و پاییز ...وزرد سبز سبز ...و پاییز ...و تو تو تو!
خودت را فراموش میکنم چشم هایت را چگونه؟خودت را به خاطر معصومیت کودکانه ی چشمانت فراموش خواهم کرد...چشمهایت را چگونه...؟چشم هایت که انگار خوب می دانند که قصه ای هست قصه ای هست چیزی نامرئی نا گفتنی هست نیست هست ...چشم هایت که خوب همه چیز را می دانند و باز چشم روی هم می گذارند و آرام رد می شوند... چشم هایت که می بلعند در ثانیه ای مرا می بلعند مرا در سیاهی سیاهی سیاهی خالص غلیظشان...سیاه چاله هایی که عمقی تهی دارند بی تزور بی ریا پاک پاک پاک ...دوستت دارم ... و باید فراموش کنم ساده تر از دو دگمه ی سیاه چشمانت...عروسک پارچه ای
زیرا که کودکم و کودک دوست دارد چیزی را دوست بدارد...
و کودک تمام روز گردن خرسش را در آغوش می فشارد...
و دستان کودک را تمام روز دلخوشک هایی پر کرده است . شکلات عروسک انگشت مادری...
باید زودتر نمادی بسازم...وقتی دست های کودک راآبنبات های رنگی پر کرده اند و کودک دوست دارد که آبنبات را دوست داشته باشد...
ومن که تمام لحظه ها دوست دارم که تو را دوست داشته باشم و تو که تجسمی در دستان من پیدا نمی کنی...باید زودتر نمادی بسازم...باید زودتر آویزی از دوست داشتنت را بر گردنم بیاویزم وقتی صورتک کودکی ام به شیشه ی روزهایم چسبیده و دست هایم از بوی شکلات و عروسک و تو تهی ست باید زودتر نمادی بسازم.........
رئالیزم روزمرگی گرفتن کوپن روغن از همان بقال پیر خیابان بدون چراغ و این متعلق به چند سالگی ام میشود؟ انگار که صدای گریه های خردسالگی ام را می شنوم هنوز در رئالیزم روزمرگی مادرم که از خیابان های کم چراغ می گذرد و خاطره های قدیمی را هنوزمی گوید انگار قصه ی نویی نبوده در فاصله ی گریه های خردسالگی ام تا خنده های امروز...
و گاه این رئالیزم روزمره که جان می گیرد در پنجشنبه جمعه ها چه کدر می کند رنگ زرد قناری صبح هایم را...و وقتی من در دنیای هزاران سال فاصله می خندم هنوز همان مرغ هزاران ساله ی روی اجاق دارد جا می افتد و بخار می کند وبخار می کند مهری را که گاه چه باثبات می کند زندگی را دور از گفتگو های جکسن پالاکی ما...چه دور چه مهربان چه غم انگیز...
و من که چه مات میشوم آب میروم غلیظ می شوم وقتی بابا بعد از هزاران سال انتظار پاییز .باران که می آید فاضلاب ها را نگاه می کند و با صدایی از هزاران گره ی رئالیزم روزمرگی به من می گوید راه آب ها خواهد گرفت......................
صبح دلم نیومد با هیچ آهنگی راه برم غیر یک موسیقی شاد پاپ که اونم حسابی شادم کرد اون قدر که تا حالا که شب شده هم شادم.توی اتوبوس در اثر آهنگ و مه و سبز عجیب فوق العاده ای که همه جا رو گرفته بود نیشم تا ته باز بود مردم عجیب نگاهم می کردند دلم براشون سوخت وقتی از پنجره بیرون رو نگاه نمی کردند دلم براشون سوخت وقتی صبح به اون تمیزی خمیازه ی کدر می کشیدنددلم می خواست آهنگم بلند بلند پخش می شد دلم می خواست اتوبوس صندلی نداشت و همه با هم ایستاده می رقصیدیم تا ایستگاه چیزی مثل دیسکو ی متحرک ...فکر کن....
رفتم همایش سفال سرامیک کلی آدم زنده دیدم و کلی مرده ی متحرک...مرده های بی رنگ زنده های رنگی رنگی...حرف های خوبی هم شنیدم مثلا این که: ارتباطی که آدم ها با جنسیت سفال و خاک بر قرار می کنند چه قدر به شادیشون کمک می کنه و در شهر ها مجسمه های زیادی از متریال های مختلف هست که شاید مردم با آنها ارتباط نزدیکی ندارند مثلا درک درستی از مفرغ ندارند اما سفال واسطه ای است که آموزش می دهد درک درست تر حجم های دیگر از جنس های دیگر را....
یا یه حرف خوب دیگه این که :در قدیم هر محله هویت خاص خود را داشت و مردم با این نام ها آشنا بودند و رابطه بر قرار می کردند مثل محله ی پاچنار یا محله ی سر چشمه اما امروز نام آشنا یی نیست در فضای سرد شهر نام محله ها رو شماره ها تعیین می کنند چیزی که با روح آدمی بیگانه است و می توان برای هر محله نمادی مطابق ذات و هویت آن طراحی و با سفال و... اجرا کردو کلا کاربرد سفال در فضا های شهری...
عصر
یک بار مادر می شوم هر بار که کارهایم را در کوره می چینم درش را که می بندم دمایش از دمای بدنم شروع می کند به بالا رفتن چشمم به درجه انگار داغ تر می شود و معنای یک درجه ی سانتیگراد را خوب می فهمم وقتی به اندازه ی هشت ماه هشتصد درجه را یکی یکی می شمارم و گاه از نه ماه هم انگار می گذرد تا بیاید خاموش و سردو باز شود در سنگین کوره ...و یکی یکی می شمارم سانتیگراد ها را مولکول به مولکول خاکش را که ای کاش ترکی بر ندارد تنش را ... که ای کاش ترکی بر ندارد تنش را...تا بیاید خاموش و سرد و باز شود در کوره ....چشمم به سرخی پخته شده شان که می افتد هیچ هویتی برایم معنای هویت پاک سفال بودنشان را نداردیک بار مادر می شوم هر بار سفالینه هایم را داغ داغ لمس می کنم....
امشب شب شعر داشتیم لذت می برم از این لطافت لغت ها که بر گوش و روح پاهای متمایل به رفتنم می آویزد انگار همه در این دانشگاه ما عاشق اند انگار تا عشق نباشد شعر نیست تا شعر نباشد عشق ولی چرا فقط عشق زمینی ؟مگر کره ی زمین کم در خودش عشق دارد چرا کسی برای سنگ ها عشق را شعر نمی بافد....؟
وقتی اتوبوسی پنجره هایش بسته است وقتی اتوبوسی شلوغ و خواب آلوده و بو گندو است باید پیاده شد هر جای خیابان و هر وقت از شب هم که بود باشد و باید پیاده بری و آهنگ شاد گوش کنی و زمزمه کنی و نفس بکشی و نور چراغ ها را بخوری و بشوی سبز زرد نارنجی....به....
All words are pegs to hang ideas on
باران که آمد راه رفتم خیس شدم راه رفتم لرز وجودم را گرفت راه رفتم راهی تا پاییز نبود جاده ای به عمق پاییز کشیده نمی شد.باران که می آید ساکت می شوم...
برف که می آمد بالا را نگاه می کردم نمی دانستم من بالا می روم یا برف ها پایین.
برف که می آمد یک دسته کلاغ در آسمان شناور بودند .یک دسته کلاغ شبیه حس من متلاطم می پریدند.یک دسته کلاغ مثل نگاه تو عمیق و سطحی می پریدند برف که می آید دیوانه می شوم....
برف که میامد باز به یاد این افتادم که پشت پنجره ها گیر کرده ام و مردم گاه گاه از این پرنده ی وحشی می ترسند!
امروز کتاب رو به دور انداختم عکس و اینترنت را هم فراموش کردم (چه خوب شد)امروز مستقیم و رو در رو رفتم یه گاو پیدا کردم و نشستم به کشیدن امروز ارتباطی گاوی داشتم با نگاه یک گاو ...حالا درک گاو راحت تر شده درک کوزه های گاوی شکل درک انیمیشن های گاوی درک فیلم گاو ...این شهری بار آمدنم هم مصیبتی شده این همه سال هر روز شیر خوردم هر روز تیکه ی نون وپنیر داشته ام هر روز کارتون گاوی دیده ام و گاو را لمس نکرده ام؟
30 ساله...خیال یا واقعیت؟آدم های آرمانی در شهر پر از روزمرگی های واقعی یا آدم های روزمره ی واقعی در دنیای خیال انگیز آبستره؟حوض آبی بی آب بوددوستانم ماهی وار جمع شده بودند ...ادراکی نا محسوس را از امدن یک خیال واقعی در درونم حس می کردم که جلو رفتم...واین لحظه مثل همان لحظه ای بودکه حس می کنی چه قدر زندگی در مسیر واقعیات لذت بخش است واین لحظه مثل همان لحظه ای بود که تصوراتت تجسمی رنگی به خود می گیرند مثل کشیدن یک نقاشی مثل تولد یک نت....در چنین لحظه ای یک انسان جدید دیدم در واقعیتی رنگی که سایه ی خیالی خاکستری بود...............و حرف های نو و قصه های جدیدو انسان هایی زنده......
احساس نمی کنم با این آدم ها دوستم حسی آشنا تر دارم حس دختری که نیمی از خانواده اش را پس از سال ها دوری باز می بیند احساس ملایمی از خویشی...
چهارشنبه سوم آبان.کرمان...
...توی بالکن دنبال سوزه ای برای عکاسی بودم.فکر می کردم شهر از اون بالا بافت قدیمی قشنگی داشته باشد اما تماما با خونه های محقر و آشفته ی معاصری پوشیده شده بود که در عین حال سرشار از زندگی می نمود .بند رخت هایی پر بار.توپ های پلاستیکیو آشفتگی های روز مره.........
کرمان بازار و حمام...
برای رسیدن به حمام باید از میون بازار سنتی می گذشتیم جایی شبیه قیصریه با همون بوی ادویه و اسباب بازی های ارزون و دست فروش ها ...حمام هم شبیه بقیه ی حمام های سنتی بود...اون عظمت عجیب و غریبی رو که اون روزها از تعریف های مامانم حس می کردم (حمامی پر از مجسمه های خیلی خیلی واقعی)رو حس نمی کردم.راستش احساس چندان خوشایندی از دیدن یادبود های مردهای نسل گذشته کشورم که چیزی جز نوعی مردانگی متعصبانه انگار بر وجودشان چیره نبود نداشتم.خوب بدیهی از اسلوب معماری و کاشیکاری قلمزنی و ظروف فلزی ...بیرون که اومدم چند تا بادگیرهم در جاهای مختلف دیدم.
بم 3:24عصر
بیابون ... گنجی فوق العاده از سنگ وسنگ و سنگ ...بم ...نمی دونم تاثیر رسانه هاست یا ذات خود شهر که این چنین با نجابت و سادگی با آدم حرف می زد...نخل و نخل و درخت های عظیم الجثه با برگ های کدر رنگ...از ارگ بم چیزی جز تل خاک باقی نمونده بود...غصه هامو که همون زمستون زلزله خورده بودم...دیگه هیچ احساسی نداشتم جز تمدنی که روزی متولد می شه و روزی متناسب با عظمتش فنا می شه...گرم بود تشنه بودیم راه افتادیم...توی راه ابر شد ابر دل انگیزی که اون قدر متراکم نبود که خورشید رو کامل خفه کنهنم نم بارون روی شیشه می نشست بیابون جون گرفت کم کم به درختچه های سبز رسیدیم همه چیز عالی و فوق العاده بود چند تا تونل رو رد کردیم....
"کهنوج " نامی که با شماره ی معکوس تابلو های کیلومتر شمار در انتظار رسیدن بهش و کوتاه شدن مسیر بودیم.آدم توی سفر با اسمای جالبی بر خورد می کنه که گاهی می تونه جرقه ای توی مغز باشه و گاهی معنای خیال انگیز و داستانی داشته باشه...مثل "شهر بافت"تصور کن شهری وجود داشته باشه که جوش روی بافت متمرکز باشه از شغل مردم تا سنگ فرش خیابون ها و حتی لهجه های مردم.....
کهنوج رو که رد کردیم تاریک شده بود دیگه اسمی هم نبود که بدونیم به انتظار چی باید کیلومتر ها رو بشماریم .این جوری بهتر بود بی انتظاری بی ثباتی درک لحظه و حرکت و حر کت و توجه به ستاره های کویر و ماهی که هنوز نوزاد بود باریک و نارنجی رنگ و ستاره هایی که عمق کهکشان رو نشون می دادند و فکر می کردم به این قصه قصه ی ستاره های مرده چه قصه ی عجیبی قصه ی ستاره ای که سال ها و سال هاست که مرده و هنوز می درخشه و هنوز با فداکاری آخرین چکیده های وجودش رو داره می بخشه و بعد فکر کردم که توی همین کره ی خاکی هم از این نوع موجودات کم نداریم .درخت که پس از میلیون ها سال عمود بودن و مهر ورزیدن میمیره و چوبی می شه به خلوص چوب.مرغ که پس از سلاخی عصاره اش در ماهی تابه ی داغ تخم مرغ می شه و...مادر که مادر می مونه حتی پس از سال ها و سال ها........
چهارشنبه شب بندر عباس
خواب چه ما هرانه آدم رو از خودش می گیرهاونم درست یه ثایه قبل از تموم شدن آستانه ی تحملت...به شهر گرفته و شرجی بود .خسته بودیم یه رستوران خوب پیدا کردیم boofفضای تاثیر گذاری داشتتقریبا اون قدر که آدم یادش می رفت خسته است هوای داخل ساختمان خنک بود و فرسنگ ها از هوای کرخت کننده ی بیرون فاصله داشت اونم فقط به واسطه ی یه در اتوماتیک شیشه ای ...و البته یه سریس بهداشتی تمیز که نمی دونم چرا پیدا کردنش توی این مملکت این قدر مصیبته....
پنجشنبه صبح بندر عباس
اسکله شلوغ بود همه نوع قشر آدمی پیدا می شد.یه چیز جالب زنهای محلی بودند با لبس و چادر بومی اما چهره هایی که مطابق روز آرایش شده بودند .این موضوع دل آدم رو شاد می کنه هر چی بود که بهتر از دیدن چهره ی تکیده و مصیبت بار زن های کولی بود این جوری می شد دلت رو به یه رفاه نسبی توی زندگی این آدم ها خوش کنی....
راستش رو بگم دیگه خسته شدم این رو همه می دونن که سفر با همه ی سختی هاش کیمیایی که نباید از دستش داد ...خوب این جمله ی آخر هم نتیجه گیریه انشا![]()