+
نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 2:22 قبل از ظهر توسط لوتوس
|
+
نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
هنوز به چیزی به اسم "عشق" بی اعتقادم خیلی جالبه!
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
مارسی یز نیم خدایی از اساطیر یونان ِ که زنده زنده پوست از تنش توسط آپولو کنده شد...


آنیش کاپور که به واسطه ی مجسمه های معما گونه ی خود که فضا را اشغال می کند مشهور وشناخته شده است خالق ا ین مجسمه می باشد اسکلت این اثر از استیل و پو سته ی آن "پی وی سی " است پی وی سی جنسیتی گوشتی داشته و کاپور در این باره می گوید:"شبیه یک پوست کنده شده"نام مجسمه اشاره به مارسی یز دارد .رنگ قرمز این مجسمه بیان گر جسمیتی زمینی و فیزیکی است: "می خواهم جسم را به آسمان ببرم. "این اثر ادراک فضایی مغشوش را می سازد که مخاطب را در یک زمینه ی تک رنگ فرو می برد...غیر ممکن است که بتوان تنها از یک جهت تمام مجسمه را دید در عوض بازدید شامل مواجه ی مجزاست که با در کنار هم قرار دادن هر کدام می توان به کل پی برد.
ادامه ی مطلب با معرفی وآثار آنیش کاپور:
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
آهان کم کم داره جا می افته...چه طور هویت (ایرانی)در یک اثر هنری می گنجه؟!خیلی ها خیلی سعی کردن اما به نظر من که تنها کاری که تلاششون کرده تصنعی تر شدن کار بوده انگار که کارشون از شخصیتشون فاصله داشته انگار صادق نبودند انگار که هویت را به کارشون وصله کرده بودند نه خیر هیچ نباید زور زد اصلا زور زدن تو هر کاری بیخود دیگه چه برسه به هنر ... هر چه توی دانشگاه تو گوشمون کردند که هویت و سنت هامون رو نشون بدید بچه ها هم یه گل شاه عباسی یا یه اسلیمی چپوندن تو کارشون ...منم هی راه رفتم و گفتم اراجیف...حالا به این اصل زور نزدن رسیدم و می بینم که "محسن وزیری مقدم" هم تاییدش کرده:اگر ذاتا ایرانی باشید لاجرم کار شما هویت ایرانی پیدا می کند...ایرانی بودن فورمولی نیست که بتوان به نقاشی اضافه کرد.شما باید خودت باشی تا بتوانی گویای محیطی باشی که در آن زندگی کرده ای .از شما سوال می کنم مگر در نقاشی های رامبراند چه چیزی از کشور هلند وجود دارد که او را جهانی کرده است .هویت و سبک یعنی منش هنرمند.
+
نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
الان خوابی دیدم که هنوز میتونم انعکاسش رو تو بدنم حس کنم...یه گیتار الکتریک تو اتاقم دیدم یادم اومد که اولین گیتارم بوده اما نمی دونستم کی و کجا؟با اینکه سیم هاش خراب بود و کوک نبود چنان صدایی داشت که لذتش رو تا حالا حس نکرده بودم هر سیم طیف کامل نت ها را در خودش داشت با صدایی زیر وبم همین طور که می زدم سرم گیج میرفت انگار که از زاویه های مختلف خودم رو می دیدم نمی خواستم پا شم بیدار که شدم فکر کردم هنوز تو دستامه اما ...هر چند که صداش و اون سر گیجه رو حس می کردم ....می خواهم برم دنبالش...
+
نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
.........................
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
leslie wilcox متولد ۱۹۴۹
معروفیت ویلکس برای مجسمه هایش است.
مجسمه هایی از تور سیمی یا سیم های شبکه مانندی که القا کننده ی فرم لباس اند.فیگورهای وی اگرچه که عاری از حضور انسانی اند اما بدن . زبان و احساسات آدمی را یاد آور می شوند.فرم ایستادن ارتباطشان با یکدیگر و با محیط پیرامونشان و ظاهر فیزیکیشان تجسمی شبه گونه را القا می کند حضور جهانی غیر مادی که توسط شفافیت و سبک وزنیشان به تصویر در آمده است.ویلکس این مجسمه ها را همچون نگهبانانی روحانی بر تن درختان می پوشاند.
ویلکس در این باره می گوید:این جا برای من مکانی پر جمعیت است . من می خواهم توالی زایش نسل این خانواده را تقدیس کنم . خاندانی را که خاک مقدس را برای بیش از ۱۵۰ سال با هم تقسیم کرده اند .این پیکره ها اندکی طنز آمیز به نظر می آیند شناور و آویزان در بالای سطح زمین قرار گرفته اند گویی از بعد دیگری هستند از جهانی غیر مادی ... و هنگامی که باد می آید با باد می آمیزند...طبیعت مهربان و لطیفشان بیننده را وا می دارد که آنها را معصوم وبی ضرر بپندارد...و من این درختان به خصوص را از آن رو که بلند و باریک بودند بر گزیدم قطر وجودشان که اندازه ی زندگی را نشان می دهد ...در مکانی که چند جاده ی باریک از کنار آن می گذرد گویی این فیگور ها بر فراز غوغا نزاع و حشت در پرواز اند... و همان گونه به ما می نگرند که ما به آن ها خیره می شویم....

+
نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
یه مدتیه که شعر فروغ رو مرتب توی سرم می شنوم من وقتی به دنیا اومدم که فروغ مرده بود من نه فروغ رو دیدم نه سهراب رو و نه ...من شعر هم نمی گم ...اما خیلی پیش اومده که حس کردم یه شعری رو خودم گفتم یعنی اون قدر تونسته من رو با خودش یکی کنه که چنین حس کردم:
چرا توقف کنم.چرا؟ 
چرا توقف کنم. چرا؟ من از سلاله ی درختانم تنفس هوای مانده ملولم می کند پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم
در سرزمین قد کوتاهان معیار های سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند چرا توقف کنم؟
مرا به زوزه ی دراز توحش در عضو جنسی حیوان چکار مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است تبار خونی گل ها می دانید؟
+
نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
یادمه که هیچ ادراکی از هنر ایران نداشتم یادمه غیر از عظمت تخت جمشید هیچ نقطه ی روشنی از کرشمه های ایرانی به چشمم نمی آمد ...یکی از دلایل ماندنم در این رشته هم همین بود می خواستم تکلیف خودم را با این کلمه ی تمدن روشن کنم ...امروز نقش های مبهمی که آن روزها به چشمم چون توده های رنگ تو در تو می آمد را مشخص و روشن می بینم چشمانم تربیت شده اند امروز که در عظمت مینیاتور های رضا عباسی مانده ام روزهایی را به خاطر می آورم که از دیدن هیکل های شکم گنده و چشم های بادامی شان حالم به هم می خورد...آره خیلی چیزها عوض شده....

+
نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
مهمه....خیلی... چیزی شبیه کشف ارشمیدس...:
اگه قبول کنیم هر آدمی فضای مختص خودش رو داره که این فضا در بعضی ها بیشتر نمایان و در بعضی کمتر...(مثلا با دیدن بعضی ها می فهمم که چه قدر این شخص به یه روز ابری مه آلود تعلق داره و...)و اگه قبول کنیم که برای این که بیشتر خودمون باشیم باید بیشتر این فضای ذهنی و شخصی مون رو بشناسیم...خوب؟!بعد دنبالش می گردیم که آیا من به کدامین فضای ذهنی متعلقم...یعنی من بیشتر در کجا زندگی می کنم یا نه در کجا بیشتر سیر می کنم....
حالا فضای من:
من جایی درست میون یه واقعیت اجتماعی (یک زندگی بیرونی)و یک شعر وهم آلود به سر می برم از بدو تولد از همیشه... (مثال:انگار که درست روی سطح آب ایستاده باشم نه بیرون از آب روی خشکی و نه زیر آب در بطن خیال....وای خدا باز همان واژه ی لوتوس باز تکرار نام نیلوفر...
یا مثال دیگه این که دید من درست چیزیست بین شیشه ی عینکم و اوهام ماتی از دید طبیعی ام در حالی که کاملا هیچ کدوم هم نیست....)حالا بعد سال ها که دنبال فضام می گشتم پیداش کردم...و قضیه ی اصلی اینه که این فضا چه دیدی به من می ده ...:همه چیز برای من شکلی داره بین بودن ونبودن(مثال:من در شهر در حال حرکتم خوب؟!رودخانه از فضای شعر ها و فضای زیر آبی ام چشم مرا به خود اختصاص می دهد من از این که خیالم این چنین رنگ گرفته و در جریانه حیرت می کنم از طرفی اطمینان هم ندارم که آیا حقیقتا هست ؟نیست؟به نظرم می شد خیلی راحت اون در فضای این شهر نبود مثل خیلی شهرهای دیگه که این رویا رو ندارن و فقط یه واقعیت اجتماعی اند اما از طرفی هم می شه کل فضای شهر رو حذف کرد تمام آنچه آدم ها از بودنش مطمـئنن مثل بانک ها مغازه ها ماشین ها ساختمون ها انگار که زلزله بیاد اما نمی شه خیال مبهم رود خونه رو از این شهر گرفت...)
حالا باید عناصر این فضا رو خوب بشناسم...............ساختن خانه ای روی آب باید سخت باشه اما اجتناب ناپذیره......
+
نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط لوتوس
|
عجیبه...یه موجود زنده دست می تونه شبیه خودش رو به وجود بیاره!عجیب تر از اون می تونه اون قدر دوسش داشته باشه که تمام مدت مثل یه وزنه ی سنگین بغلش کنه...و بعد با حرکتی عجیب بوسش کنه...چه اتفاقی در بوسیدن می افته؟!بعد تمام عمر بزرگش می کنه اون وقت خودش پیر می شه و میمیره و همین طور ادامه داره......هنوز این قضیه برام حل نشده!خیلیه ها....من نمی فهمم این همه زن که بچه دارن اون هم نه یکی چندتا چه طور از پس این فکر ها بر اومدن؟؟؟نه خیر نمی فهمم به قول فالاچی ضرورتی هم برای وجود داشتنش حس نمی کنم....
+
نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
و ماه یعنی درست اون طرف کره ی زمین خورشید داره کار خودش رو می کنه ...یعنی این فاصله ها اون قدر ها هم دور نیست ...یعنی نور به همین راحتی به یه کره ی تاریک تابیده و روشنش کرده ...عجیبه!
+
نوشته شده در شنبه 12 اسفند1385ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
دیگه خوشبختی از این بیشتر که ازتست های کنکورت هم لذت ببری؟من این سوال و جواب ها رو دوست دارم .....یکی از تست ها این بود: کدام هنرمند در پاسخ رودن که به وی پیشنهاد شاگردی داده بود گفت:زیر درختان بزرگ چیزی نمی روید... تست رو نزدم ولی با این جمله صبح تا حالا کیف کردم ...
و باز خودت باش...
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
هه هه ...قشنگ...چه قشنگه....بدتر از اون خوشگل ...چرت و پرت!حتی کلمه ی زیبا هم بی معنی به نظر می رسه چهار سال پیش من هیچ فرقی میون قشنگ خوشگل زیبا و شاهکار نمی دونستم ...همه چیز به صورت یابویی بود...همه ی هنر ها را ها له ی درهمی میدیدم و به همش هم می گفتم چه قشنگه!عجب آدم بیشعوری ...یه تابلوی نقاشی همون قدر برام ارزش داشت که یه جواهر زیبا...می دونی دلم میخواد تمام کارهام رو نیست و نابود کنم همه ی اراجیفی رو که تا حالا به وجود آوردم...آحمقانه است!من نه ذهن تزیینی دارم نه دغدغه ی تزیینی زندگی کردن!من در گیر محتوا و مفهومم در گیر اسپیرال خودم! تزیینات

مبلمان لوکس

النگو دور دست یه زن خیکی؟!یا النگ دولنگ و اراجیف آویزون به زندگی...مزخرفات!هنوز گیجم!و معلق...این دو سه روزه باز از اون نقطه های عطف بودا خوبه...باید با زمان کنار اومد...باید آروم توی دامنش بشینی تا بزرگت کنه!دیروز تا امروز با هزار تا آدم دوست شدم...آدمایی که ماه هاست زیر نظرشون دارم دیروز تا امروز راه رفتم و پرده های عجیب و غریب رو کنار کشیدم...حالا بهتر شد!
+
نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
امروز ۸ بار از کنار چهلستون رد شدم ...۸ بار از کنار گنبد مدرسه ی چهار باغ...۸ بار از روی رودخونه...خیلیه ها اگه روزهای دیگه رو هم حساب کنی خیلی خیلی زیاد می شه...مگه می شه من وابستگی به این رود نداشته باشم؟مگه می شه رنگ آسمونش برام بی تاثیر باشه...و امان از صفویه من چه می دونم این حجم گنده ی فیروزه ای رنگ با اون اسلیمی ها ی درشتش تا حالا چه تاثیری روی روحم گذاشته من چه می فهمم توی تمام این سال ها ایدئولوژی معمار ها با من چه کار کرده؟...شایدم زیاد مهم نباشه تاثیری که این رود به صورت ناخودآگاه داره مهمترٍ ولی این سوال که چه طور برای مردم کم رنگ شده جالبه!چنین حادثه ای شبانه روز از دل شهر داره رد می شه ولی کمتر بهش فکر می کنیم.این خیلی عجیبه که یه عالمه آب (چی...؟ آب ! اونم با تمام معانی اسطوره ایش)از دل یه شهر رد بشه ...نه واقعا عجیب نیست؟!اونم توی این عصر !توی این عصری که همه چیز اسطوره شده...این همه آب صاف صاف از میون آدما و ماشین ها ردبشه اون وقت بعضی از این زن های چاقالو صبح اول صبح توی اتوبوس روی پل خمیازه می کشن!عجیبه!
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه 5 اسفند1385ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط لوتوس
|
اعترافات:
ترس...از این خوش خیالی از این خوشبختی از این مستی ام وحشت دارم....چهره ی تکیده ی زن های اتوبوسی که با نگاهی گنگ به من زل می زنند...من که در اتوبوس بی دغدغه مست ریتم درخت ها ذره ذره های نور روی آب رودخانه و ابر ها می شوم...من می ترسم!من که با خیال راحت مجله ی تندیسم را باز می کنم و دغدغه ام می شود فلان فکر هنرمند در فلان کشور ...و بعد صدای گریه و درد و دل زن های تکیده ی اطرافم را می شنوم می ترسم...انگار بی وزن می شوم در فضا تاب می خورم دور این روزمرگی هر روزه بعد دوباره حرکت گنجشکی قطره ی آبی یا سنگینیه کتابی در دستم حواسم را پرت می کندو لحظه ای بعد باز چهره ی تکیده ی مسافری مرا می ترساند................
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط لوتوس
|