تبليغاتX
لوتوس

بله!یک سال گذشت و من هنوز به هر روز بودن و نوشتن اعتقاد دارم ....و هنوز با ۱۰۰ تومن می شه خیلی کارها کرد...امروز با صد تومن می شه رفت توی موزه و با قاجار ها بازی کرد........100 تومنی

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

1 

من زنده ام!!!                       

                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

پنجشنبه ۲ فرودین ۸۶ شوش :

عرض خیابان را رد می کردم...می گویند در نقطه ی کور بودم می گویند پراید یشمی رنگ هم در نقطه ی کور بود سبقت از  سمت راست و انحراف از مسیر...

أخرین لحظه ای که به یاد دارم  ماشینی در جاده نبود همه چیز در کمتر از یک ثانیه رخ داد حس کردم چیزی محکم به تنم خورد حس کردم در هوا معلقم و بعد درد آرنجم که روی آسفالت کشیده شد و بعد سرم که به زمین خورد و درد آخر کمرم که دوبار با حرکت ما شین کوبیده شد...لحظه ای سکوت ... و بعد صدای جیغ هایی که به سمتم می دویدند گیج بودم همه چیز یک مرتبه به هم خورده بود درد و ترس معجونی غلیظ بود که درونم را پر کرده بود فریاد های پدرم و بعد که دستش را گرفتم صدایش چه طور می لرزید هرگز این گونه ندیده بودمش ...فقط صدای جیغ می آمد نای تکان خوردن نداشتم با گنگی عجیبی خواهرم را دیدم که چه هراسان جیغ می کشید اشک مجالش نمی داد و من که طاقت دیدن اشکش را هم نداشتم باید چه صحنه هایی می دیدم آن هم از پایین آن هم با دردی غریب جمعیتی غریبه و آشنا دورم را گرفته بودند  تنها نگاه ها به خاطرم مانده نگاه بی معنای غریبه ها...مادربزرگم که چه طور گریه می کرد ...هرکس چیزی می گفت غریبه ها می خواستند بلندم کنند فریاد های اعتراض آمیز دایی... پدرم که بین من و جمعیت هراسان بود من که نمی دانستم پاهایم را حس می کنم یا نه..............................مادر......................سال ها از این هیاهو دور.................انگار نقش من و او را در بیابان ساکتی کشیده بودند در آن لحظه هایی که فرقی با جنازه ای  در حال دفن شدن نداشتم با تمام مهر دستم را آرام گرفته بود و در گوشم نجوا می کرد در میان تمام آن جمعیت غریبه سیاه رنگ  رنگ روشن لباسش تنها رنگی بود که زندگی می بخشید..........می رفتم ...می امدم........می گویند گاه لبخندی می زدم دلیلش شاید بوی عمیق پیراهنش بود ..........صدای آژیر....سفید و سرخ آمبولانس...پلیس ...رنگ سبز ..سیاهی اسلحه...باتوم...جمعیت...صدای لرزان پدر...بلند کردنم از کف اسفالت...نیوشا....درد...ترس...سرم...بیمارستان...فریاد های کودکی که چانه اش را بخیه می زدند....دکترها...صورت دفرمه ی زن تصادف کرده...رادیولوژی...پاسگاه....قاضی پرونده...آمپول......کاخ خشایار که در یک قدمی اش ساکن شدم...عکس از جمجمه...عکس از لگن........رضایت....شکایت ...نام :نیلوفر شیرانی...۲۱ نه ۲۲ ساله...موبایل.............کوفتگی شدید.......شیشه ی خرد شده ی پراید یشمی...گردش نیم دایره ........خدا.....زندگی....مرگ....زندگی...بودن...خانواده...انسانها....گیجی...چرا  زنده ماندم...چه طور پاهایم را دارم چه طور صورتم سالم مانده چه طور چه طور چه طور سهم من چیست؟چرا؟چرا؟چرا؟گریه های نهفته ی مادر بعد از بیمارستان بی خوابی ها و نگرانی هایش پدر که آرزو می کرد او جای من بود من که از جایگاه خودم خرسندم که طاقت دیدن از بالا به پایین را برای هیچ کدامشان ندارم......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط لوتوس  |