگشتیم تا شب شد .شب که شد انگار دیگه سبک شده بودم انگار جنگ را برده بودم تا آخر شب آواز خوندم و با شاخه ها بازی کردم.........
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
صبح ها تو را که گم می کنم کم رنگ می شوم...تا بیاید انتظارت سرد شود در رنگ گچ دیوار ها محو شده ام....
تو را که گم می کنم انرژی هایم برای دوباره دیدنت کش می آید ذوب می شود هرز می رود....
تو را که گم می کنم سراغت را از نوا ها می گیرم: کسی جای نتهایش را نمی داند؟
حرف هایم که در گلویم مکعب شوند عصر شده است ...عصر که می شود مثل نور خورشید ملایم می شوم ها له ای روی نیمکت چوبی آن وقت روی نیمکت رو به رویی انتظاری را می بینم که یتیمانه گریه می کند...حس می کنم که چه طور شکل انتظار می شوم . انتظارت که مرا می بیند نگاهم می کند نگا هش که می کنم می پرسد:کجاست؟می گویم_خورشید که سرد شد می آید...بیچاره نمی داند اسب های وحشی با یال هایی در باد بی پروا پیش می روند نه نیازی به انتظار داشته اند نه به گل مردابی به اسم نیلوفر...
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را. دایره که گرد شد دور خودش چرخید.دور خودش که چرخید مقدس شد. و آن قدردر حصار تجزیه ناپذیرش نام خودش را تکرار کرد که در خود شیفتگی اش ذوب شد...طواف روزانه اش سنت قربانی دادن را در او زنده کرد و آنچه او را کمان تا کمان رنگین کمان کرد نمی شناسمش و آنچه گردیه تجزیه ناپذیرش تکه تکه کرد .پنج پر کرد برایم ناشناخته بود عا شق کمان هایش که شد خندید از قهقهه هایش شکفته شد و این شد دلیل گل بودنش.....
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
من یه آرزو دارم :این که هر روز صبح به جای زنگ ساعت و موبایل و کوفت و زهرمار با یه آهنگ ۸/۶ قر داره قر دار پا شم بعد هنوز چشمام باز نشده شروع کنم به رقصیدن اون وقت بابا مامانم هم برقصن .مامانبزرگمم برقصه .استادا هم قر در کمر وارد کلاس بشن همه ی مردم شهر برقصن بدون این که حرفی برای گفتن داشته باشن راحت و آزاد و بی خیال فقط برقصن...
و واقعا که رقص اصیل ترین و بی ادعا ترین هنرهاست
+
نوشته شده در دوشنبه 10 مهر1385ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
هنوز مونده تا پاییز...اون وقت برگ ها انگار که انتظارت رو کشیده باشن می پرن پایین تو هم می گیریشون تو هم بالا رو نگاه می کنی وایسا هنوز مونده تا پاییز... راستی تو هم از جنس پاییزی و من پاییز رو لمس می کنم ..........هنوز مونده تا پاییز
+
نوشته شده در دوشنبه 10 مهر1385ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
پاییز که می شه با کلاغ ها گره می خورم...از دانشگاه که بیرون اومدم توی چمنا یه دسته کلاغ دیدم رفتم جلو نترسیدند نرفتند (قصه اش اینه که جونور های کمی بودند که حاضر شدن بیان شهرنشین بشن اومدن گفتن اما هیچکی نیومد غیر آدم و گربه و گنجیشک و کلاغ ! رنگی هاشون موندن تو جنگل ما شدیم سیاه سفید خاکستری...)می بینی که تقریبا تنهاییم باید با هم راه بیاییم خلاصه که نپریدند و رفتم جلو شروع کردم طراحی کردن من عاشق ام وقتی دلا می شن وقتی خیره میشن و یه لحظه ی بعد می پرن و اون بالها وقتی باز می شن و اوج می گیرن آره عاشقم........
+
نوشته شده در دوشنبه 10 مهر1385ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
زمان کش می آید گاهی...زمان روی آونگ زنگ خورده کش می آید گاهی...یکی گفت...:انتخاب سخته!من گفتم انتخاب نه انتظار...گاه شش ماه زیاد است....و گاه حتی یک شب هم ...دقیقه ها می توانند کش بیایند مثل آدامس وحتی ثانیه ها مثل چرک ...این طوری می شه که ۴ صبح بیدار می شی و دیگه نمی تونی نمیشه که شب رو تحمل کنی شب با سیاهی قیر مانندش که انگار مثل لحاف کرسی افتاده روی نفس نفس زدنهای انتظارت و روی چیزی به اسم روز و تو نیمه شب از کابوس های دوست داشتن بی خواب می شی و شروع می کنی به گیتار زدن اونم از نوع کلاسیک از سبک رومانتیک و بازهمون قطعه ی رومانس...بعد دلت آروم نمی شه کلاسیک انگار دوره چیزی خودمونی تر عامه تر اصلا کی به کیه ۴ صبح که بخواد مسخره ات کنه وقتی گل سنگم رو حس می کنی چرا نزنی؟........
+
نوشته شده در دوشنبه 10 مهر1385ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
...داشتم می گفتم!بعضی چیزا رو نمیشه گفت.مثه حس لطیف یه خواب...
toye ketabkhoone boodam .honare afigha ro mididam.az sobh mese morghe par kande daram bal bal mizanam inke nadooni chi mikhayi ya bedooni chi mikhayi ama nadooni bayad che karesh bokoni sakhte.hala arooma taram ,mage mishe honarmand bood bedoon falsafe...mage mishe fekr nakard mage mishe ehsas nakard.......are mishe injoori shod ke dige honar mord o in shod halo roozemoon .dashtam migoftam az honare afrigha ,miyoone oon sargashtegi fahmidam ke bayad nab bood bayad daghdagheye fekri dasht ,ma arezoo nemikonim,ma khiyal nemibafim, ma ranj nemikeshim, ma nemitarsim......bad kongereye marge honar tashkil midim......hala daram fekr mikonam daghdagheye asile man chiye khathaye nabe vojoode man az kodoom cheshme mitoone sarcheshme begire....az ye khab?az ye hes hesi ke tooye to mibinamm .mikham tooye to peydash konam age in hes asil bashe mishe ye khate nab az toosh biroon keshid mese honare afigha .mese ya khab...............................
+
نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط لوتوس
|
با یه آهنگ تند چه طوری...مگه می شه نرقصید وقتی فصل دوست داشتنی من می رسه باید رفت خورد به سقف و برگشت وقتی همه چیز این قدر عالیه.....

البته یه چیزی هست اونم این ترم جدید که حسابی سخته و حسابی دوست داشتنی
+
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت 7:38 قبل از ظهر توسط لوتوس
|

نمی شه گفت...می شه؟توی کتابخونه یه لحظه از ذهنم گذشت :نمی شه که آدم عاشق بشه...دیگه لاقل این یکی رو فهمیدم.اگه این حس کشنده که آدم رو خرد می کنه و سا ل ها در گیرش بودم همونه چیز خوبی نیست حالا دیگه وقت تجربه ی تنهایی لذت بخش خودمه این سکون و نظم...
امروز اول مهره نخستین روز پاییز ...قسم به پاییز...
+
نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط لوتوس
|