تبليغاتX
لوتوس
نظرت چیه؟پاشم ول کنم برم...چی رو؟عقلم رو...حوصله اش رو ندارم باور کن...وراج عوضی...چه قدر عاقل و احمق شدم نه؟خوب نه اونقدر ها هنوز اگه عاقل بودم الان اون دو تا شاخ رو سرت نبود با کلی علامت این ؟ و !به جهنم دوست من به جهنم ....

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

دیشب کانون موسیقی همراه موسسه ی نغمه گشایش یه برنامه توی دانشگاه با اجرای موسیقی برگزار کردند....مسئله ی عجیبی که ذهنم رو به خودش در گیر کرده روابط آدمها بایکدیگر توی این جمع بود ...جریانش رو اگه بگم باور می کنید که هر کدام از ما یه مهره ی شطرنجیم که داریم بدون این که بدونیم نقشی رو توی یه سیستم کلی بازی می کنیم...خیلی عجیبه!

۱.چیزی حدود ۱۵ سال پیش توی دبستان با دختری به نام محبوبه همکلاس بودم....وقتی برای بار دوم توی دبیرستان دیدمش تعجب کردم من ریاضی میخوندم و اون تجربی....روز ی که اسمش رو کنار اسم خودم توی روزنامه ی قبولی کنکور دیدم دو تا شاخ در آوردم ...دقیقا یک ورودی یک رشته یک دانشگاه....دوست صمیمی شدیم دیگه چاره ای نبود!

۲.من گیتار میزنم...دیگه مدت هاست کلاس نمیرم...اما توی دانشگاه با بچه هایی دوستم که همه اتفاقا پیش استاد من میرفتند به عنوان مثال پرهام باقری!

۳.محبوبه من و پرهام توی یه کلاس و یه رشته ایم دوست هم هستیم من و پرهام شاگرد اون استاد بودیم و محبوبه همسایه ی دیوار به دیوارش !!!

۴.خواهرم حسابی ساز میزنه (دف و پیانو )و توی گروه های زیادی بوده و آدمهای زیادی رو میشناسه.

۵.توی کتابخونه (۴ سال پیش)با یه دختری دوست شدم بعد فهمیدم خواهر این دختر استاد دف خواهر منه...من و این دختر توی یه دانشگاه قبول شدیم و در ضمن خودش هم ساز میزنه و بنابراین استاد گیتارمن رو کاملا میشناسه...این دختر الان دبیر کانون موسیقیه و این برنامه رو ترتیب داده...تا این جا همه همه رو میشناسن و هرکس هم توی زیر مجموعه های دیگری هم راه داره.

۶.یکی از نوازندگان پیانو که دیشب  غوغا کرد دختری ارمنی بود که ۲ سال پیش با هم توی کلاس زبان بودیم ...و خیلی چیزهای ریز دیگه که در کل یه چیزی شبیه گلیم تشکیل میدن یا یه چهل تیکه و دیشب همه ی این آدم ها کنار هم بودن...گاهی بدون این که از این روابط سر دربیارن...کنارهم به نوای ساز گوش میدادن و بدون این که بدونن عروسک های کوچولوی خوشگلی اند که دارن این نمایشنامه رو بازی می کنن....

در آخر مراسم وقتی صدایی از پشت سر گفت سلام تو هنوز داستان مینویسی؟!!!برگشتم همون استاد گیتار بود...چه طور من رو شناخت؟؟؟چه طور یادش بود من داستان مینوشتم؟؟؟؟تازه گفت سلام به بابات هم برسون ....یه سه چهارتا شاخ با هم روی سرم سبز شد بعد این همه سال چه طور شاگرد ساکتی مثل من تو یادش مونده بود؟!!چه طور من رو تو اون جمعیت دید اصلا ...میشه گفت همه اش یه سری اتفاق تصادفیه اما من این طور فکر نمیکنم...به قول آراز گاهی ترسناکه!

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

گفتم ایده!...نمیدونم تقصیر بهاره یا چیز دیگه  ولی چند سالیه بهار که میشه مغزم از ایده باد می کنه...حالا امسال به راهنمایی دکتر حسامی و پویای عزیز یه دفتر ایده درست کردم که فکرام رو توش می نویسم...بگذریم...پریشب یک دفعه یه فکر افتاد تو سرم از اون فکرهایی که فهمیدم تا زود اجراش نکنم راحتم نمی گذاره...می شه گفت یه جورایی اولین کانسپتم بود که دیروز تو دانشگاه اجراش کردم :

فیگوری در اندازه ی طبیعی از یک زن نشسته با چادر سفید در واقع هیچ چهره یا شخصیت خاصی نداشت .در مقابل فیگور نشسته تعدادی قابلمه قرار دادم  و داخل قابلمه ها را با ماسک های سفالی و آب پر کردم و یک ساعت دیواری هم در مقابل تمام این مجموعه قرار دادم....

یک زن ...مثل هزاران زن که هر روز صبح اولین سوالی که از خودشون می پرسن اینه که :"چی بپزم"۱ سال ۱۰ سال ۲۰ سال هر روز هر روز این اصلی ترین سواله  که مطرح می شه....هر روز وقت مفید زیادی را داخل این قابلمه های کذایی می پزند...این روزمرگی آن قدر تکرار می شه که در نهایت چیزی برای زن باقی نمی گذاره فردیت له شده درست شبیه گوشت های پخته شده در قابلمه ها توی این کانسپت بعضی از صورتک ها خرد شده و بعضی در حال متلاشی شدن بودن....و زمانی که در گذر است و روز ها و ظهر که فرا می رسد و گرسنگان که می آیند ...در واقع فیگور زن شخصیت خنثی بود که صورتی از خود نداشت اما در عین حال شخصیت های مختلفی را در هر کدام از قابلمه هایش داشت.......

اولین کارم بود نمی دونم چه قدر موفق یا نا موفق بود مهم این بود که شر.عش کردم این مفهومی کار کردن رو دوست دارم یه جورایی راضی میشم باید بیشتر مطالعه کنم....برخورد افراد خیلی جالب بود بعضی ها عمیقا فکر می کردن ...عده ای فقط به ماسک ها توجه داشتن...بعضی سرسری رد می شدن...چندتایی پرسیدن خوب اگه غذا نپزه چه کار کنیم؟!!!و خیلی سوال های بیربط دیگه خب این برخورد ها برام تجربه ی فوق العاده ای بود این که آدم ها نمی تونستن کار من رو از او زاویه ی من ببینند و من هم نمی تونستم زاویه ی دید اون ها رو بفهمم در واقع به همون نسبت که اونها با کار من غریبه بودن کار من از نگاه اونها هم برای خودم بیگانه بود ...دیگه دیدم این فکری که تا چه حد من رو عذاب می ده برای بعضی آدم ها تا چه حد مضحک به نظر میاد حتی یکی از زن هایی هم که خودش درگیر این مسئله بود وقتی کار رو دید حس کردم مفهومش خیلی براش دور و نا مانوس بود نمی دونم ...شما چی فکر می کنید؟!

ادامه با چند عکس دیگر:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

شیراز...سفر...آرامش...تازگی...ایده

من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

 

شیرین نشاط 

:"من یکی از زنان چادر سیاهم ،من زندگی غمگینی دارم ، اما سعی میکنم این گونه نباشم"

"وقتی هنر و خلاقیت کسی جرم محسوب می شود ،رابطه ی آن با سرزمین مادریش جور دیگری معنا پیدا می کند"

شیرین نشاط متولد ۱۳۳۶ در قزوین است.در سال ۱۹۷۴ ایران را به قصد نیویرک ترک گفت و در سال ۱۹۹۰ برای نخستین بار بعد از انقلاب وارد خاک ایران شد... وی در ایران مورد بازپرسی و دادخواست قرار گرفت...آثار وی دو گرایش سیاسی (ویدئو آرت) و فلسفی (عکاسی ها )دارد .شیرین نشاط به جایگاه زن در جامعه ی امروز می پردازد و اشاره به فرهنگ دینی اسلامی از ویژگی های آثار اوست...منتقدین آثار وی را دارای ویژگی اگزوتیک می دانند (اگزوتیک اصطلاحی است برای آثاری که می توانند در کشورهای خارجی هم جذابیت و مخاطب خاص خود را داشته باشندبه کار برده می شود)و اگزوتیک بودن آثار نشاط از دیگر ویژگی های پر اهمیت کار اوست .در واقع شیرین نشاط از بانوان موفق ایران و هنرمند بزرگی ست که نمی توان برای آثارش تاریخ مصرف تعیین کرد ،بیان ابهام آمیز گنگ وی چه برای ایرانیان وچه خارج از ایران چند جانبه دیدن را برای مخاطب ارمغان می آورد...استفاده از رنگ های سیاه و سفید ،به کارگیری نوشته های عاشقانه و گاه فلسفی از شاخصه های کار اوست.

در یکی از ویدئو های نشاط به جایگاه دختربچه ها در جامعه میپردازد...در این ویدئو یک فضای سوگواری با صدای شیون به تصویر در می آید و دیواری که شعله ور است و در پشت دیوار دختربچه ایست که به معنای واقعی بی پناهانه زار می زند  در واقع این ویدئو ثصویر جامعه را به نمایش می گذارد که گذشته را رها نمی کند سنت پرستی ،زاری برای گذشته،مرده پرستی   و دختر بچه را که در واقع باید به فکرش باشند را بی پناه رها کرده اند

در ویدئوی دیگرتصویر مردانی را در حال سجده و نماز به سمت یک زن با چادر سفید نشان می دهد  و هنگامی که به ناگاه  زن را می بینند به سمت او هجوم می آورند در حالی که تماما چهره هایی پوشیده با ماسک های یک شکل دارند بی هویت زن وحشت زده می گریزد و مرد ها به دنبال وی زن  آنچنان دور می شود که دیگر به چشم نمی آید....در واقع مرد ها چه قدر به این موضوع که در جامعه ی دینی به زن ها ظلم می شود باور دارند؟چه قدر برای برابری ارزش قائل اند؟

در ادامه ی مطلب چند عکس از آثار شیرین نشاط :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

یادمه تازه ۱۸ سالم شده بود که توی کتاب فروشی و کتابخونه در به در دنبال کتاب  در مورد خودشناسی می گشتم کتابی که به من یاد بده که من اصلا کی هستم؟چه ویژگی هایی دارم؟باید چه طور باشم؟کاملا گیج و سرگردان بودم اما زمان هیچ وقت اعتنایی به عجله کردن من نداشته آرام آرام مسیر خودش رو پیش می گیره و همه چیز رو هر چیز جلف و مغشوش وعجله ای رو جا افتاده و ته نشین می کنه و وقتی جا می افته تازه  می فهمی که چه قدر رفتار اولت ناشیانه  و  خام بوده و  گذشت زمان همه چیز رو  به صورت یه عصاره در میاره و این زیباست...حالا دیگه آشفته ی این مسئله نیستم که کی هستم  یاد گرفتم که همین  انسانی ام که هر روز زندگی می کنه و کم بیش همان نیلوفر ۷ ساله همان نیلوفر ۱۱ ساله همان ۱۳ همان....هر روز ولی انگار بیشتر به کودکی باز می گردم شاید عمری لازم باشد که خلوص کودکانه ام را باز یابم و امروز در ۲۱/۲۲ سالگی میتونم راه برم برای خودم از باید و نباید های زندگیم بگو یم  تازگی ها این کار رو زیاد انجام می دهم انگار دو سه ردیف خشت ساختمونم  رو بعد از اون پی ریزی عمیق گذاشتم  ...امروز انگار می تونم به تجزیه تحلیل انسان هایی که در کودکی تاثیرشان را بر من گذاشته اند بپردازم:

مادر بزرگی بود که همیشه از پا درد و معده درد و شرایط جامعه و رذالت تمامی انسان ها و هدف خدا از آفرینش انسان مینالید...مادر بزرگم همیشه تنها ماند ...من یاد گرفتم  که مردم حوصله ی غرغر کردن ونالیدن من را نخواهند داشت!

مردی بود که از دروغ انسان ها خسته شد از شهر هرج و مرج دلش گرفت از پستی و خیانت ترسید...عاشق نشد کنج خانه را ترجیح داد...زمان پیرش کرد پیر که شد خاطره ای از زندگیش نداشت جز آشنایی با چند فامیل و چند خاطره ی پوسیده از کودکیش!یاد گرفتم قهر نکنم ... کو تاه هم نیایم...

جوانی بود که برای تجربه ی همه چیز عجله کرد زندگیش را سوزاند....هراسش برای من ماند!

دختری بود که  به سنت ها ی حرف مردم شوهر کرد...استعداد هایش را کشت...کودکانی را زایید...زندگی را کور کرد... و به خاطر حرف مردم  هم هرگز نتوانست طلاق بگیرد...به من یاد داد بی اعتنا باشم که فانی تر از این مردم حرف هایشان است!

مردی بود که کارش را دوست نداشت و هر شب به خودش قول می داد که روزی به این مسئله فکر خواهد کرد...زمان خستگی را به او هدیه داد!از آن روز به سمت صدایی که مرا میخواند دویدم!

دختری پر سودایی بود که زود تر از بلند پروازی هایش ازدواج کرد...انگار همیشه در ۱۸ سالگی اش قفل ماند انگار زمان زندگیش را دزدید انگار هر شب خواب خودش را می دید خواب دختری که در میان هیاهوی این شهر خیال هایش را گم کرده بود...من یاد گرفتم زمانم را بفهمم...عشق را بفهمم...مسئولیت را بفهمم...آرزو هایم را بفهمم...نیازهایم را بفهمم ...یاد گرفتم چه طور با خودم رفیق باشم!

زنی را دیدم از شوهرش عشق میخواست و مرد که به او سیاست هدیه می داد...جلسات شبانه و فرار ومخفی کاری و بچه هایی که یکی پس از دیگری زاده می شدند...و زن که فکر میکرد فردا با طلوع خورشید آرامش هم خواهد آمد اما فردا پر بود از هیاهوی زندگی کار نیازهای بچه های قد و نیم قد و ایدئولوژی های شوهرش ...همیشه در این شلوغی ها چیزی کم بود .هست و نیست خدا مبهم بود و زن پیر شد حتی بازنشسته شد اما حفره ی سیاه گم کرده هایش آنچنان وسیع بود که باقی عمر به سیاهی درونش چشم دوخت...من یاد گرفتم تا ریشه هایم پا بر جا نشده  هیچ قرار داد خطرناکی که ایدئولوژی هایم را هم نابود کند با هیچ انسانی امضا نکنم...........

به دنیا که آمدم جنگ بود برگه های دفتر نقاشی هایم کاهی بود شهر شلوغ بود کپن های روغن  بخاری های نفتی پناهگاه تاریک کودکستان آژیر خطر فیتیله های توری گاز پیکنیکی سبز وقتی شب ها برق می رفت کمبود  حسرت روزگار پر رونق گذشته .خمیر بازی مثل سنگ کودکستان افزایش جمعیت متولدین ۶۴......................................مادر.....................................مادر................................آغوش مادر...........آرمان گرایی..............مادر..................دینداری بدون دین ................مادر..................مداد رنگی ها و دفترنقاشی هایی که خط خطی را به من آموخت...............مادر.......................کتاب هایی که در دستم گذاشت ....................مادر...........تفکر .....حیات......تمام آنچه در ۱۸ سالگی به دنبالش بودم در رفتار این موجود پیدا می شود تمام نیرویی که توانستم در مقابل انرژی های منفی آن آدم ها از خودم نشان دهم به او بر می گردد عجیب و غریب ترین انسانی که توانستم ملموس دریابمش من نه مریم مقدس را دیدم نه فاطمه نه ژاندارک تمام این ها برایم کتابند برایم جای شک دارند شاید اسطوره شاید خیالی ........این زن ......تنها نقطه ایست که من را با آن آرمان ها پیوند می دهد تنها موجودی که میتوانم مانند صلیبی به قداستش سوگند بخورم..................................................مادر....................

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

اتوبوس به حالت خواب خودش به ایستگاه رسید ده دوازده پسر بچه ی دبستانی یک صدا نام اتوبوس رو صدا می زدند "ارتش...ارتش "در که باز شد عین جرقه ی آتیش هراسون ریختند بالا ...اتوبوس چه به هیاهویشان نیاز داشت  آن لحظه حس می کردم که جای یک ارتش از این بچه ها در زندگی این شهر خالی است...من عاشقشانم دوست دارم ساعت ها رفتارشان را مطالعه کنم  موجوداتی که قرار ناپذیرند ...سرشار از خلاقیت ها ی کوچک وشیطنت آمیز و پاک و با صراحت و بی دغدغه آزاد آزاد به میله های زرد رنگ اتوبوس چنگ میخوردند سر جا با هم یک به دو میکردند شهر را باعمر نگاهی به  سرعت اتوبوس تحت نظر داشتند و شرایط را نو به نو لحظه به لحظه تحلیل می کردند نگاهی زنده کاملا زنده به شهر و خیابان هایی  که شاید روزهای متمادی به چشم من خواب به نظر آید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط لوتوس  |