تبليغاتX
لوتوس

امروز سا عد مشکی (گرافیست نامی ) سخنرانی ای در باره ی طراحی های جلد و پوستر ها یش داشت...با بچه ها رفتیم...از راحت بودنش خیلی خوشم اومد این یکی از مواردیه که می خوام حتما به درجه اش برسم...و باز کلی ترین نتیجه ای که برای خودم گرفتم این بود که بیشتر خودم باشم و  در امتداد سایه های خودم عمیقتر پیش برم این از همه چیز مهمتره! این همون چیزیه که هر روز ایمانم نسبت بهش بیشتر میشه...

فریاد از معرفت رسمی

و از عبادت عادتی

و از حکمت تجربتی

و از حقیقت حکایتی       خواجه عبد الله انصاری

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

1دیروز توی کتابخونه مرکزی انیمیشن بلند "Howl,s Moving castle" پخش شد با سپیده رفتم چهار ساعت تمام روی صندلیم میخکوب بودم فیلم فوق العاده پر مفهوم ظریف بود به راحتی با رغبت تمام حاضرم چند بار دیگه با دقت ببینمش ...تخیلی که تخیل من رو هم درگیر خودش کرد و چنان توانایی درگیر کردنم رو داشت که خودم رو یکی از کاراکتر های اصلی  به حساب آوردم نه یک بیننده....این فیلم نامزد جایزه ی اسکار در سال  2006  و برنده ی جایزه ی شیر طلایی   2004 در جشنواره ی ونیز شد ه است....همچنین این اثر با فروش سیصد و بیست میلیون دلاری خود بعد از تایتانیک پر فروش ترین فیلم جهان گردید...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

2

نمی دونم اسمش رو بگذارم مامان پوران یا مریم رافائل؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

 خودم را معرفی می کنم از اول از هر آن چه که فکر می کنم هستم:

من یک موجود زنده ام با تمام خصو صیات حیاتی

از نوع انسان.

من از گوشت ساخته شده ام از همان چیزی که از آن تغذیه می کنم با تشریفات پختن.گوشتم می تواند بریده شود اجزایم می توانند قطعه قطعه شوند.گوشتم تجزیه هم می شود بوی تعفن هم خواهد گرفت خوراک مورچه ها و سوسک ها هم می شود....اما با تمام این حرف ها  من به تن گوشتی و خونینم با تمام وجود نیاز دارم این چیزی که هستم تمام هستیم است که نمی توانم بی خیال از کنارش بگذرم....

تو ...کناریت....آن یکی .... همین طور آن بغلی ات و تمام  شما مو جودات زنده که در دسته ی پستانداران و در زیر مجموعه ی آدمیزاد از جنس گوشتی جای می گیرید تو زیبای باهوش...

  وقتی به من دروغ می گویی خودت هم می دانی که دروغ گفته ای من هم می دانم دروغ شنیده ام...با این حال به روی هم نمی آوریم فقط با لبخندی تصنعی از کنار هم سرد می گذریم...

تو!وقتی مرا در قالب یک دوست مهربان یک خاله یک دایی یک آشنا یک انسان سر کوب می کنی می دانی که سر کوب کرده ای من هم می فهمم که کوبیده شده ام منتها جدار کلمه ها کلفت تر از آن است که کلاممان برای هم شفاف باشد ....سرد می گذریم.می گذارم با لگدمال کردنم و کیف مبهمی که در عمق جانت می نشیند خوش باشی....

تو! انسان گوشتی !حسودیت که می شود هر دویمان فهمیده ایم نگاه خوب لو می دهد...روز ها در این کره ی خاکی می گذرد ما در هم می لولیم...در درونمان هم کرم هایی می لولند که باید آرامشان کنیم ...

تو ...خود تو...هر کسی که می خوانی...بیا جلو این دست هایم .... این چشم هایم ....نترس!زیاد دروغ نمی گویم دروغ هایم هم چندان مهم نیستند آزاری به تو نمیرسانم خودخواهم اما کاری به تو ندارم نمی خواهم بکوبمت مثل دوستانت که چه برایت عزیز بودند و کوباندنت وحشی ات کرده اند  یادت دادندکه حمله کنی باور کن دستانم را ببین کاری با تو ندارند زبانم هم نیشی نخواهد داشت بیا جلو ما آدم ها در میان این همه کهکشان تاریک تنها تر از این حرفهاییم .چرا نمی فهمی؟گریه می کنم سر درد می گیرم دلگیر می شوم؟چرا نمی فهمی؟لبخند می زنم دست می دهم عشق می ورزم!چرا نمی فهمی ؟؟؟دوستت دارم تو ...تو...بغلیت ...آن کناری را هم اعتراف می کنم می خواهم انسان ها را دوست داشته باشم عمیق تر از رذالت هایشان...چرا از این هر روز پاره پاره کردنم خسته نمی شوید؟؟؟

ببین دست هایم را برای گرفتن دست های تو خالی نگه داشته ام؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

1

این حباب های بطری آبم خیلی بهم چشمک زدند .نشد ازشون بگذرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

می دونی کی خیلی خیلی راحت و شادم ...؟تمام لحظه هایی که کسی در خلوتم نیست جز خودم و خودم تمام لحظه هایی که تنها وپیاده راه می رم با موسیقی که انگار به من تعلق پیدا می کنه!تمام اون لحظه هایی که در اتاق بسته است و من فرصت دارم فکر کنم طرح بزنم یا چیزی بخونم من با تمام ابعاد اتاقم انس گرفتم...چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه داشتن یه آپارتمان  کوچولوی شخصیه جایی که کم کم شبیه خودم بشه ...می دونی این ساختمون جدید نیست  از اون آجریهای قدیمی با در و پنجره ی چوبی فردا شاید عکسش رو گرفتم...روزی پیداش خواهم کرد و لحظه های ممتد تنهایی دلچسبم رو توش می گذرونم گاه گاهی با چاشنی هایی مثل دوستانی که سر خواهند زد شب شعر ها و جمع خوانی هایی که خواهیم داشت و ساز هایی که خواهیم نواخت...

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

56این غول شهرم رو دوست دارم...

4

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

3

شهر من!

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

1
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

1

شوق پشت نرده:(

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

1

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

1بله ...امروز بارونی بود به صورت نم نم...

خیلی پیش خودم بودم ...فضای خوبی بود من بودم و بارون و من !چند ساعت با خودم راه رفتم و عکس گرفتم ...فوق العاده بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

بهترین دوستم یه آدمه 3 ساله است ...با هاش که هستم چهار دیواری ها برداشته می شه من مثل انگلی از عمق وسیع خیالاتش می مکم من به اون هیچی یاد نمی دم من ازش یاد می گیرم از دیدی که به زمان و مکان وابستگی پیدا              نکرده ....                                                                                                                         

 

من به کار احتیاج حیاتی دارم ...پیداش می کنم توی این وانفسی مطمئن باشید ...   

 

 

          

من وابستگی رو نمی پذیرم...از اون روزی که اسمم رو نیلوفر گذاشتند باید فکر     بی ریشگی ام رو هم می کردند تمام رگ های حیاتی من توی آب شناوره...         باید یک شب بروم باید یک شب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من        جا  دارد . بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست.رو به آن وسعت     بی واژه که همواره مرا می                                                               خواند.....                                                  

 چه طور می تونن برای من آرزوی سفید بختی و خوشبختی بکنن؟؟؟؟؟؟               چه خیالاتی!نه نمی گنجم در شهر.نه نمی گنجم در میان صف دختران زیبا ی پر     آرزو با ناخن های لاک زده...یه جایی میون درخت های کهن و مرداب های پر      فساد جا موندم....تمام مسئله به این اسم بر میگرده"نیلوفر"این اسم که پیچک وار به دورم پیچید گره خورد به خردم رفت و توی تک تک سلول های مخم جا گرفت و من رو به سمت خودش می خونه هر روز هر لحظه....این همون اسمی که سهراب رو هم صدا زد و سهراب هم دنبالش رفت ...سهرابی که صداش رو شنیدم و دنبالش می گردم و پیش می رم....از مررز خوابم  می گذشتم

سایه ی تاریک یک نیلوفر                                                           

روی همه ی این ویرانه فرو افتاده بود                                               

کدامین باد بی پروا                                                                    

دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟...........                                   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

لیلت پیپویان1  این آهنگ به شدت شبیه منه من نمی دونم چندبار بهش گوش دادم و هر بار مثل بار اول به عمق امواج پنهان درونیم رسیدم... این رو از اینجا پیدا کردم :صورتک های گلی گاهی شباهت بین آدم ها خیلی زیاد میشه جالبه!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

1
+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

اون روز تا حالا آدم ها فکر می کردن آتیش سرخه نگو آتیش اصلی آبیه چه دروغی چه افسانه هایی...

داشتم توی خیابون خوش خوشک واسه خودم می رفتم یه دسته با طبل و دهل رد شد حس کردم تبدیل شدم به یکی از اون موش ها که دنبال صدای شیپور چی می رفتند صداش می طلبید که هم دنبالش راه بیفتی هم ناخودآگاه سینه بزنی .من هیچ وقت توی بطن این جریان نبودم اما امسال انگار یه جور دیگه دارم به ماجرا نگاه می کنم به این اسطوره ای که مردم باورش دارن و این قدر با قدرت جا افتاده که تونسته موسیقی و هنرخودش رو داشته باشه و این قدر داستان قوی داشته که هنوز می شه براش گریه کرد باید جدی فکر کرد همه می دونن که من اعتیاد دارم من معتادم به موسیقی و دیشب این بام بام عجیب رو می خواستم با تمام وجود بفهمم اما ثابت نمی ایستاد مکارانه مسخت می کرد وادارت می کرد دنبالش بری جالبه یه کنسرت متحرک می شه روی مفهومش کار کرد......

 

چند ماهی میشه دارم به این فکر می کنم که ما ایرونی ها چرا دوست داریم برای خودمون  از آدم ها اسطوره بسازیم؟یکیش خود من که تا اون روز چه قدر بعضی آدمها برام خدا بودند تا اون روز که یکی یه پتک زد تو سرم و انگار که هوار کشید :بابا این ها که تو فکر می کنی چه اسطوره هایی هستند همهشون آدمن مثل ما...من نمی دونم خودش چه قدر به این حرفش اعتقاد داره اما این حرف از اون فکر های عمیق شد تو کله ی من و حالا دارم میبینم که این تنها من نبودم همه ی جامعه اسطوره گرا هستند.....ریشه ی این تقدس کجاست؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

تا حالا شده از زندگی کردن بترسی نمی دونم این ترس از کجا وارد خونم شده این ترس وهم انگیزی که مثل چسبیدن لباس های خیس به تنت می مونه توی یه روز بارونی گاهی دلم می خواد پیر بودم گاه دلم می خواد چیزی برای از دست داشتن نداشتم گاه طاقت این همه خوشبختی را ندارم...
+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

ترم تمام شد...
+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

۲:۳۰ نیمه شب...

من در اتا قم تقریبا تنهام غیر من یه جنازه ی در حال متلاشی شدن گاو هم هست فکر می کنم از نژاد اسپانیایی هم باشه لامصب دستام رو تیکه پاره کرده و رام هم نمی شه .من نمی دونم این مفتول ها چرا این قدر سفت اند ولی دنیایی این گاو بازی ها...

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط لوتوس  |