تبليغاتX
لوتوس
   Symbolism

سیمبولیست با مانیفستی  در 1886 به وجود آمد ( توسط شاعری به نام مور آس ) ، آنها از اصول روانشناسی واعتقاد به ضمیر نا خود آگاه بهره می گرفتند و معتقر بودند باید نقاشی را به گونه ای انجام داد که از اراده و اختیار انسانی بتوان خارجش کرد.خود نقاش ها از واژه ی          ) decadence * یا انحطاط جنبش هنری اواخر قرن نوزدهم.این جنبش با "هنر برای هنر " و سمبولیسم پیوند هایی داشت .تاکید بر عدم تعهد هنرمند، خصومت با جامعه ی بورژوازی ، علاقه به هرزگی و رفتارهای ناسالم) استفاده می کردند ولی مور آس نام سمبولیسم را به آنها داد. این جنبش ریشه در رمانتیسم داشته و در عرصه ی ادبیات مخصوصا شعر پیش در آمد جنبش های نوین سده بیستم بود .

نمادگرایان بر این باور بودند که تجسم عینی کمال مطلوبی در هنر نیست بلکه باید انگار ها را به مدد نمادها القا کرد.بر این اساس آنها عینیت را مردود شمرده و بر ذهنیت تاکید کردند.

 

ادامه مطلب با معرفی هنرمندان سمبولیسم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 تیر1386ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

Pre-Raphaelite

 

گروهی از هنرمندان و منتقدان انگلیسی  این نام را اخذ کردند و در سال 1848  " اخوت پیشا رافائلی  "را بنیان نهادند ، اعضای این انجمن عبارت بودند از : هانت ،ادوارت میلاس ، دانته گابریل روستی ، اینان  علیه  هنر آکادمیک عصر ملکه ویکتوریا برخاستند و با تکیه به آموزه ه ی راسکین مبنی بر  " وفاداری به طبیعت " و در آرزوی بازگشت به خلوص هنر قبل از رافائل و آرمان های پیش از رنسانس نظرات خود را شکل دادند . غالبا در نقاشی های خود رنگ ها و خط های واضح و موضوعات ساده و بی آلایش به کار می بردند.

این گروه به رغم  همر کوتاه و نا روشنی اهداف  توانست بر شماری از هنرمندان از جمله "بران " تاثیر گذارد .به هنگام جنبش احیای هنر های دستی  ، باز چنین نظراتی توسط راسکین و روستی به میان آمد  که توسط ویلیام موریس بسط یافت.

  ادامه مطلب با معرفی هنرمندان پیشا رافائلی :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

اولین روز کاری...

امروز برای اولین بار توی عمرم رفتم سر کار...یه کار واقعی با حقوق واقعی با مسائل واقعی...امروز برای اولین بار حس کردم که انگار دنیا با دنیای خیال انگیز توی دانشگاه فرق داره انگار در مسیر یه بازی کامپیوتری یه لول رفتم بالا و بازی سخت تر شد...اولین سمت کاریه عمرم شد معلمی اونم معلم بچه های استثنایی ۳۰ تا شاگرد در سه گروه ده تایی به نوبت می یومدند توی کلاس ...کلاس پر از شور شده بود  و رنگ ها در هم آمیخته می شدند و بچه ها خوش حال بودند من اصلا متوجه گذر زمان نبودم فقط یک لحظه حس کردم که پاهام رو دیگه حس نمی کنم ... امروز برای اولین بار تونستم حال استاد پیرمون رو بفهمم ...نگاه امروز با نگاه تمام روزهای کودکستان مدرسه و دانشگاه فرق داشت نگاه امروز سرشار از مسولیت بود و سرشار از شوق اون چیزی که تاکنون آموخته بودم و حالا باید به این بچه ها یاد می دادم امروز باید به این بچه ها درس پس میدادم .امروز می تونستم با آمیزش رنگ ها بچه ها را شاد کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

laura owens
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

این چند روزه مدام نقاشی و طراحی کردم مثل کوری در تاریکی خودم از خودم انتقاد می کنم خودم به خودم نمره می دم ...دیگه نمی شه گفت از روی تفنن کار می کنم هر چند  که صداش توی گوشمه اما هر طراحی در واقع به تجزیه و تحلیل خودش می پردازه و اشکالاتش مستقیما انتقاداتی میشه بر روح و شخصیتم و طرز فکرم اون وقته که می فهمم چه کار سختی انجام میدم...در واقع تمرین طراحی نمی کنم تمرین خودسازی می کنم...ریاضت کشیدن...اما باز هراس...بی استاد ؟ بی راهنما ؟ چگونه؟مثل مریمی که تنها تنهای تنها مسیحی را زایید مثل محمدی که بی سواد کتابی آورد مثل ون گوکی که تنها شب پر ستاره را کشید ... منتظر معجزه ام...

هیجان طاقتم را می برد ...خط ها بی حساب روی کاغذ سرا زیر می شوند ...کلی سعی کردم تا ریاضت های خاتم کاری و تذهیب کاری به یادم بیاید تا صبور باشم اما هنوز دست و پاها را با وجود توانایی در کشیدن به سان توده های مبهمی رسم می کنم ...حالا تقریبا بر خط ها تسلط یافتم سعی می کنم کلی ببینم سعی میکنم از اول قاطعانه و صریح خطی را بکشم سعی می کنم خط های اضافی نداشته باشم...

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

عوض شدن خیلی سخته...کابوس این که آدم ها موجوداتی هستند که تا شش ، هفت سالگی  شخصیت اصلی شون شکل می گیره و تا ابد با هاشون میمونه به وحشتم می اندازه ...آدم هایی که بزرگ می شوند لباس های مرتب می پوشند عطر می زنند و آداب معاشرت به جا می آورند اما در واقع زیر تمام این لبخند ها همون بچه های شش هفت ساله اند با تمام عوامل پیچیده ی بعدی... و قوانین نیوتن که میل رو ما رو برای حفظ وضعیت اولیه مون ثابت می کنه و تصمیم های ناگهانی و مصمم شدن برای اصلاحات چند روزه که ثمری هم نداره ،هیچ چیز تغییر نمی کنه ممکنه بشه در طول زمان جا افتاده بشه یا کمی اصلاح...این ها من رو به وحشت می اندازند این که آدم ها موجودات بسیار پیچیده ای هستند و تنها بی نهایت تنها ، ما در واقع فکر می کنیم که می تونیم حرفمون رو به هم حالی کنیم فکر نمی کنم حرفی که از هزاران فکر و دنیای گوناگون نشات می گیره بتونه بر ذهن دیگری با عوامل تاثیر گذار دیگری تطابق پیدا کنه ،این جوریه که من چیزی میگم و فرد مقابل چیزی برای خود برداشت می کنه و هر دو لبخندی از سر رضایت و درک متقابل به هم تحویل میدیم...

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

ذهن...ذهن ،شاید بیشترین عذاب آدمی ناشی از ذهنش باشه...همین ذهنه که این آرمانگرایی آزار دهنده رو برای من ساخته ...چند وقته که سعی می کنم ذهنم رو کنترل کنم این موجود لجام گسیخته ی سرکش رو امروز فقط برای چند لحظه تونستم از دستش فرار کنم و در این چند لحظه طعم غریب ترین لذت ها رو چشیدم... : داشتم در محراب اتاقم تمرکز می کردم و طبق معمول دور و بر رو پر از شمع کرده بودم و بعد شروع کردم به گیتار زدن ... و تنها چند لحظه تونستم اون فکر لعنتی آرمانگرایی رو متوقف کنم و فکر کنم این لحظه این فضا این یکی از آرمان های چند سال پیشم بوده که حالا ناخود اگاه درش قرار گرفتم ... تونستم چند لحظه خودم رو از بالای جسمم ببینم و احساس آرامش کنم...

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

سی پره در مرکز چرخ به هم می آیند. آنجا که نیستند  ، خاصیت ارابه  در آنجاست .از گل رس ظرف می سازیم ، آنجا که گل نیست فایده ی ظرف آنجاست.با در و پنجره اتاق می سازیم آنجا که در و پنجره نیست فایده ی اتاق آنجاست.بدین ترتیب اگر هست را نفعی باشد ، فایده از نیست است.

اثر هنری به خاطر پیامش موجود است و لذا صورت حق ندارد به ضرر معنا خود را مطرح سازد ، به عبارتی دیگر باید پیامبر به خاطر پیام ،تا آنجا که می تواند خود را محو سازد.*

* مبانی متافیزیکی /دائو دجینگ/فصل یازدهم

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 7:1 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

امروز همه جور کاری کردم از گیج بازی گرفته تا بد جنسی امروز به طرز مظلومانه ای بد جنس بودم...شایدم بر علیه خودم بود اما می تونم قسم بخورم که هم بدجنس بودم هم خبیث...

دارم اتاقم رو تمیز می کنم ... این یعنی امید به زندگی ...چند لحظه...

سه سال بود که با خودم کلنجار می رفتم که نقاشی دوست دارم.نقاشی چه قدر دوست دارم؟ نقاشی خیلی دوست دارم.نقاشی به چه دردی می خوره؟نه نقاشی دوست ندارم.آخرش می دونین چی شد خودش صدام زد یقه ام رو چسبید و گفت بیا ...دیگه نمی تونم نرم ...همیشه خودش صدام می کنه مثل معنویت...دارم اتاقم رو تمیز می کنم الان بر می گردم....تبریک می گم تمیز شد!

آهان یه سری قایق کاغذی الان بین خرت و پرت هام پیدا کردم که توش آرزو نوشتم تاریخ پارسال رو داره .. با ید زود تر بندازمشون تو رود خونه!

در این کوچه ها که تاریک هستند من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم...امروز درست وقتی از کنارم رد  می شدی تعادل اون تخته چوب  از دستم در رفت و با افتادنش چهارپایه ی قلزی زیرش هم افتاد و سقوط هر دو درست روی پای چپم به وقوع پیوست ،درست وقتی از کنارم رد می شدی  گفتم  : آخ ..درست وقتی از کنارم رد می شدی  سوت می زدی!

آدم های خوبی هم هستند ... محبوبه  دیروز بهم کادو داد اونم کتاب !یکی کتاب یکی مداد رنگی هدیه هایی که تا 120 سلگی  شادم می کنه...نقاشی داره صدام می کنه می تونم قسم بخورم که صداش رو می شنوم این رو به هر کی گفتم فکر کرد دارم براش از آرایه های ادبی حرف میزنم!

    

دیتیل از کار مینیاتور...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

خوب می تونین بهم تبریک بگین چون امروز روز تولدم بود...یادم نمی یاد تا حالا چنین تولد دردناکی داشته باشم ...تولدم امسال مصادف شده با شب ژوژمان چهار تا درس هام ، دیگه تصور حال روز من با خودتون همین قدر بگم که از ۸ صبح تا ۱۲شب اعمالی از قبیل سمباده کشی ،سوهان زنی ،اره کاری ،کلر زنی ، دوندگی ،رنگ سازی ، نقاشی ،گرما زدگی ،بتونه کاری ،پرداخت ،کلنجار با اساتید شاسکول ،........دست را ستم کاملا فلج شده و حرکت دادن بدنم چیزی نزدیک به صفره و بدتر از همه مغزمه که دیگه داره  اوهام پردازش می کنه...در ضمن این خبر رو بدم که حجم چوبی من از طرف استاد محترم صور قبیهه نامیده شد و اجازه ی شرکت در ژوژمان هم ندارد...بله! حالا هی الکی وایسا توضیح بده بابا این فرمش از مینیاتور ها گرفته شده...دو تا بته جقه رو هم هست...در پاسخ یه جواب می شنوی اونم با لهجه ی شیرین اصفهانی : نه ...خیییلییییی جلفسسسس....

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط لوتوس  |