تبليغاتX
لوتوس

عبور باید کرد...صدای باد می آید ، عبور باید کرد....و من مسافرم ، ای باد های همواره!

* و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد .دین سهراب هم افتاد به گردنم نگاهم در امتداد چشمانش پر می زند.این بیابون های وسیع با کوه هایی که در انتها ،مرز تدریجی زمین و آسمان می شوند ،میبینی اینجا هم زمین تدریجا به آسمان می رسد"قانون زندگی تدریجی ست " . و رنگی که لحظه ای از تعادل جا نمی ماند .حالم جا می آید نگاه که می کنم حالم جا می آید. در این بیابان ها ریتم کند است جای مناسب فکر و فکر ، فکری که در گذر از یک رودخانه یا جنگل سبز اجتناب ناپذیر است.

   روز اول جاده اصفهان تهران

  یک روز کنار دریا                                                                                                                                          

 *جاده یعنی غربت ،باد آواز مسافر و کمی میل به خواب

آخ که چه کیفی داره بی پروا رقصیدن در ساحل مملکت خودت رقصیدن با دوست های خودت بدون حضور یک عقیده ی مزخرف بدون ترس بدون مجازات ...آزاد...پابرهنه روی نرمی ماسه ها ی کنار دریا ...آخ که چه کیفی داره که حد و مرز  وقار و متانت رو خودت تعیین کنی بر اساس متانت کهن ایران باستان برقصی درست به شادی و نجابت رقص شاه هخامنشی...آزاد...آزاد

یک شب روی آب

*همین دانشگاه بود که یادم داد مغزم رو بچرخونم ، سلیقه ام رو بچرخونم ، نگاهم رو ...یادم داد چه طور داستان های قدیمیم رو بریزم دور"داستان نق زدن هام رو "...داستان"تیتیش مامانی بودن رو "..."داستان من سیر دوست ندارم رو "..."داستان من از آب می ترسم رو "...حتما تجربه اش رو داری :روی آب دراز کشیدن رو می گم .من نداشتم وقتی نترسیدم دریا یادم داد سرت رو ول می کنی روی آب و آب گوش هات رو پر می کنه تو نمی ترسی و قفسه ی سینه ات رو روی سطح آب  نگه می داری و پاهات رو دراز می کنی و نمی ترسی آب تو رو با خودش می بره عین گیاه دریایی بعد یاد می گیری که چهطور دست و پات رو هماهنگ تکون بدی ......شب شده بود تاریک تاریک ، دریا آرام آرام بود ...قصه ی عریانی تن و موج ها...خوابیدن روی موج ها و نگاه به ستاره ...همچین چیزی عین یه خواب می مونه توی کشور خودت قبل از لمس غربت ...بدون این که این خواب رو در ازای مهاجرت به دست آورده باشی...آخ بدون حضور احمقانه ی عقاید دگم.

 

در آشپز خانه                                                                                                                                                              

*آدم ها را در سفر باید شناخت.این رو بابام  گفته بود و دانشگاه یادم داد به راحتی قضاوت نکنم ،با یکی دو صفت روی آدم ها مارک نچسبونم و دسته بندیشون نکنم،یادم داد  راحت دهنم رو باز نکنم و هرچی به ذهنم رسید بگم...یادم داد زشتی رفتار زن های احساس گرا را با محبت های لوس و بیهوده با تعارف های مکرر و احمقانه رو بفهمم،بفهمم که این خاله بازی ها اسمش آداب معاشرت و احترام نیست اسمش سبک سریه!

 

      در راه                                                                                                                    

*برگ ها ی دهاتی، دلم می خواد مثل برگ های دهاتی باشم ، دیدیسبز روشن اند و از هم باز عین کف دست ...و به صورت موازی موازی در امتداد شاخه ها بالا می روند از این توده های کدر برگ های شهری خوشم نمی یاد.

     کنار ساحل با مجسمه شنی

*بچه ها کنار ساحل ماسه بازی می کردند ،من بدون این که حرفی از لند آرت یا هنر بزنم شروع کردم به ساختن یا مجسمه ی شنی بزرگ یک سر  به اندازه ی قد خودم یک طرح ساده برای ارتباطی خودمانی...مجسمه ساخته شد...توجه آدم ها را بر می انگیخت یکی وقتی رد می شد سرش را می چرخاند و نگاهش می کرد ، یکی می ایستاد و کنارش عکس میگرفت،یکی برایش مژه و ابرو می کشید، در نظر دیگری دماغش گنده بود کوچکش کرد، یکی برایش سبیل درست کرد هرکسی حرفی زد چیزی گفت مجسمه ی شنی تغییر پذیر بودشور برانگیز بود هنر را برای همه هدیه آورد مجسمه ی شنی فردا زیر موج ها محو می شود ،عجب تجربه ای!

                                                                                                                                                     

....................................نا گفته ها

عجب کیفی می ده خونه!

                                                وقتی رسیدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

 

 

 

بچه که بودی برات قصه گفتن؟!بچگی من خلوت بود تمام دنیای من رو کتاب ها پر کرده بودند آدم ها جای کمی داشتند درست مثل حالا...قصه ی هانسل و گرتل رو کی برات تعریف کرد؟!منم یادم نیست اما یادمه که فکر میکردم اگه توی قصه بودم با نقش هانسل رو داشتم یا گرتل...به قصه ی امروزم که نگاه می کنم باورم نمیشه که نه هانسلم نه گرتل ...شدم پیرزن جادوگر توی خونه ی شکلاتی ...منتظر چاق شدن مچ گرتل ام...منتظر خوردنش...بچه که بودم نمی فهمیدم آخه چرا جادوگر می خواد بچه ها را بخوره حالا خوب می فهمم...من رو ببخش گرتل بهت این شانس رو میدم که هلم بدی توی تنور

 

بچه که بودی برات قصه گفتن؟!بچگی من خلوت بود تمام دنیای من رو کتاب ها پر کرده بودند آدم ها جای کمی داشتند درست مثل حالا...من سر از قصه ی گالیور در نمی آوردم برای همین همیشه دنبال آدم کوچولوها و غول ها گشتم اما پیداشون نکردم ...تا خودم گالیور شدم ...همیشه فکر می کردم چه طور باید با عقب مانده های ذهنی کنار اومد تا اینکه معلمشون شدم حالا فلسفه اش خوب رو درک می کنم همینطور قانون نسبیت انشتین رو : دنیا خیلی گنده است و آدم ها خیلی کوچیک از طرفی ظرفیت آدم ها نا محدود می دونی چی میگم ؟ یعنی اگه چندتا رنگ رو از جعبه ی مداد رنگی هات حذف کنی معنی اش این نیست که نمی تونی  یه شاهکار نقاشی بکشی...از طرفی فکر می کنی خودت که مثلا مغزت سالم اگه با یه دانشمند فیزیک روبه رو بشی بازم به سلول های آکبند مغزیت همین قدر مطمئن می مونی؟ نه دنیا خیلی گسترده است  گاهی تو سرزمین آدم کوچولو ها گاهی تو سرزمین غول ها .

 

بچه که بودی برات قصه گفتن؟!بچگی من خلوت بود تمام دنیای من رو کتاب ها پر کرده بودند آدم ها جای کمی داشتند درست مثل حالا...اون قدر که جمله ها رو حفظ بودم . یادت پری مهربون به سیندرلا با لباس پاره پاره چی می گفت :اگه ایمانت رو از دست داده بودی من الان این جا نبودم ولی میبینی که اینجام....هی ... می گم تو نمی دونی تازگی ها چرا سرعت عملکرد خدا این قدر کند شده ؟! سرعتش رو با سرعت ثانیه ها تنظیم کرده و زمان هم که ثانیه ها ش رو عین آدامس کش میده فکر های کودکی ام پیر شدند نگاه کن اون گوشه هنوز منتظر پری مهربونه ، آدامسش رو در آورده و دور انگشتاش می تابونه!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

امروز از روزهای ناب تجربه بود با یک گروه ماجراجو آشنا شدم که کار اصلی شون  کوهنوردیه اما نه به صورت معمول اینها نقطه های بکر طبیعت رو هدف قرار میدن و برای رسیدن بهش هر کاری میکنند ، امروز یه طبیعت بکر رو با تمام وجودم کشف کردم برای رسیدن به این حس باید از دل رودخونه های  وحشی می گذشتیم هیچ وقت انسان بودن خودم رو این جور لمس نکرده بودم ،آب های وحشی مهلت شنا نمیدادند  و اختیارت به دست نیروی آب بود و طنابی که تنها شانس زنده بودن به نظر میومد.

درست شبیه یه بازی کامپیوتری لحظه به لحظه مرحله سخت تری پیش پات گذاشته می شد، تصور کن راهت یک مسیر باریک در دل یک کوه باشه در حالی که همین مسیر باریک راه  عبورآب هم باشه یعنی کوهنوردی و گذر از رودخونه با هم... چه ریتم تندی ... من به خیال خودم دفتر طراحی برده بودم اما ریتم تندتر از این ها بود دوربینم را در آوردم اما ریتم باز هم تندتر و تندتر از این حرف ها بود باید خودت را با  طبیعت منطبق می کردی چاره ای نبود و تازه در این لحظه می فهمیدی که نه نیاز به طراحی داری نه ثبت لحظه، تنها این لحظه بود که به نظر می آمد کوه با تو حرف می زند ...خودم را گم و گور کردم درست شبیه همون آدمک نقاشی های چینی چه حس بدوی نابی : پذیرش کوچکی بی نهایت خودم در دل ترکیبی از کوه آب گیاه. عین زندگی بود فرصت هیچ تردیدی برات باقی نمی گذاشت ، باید شجاع می بودی و گرنه محکوم به فنا می شدی و در این حس جسارت و بی پروایی چیز غریبی بود. کوه اوج گرفته بود و با صدای محکمی می گفت : " این منم " و غرور انسان بودنت نمی گذاشت که در برابرش ساکت بمونی یا بالا می رفتی تا خودت رو ثابت کنی یا فریاد می زدی و یا می پذیرفتی که باهاش دوست باشی و با تمام کوچکیت محکم نگاهش کنی و بهش بگی من هم به محکمی و عظمت تو هستی ام رو ادامه می دم و این جا بود که باید با تمام شش هات نفس می کشیدی... و آب در دل این سنگ ها  عین روزمرگی هامون گاه آروم ونرم می رفت گاه درست شبیه اوج و فرود های یک ارکستر سمفونی...باور کن که به اندازه ی حضور یک برگ  بودنت ضروری بود.

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

Naïve

 

واژه ای فرانسوی که از اواخر قرن 19 توسط هنرمندان رایج شد و کاربردهای دیگری هم داشت .مهم ترین عضو این گروه " هانری روسو " است و افرادی همچون گوگن کشف کننده ی وی هستند . هانری روسو از هیچ آموزش آکادمیکی  برخوردار نیست مثل دیگر اعضا  این گروه .در واقع هیچ گاه نمی توان برای ایشان از کلمه ی " گروه " استفاده کرد بدلیل آنکه تشکل یا اعلامیه ی حضور نداشتند . آنها در سبک نقاشی به یکدیگر نزدیک اند و معمولا با اسامی دیگری همچون : آموزش ندیده ، غیر حرفه ای ، یکشنبه ، بدوین هم یاد می شود .

با آن که ایشان از نظر زمانی در حیطه نقاشی مدرن قرار می گیرند  اما بعضا ایشان را جزو نقاشان مدرن نمی پذیرند . زیرا آنها  اصولا تلاشی برای موضع گیری ندارند. به آنها نقاشان غیر حرفه ای تفننی می گویند زیرا پس از کار روزانه به نقاشی می پرداختند .اما در واقع بدلیل آنکه نقاشی آنها از ذهنیت خود هنرمند ناشی می شود  و ما به ازای طبیعی ندارد و به درونیات ،اوهام و خیال او باز می گردد و تخیل هنرمند از ویژگی های مهم اثر هنری است پس" طبیعت گرا "نیستند و در دسته ی " مدرن" جای می گیرند .

  در ادامه با معرفی هنرمندان بدوی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

ART NOUVEAU

آرنوو:سبکی در تزیین و معماری که در دهه ی 1890 و اوایل 1900 رواج داشت . این سبک در آلمان با نام " یوگنت اشتیل " خوانده شده و در ایتالیا "فلورئاله " یا " لیبریتی " نام گرفت.صور نباتی پر پیچ و تاب نقش مایه ی آرنوو را تشکیل دادند.شکل های مشابهی در کتاب آرایی و تزیین وسایل منزل مورد استفاده قرار می گرفت.مشهورترین طراح گرافیک که به این سبک کار می کرد " بیردزلی " بود .طرح های خطی او برای مصور کردن کتاب بسیار مناسب بود . در زمینه ی تزیین داخلی  " هانری وان ولده " از مشهورترین هنرمندان است.

 

ادامه مطلب با آثار هنرمندان این مکتب:

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط لوتوس  |