نمیدونم چرا من اصولا آخر ترم ها به فکر این ژاندارک بازی ها می افتم... عجیبه !
خوب ...بین برج زهرمار و پری مهربون یکیش رو انتخاب کن...حیف ... چه قدر بعضی وقت ها دلم میخواد بدجنس باشم...مسخره است...هر وقت تصمیم میگیرم بدجنس باشم دقیقا همون لحظه سر وکله ی یه مهربونی بی مورد پیدا میشه...!این یکی رو هر چه قدر هم تمرین کنم یاد نمی گیرم!
میدونی یه جادوگر آخرین کاری که می کنه چیه؟بعد از این که تمام تیرهاش به سنگ خورد توی آخرین مرحله خودش وارد عمل میشه و این جا درست همون جایی که به پایان خودش نزدیک میشه...
نمازخانه ی خواهران : اسم دیگه اش را میشه گذاشت خواهرخانه...توی گرمای چهل درجه تنها جایی که میتونی از دست مردها و عقاید مزخرفشون بهش پناه ببری ...تنها جایی که می تونه از اخراج کردنت به علت کشف حجاب در دانشگاه جلوگیری کنه...میری توش و در رو پشت سرت محکم میبندی و تو دلت هم چندتا فحش میدی و مطمئن می شی که از موجودات نر و غرایزشون و امر ونهی هاشون و دینشون وخدا و پیغمبرشون دیگه خبری نیست ...بعد با شتاب هرچه تمام تر کهنه پیله ها رو از دور خودت باز میکنی و از یه مومیایی مسخره به شکل یه دختر عادی در میایی تنت رو حس میکنی و مطمئن می شی که هنوز تبدیل به عروسک پارچه ای نشدی بعد نرمی فرش رو زیر پاهات حس می کنی و باورت میشه که این جا مجبور نیستی زیر آفتاب روی آسفالت بین ماشین و موتور و چرخی و اراذل و اوباش سگ دو بزنی ،این جا فرش پهن شده و توی این لحظه است که احترام به فرش و مهربونش یه فرش رو می فهمی ...توی این لحظه است که به نمازخونه حالی میکنی که کاربرد دیگه ای غیر از نماز خوندن هم داره ...بهش حالی میکنی که به اندازه ی معنویتی که یه مومن با نمازش به دست میاره یه آدم معمولی هم با آروم کردن و خنک شدنه جسمش آسایش میگیره ...میخوابی و به هیچ چیز مزخرفی فکر نمیکنی در حالی که اون بیرون همه دارن هم رو تیکه پاره میکنند.
ـ در طی چند مرحله اجرای عملیات کپک زدایی به انتها رسید . این در حالی ست که شیوع مجدد این بیماری چندان دور از ذهن نمی باشد.و برای تقویت جبهه ی داخلی از تدابیر امنیتی و سلاح های دفاعی از قبیل" صد در صد مثبت گرا " استفاده میشود.
--نیرو های خودی دشمن را شناسایی کردند.مهاجمان که با نام مستعار " کوچولی ها " خوانده میشوند ، موجوداتی ذره بینی و تک یاخته ای بسیار زیرکی هستند که در صورت حمله کردن قابلیت احاطه ی تام و تمام جزییات یک زندگی را خواهند داشت ." طبق اعلام آخرین نتایج تحقیقات صورت گرفته ، به اطلاع می رساند : که سرعت حمله ی کوچولی ها ابتدا بسیار کند و از مقطعی به بعد به قصد انحد ام " یک زندگی " تصاعدی اوج می گیرد.طی جان فشانی های نیرو های داخلی در چند روز گذشته تعداد زیادی از کوچولی ها شناسایی شده و تحت پیگرد های قانونی :شکنجه حبس و اعدام قرار گرفته اند.
ـ به اطلاع عموم می رساند که مهندسین جنگی پس از شناسایی جزییات نقشه ی اساسی برای انحدام دشمن طرح نموده اند که اعلام ریز آن به علت مسائل امنیتی مجاز نمی باشد.
تا بعد...بر می گردم!

فعلا یه مدت نمی نویسم...گفتم که جنگه...اوضاع خطرناک تر از این حرف هاست...اگه بگم دیروز دو تا ملخ بزرگ تو اتاقم پیدا کردم باورت میشه...ملخ ها حمله کردند*...همین طور خیلی چیزهای دیگه...امروز هم چندلکه ی کپک روی سطح روحم پیدا کردم و خالهای سیاهی تو مغزم...دیگه نمینویسم تا حالم خوب شه...تا این اوضاع شلوغ و هرج ومرج سامون بگیره....جنگه ...پوچ گرا ها حمله کردند...ظاهربینها...
*(ملخ ها رو نکشتنم...کردمشون توی یه کیسه و گذاشتمشون بیرون)
کجاست سایه؟
و طعم تلخی از نخواسته شدن در اعماق حلقم
و تشویشی که از ریشه های دلم نیزه وار اوج می گیرد چنگ می زند بالا می آید...تشویش از روزها که سرعت گذرشان تند تر از گام های من شده...
فکر ....فکر ....برای خاموشی این سر و صدای فکرم چاره ای نیست...فکر...تقسیم بندی زمان....فکر....صبح.ظهر.عصر .شب....این کارها را انجام میدهم....فکرو روز بعد چنین میشود....فکر....و کارها باید منظم پیش روند....فکر...عقب افتاده ام؟آه زمان چه تند می راند....فکر
اسلحه ای و گلوله ای و یک شلیک و بعد سکوت ...خاموشی فکر...چه خودکشی با تفنگ و گلوله ای درست در شقیقه میچسبد آن هم درست زمانی که طعم گسی از نخواسته شدن را در اعماق حلقت حس می کنی!زمان میگذرد دلت آرامت نمیگذارد ودستورها و هنجارها و باید و نباید های استادان پوچگرا رهایت نمی کند...اراجیف از آرمان ها پیشی میگیرند...الگوهای شکست خورده پیش رویت چشمک میزنند و آرمان ها رهایت نمی سازند...دوستی نیست...در تنهایی غریب این شهر ناله های موهومی میشنوم!آرمانها برای خوردن سایه ام خیز گرفته اند...کم دارم...یک کوه کم دارم...کوهی برای شنیدن پژواک فریادم کم دارم ...کوهی برای پنهان شدن از دید همه از دید خودم کم دارم...کوهی برای کوبیدن تنم به صخره هایش کم دارم...یک کوه کم دارم.......کجاست سایه؟
من از مصاحبت آفتاب می آیم ...کجاست سایه؟!