تبليغاتX
لوتوس
دست هایم

گردو دوست داری؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

Think with the senses -feel with the mind -Art in the present tense

این شعار امسال بینال ونیز ،که اخبارش رو خیلی به ندرت در ایران می شنویم و همین طور  از میان ۷۶ کشور مختلف شرکت کننده در بینال نام کشور ایران به چشم نمی خوره ،هر چند که هنرمندان ایرانی : کامی یوسف زاده ( ساکن نیو یورک از امریکا) و سیروس نمازی (در یک کار گروهی از کشور سوئد،فنلاند و نروژ  )حضور داشته اند.اما ای کاش ....!

بینال ونیز 2007

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

 

   

سه تا طراحی از روی اثر رافائل ،عجول بودنم باز توی نقص آناتومی مشخص اما تجربه ی رنگی جدیدی درشون پیدا کردم و نهایتا برام دلچسب بودند.

رنگ روغن روی بوم ،کپی از سزان ،سومین کارم با رنگ و روغن روی بومه و همین جور که پیداست هنوز خیس یه دو روز دیگه باید روش کار کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

به بیگ بنگ فکر می کنم ، به این که چه قدر صداش لازم و دلنشین بوده ...بعد به بیگ بنگ زندگی خودم فکر می کنم آیا اتفاق افتاده؟کی اتفاق می افته؟شایدم هرگز!مگه می شه اتفاق نیفته؟آره بیگ بنگ بعضی ها در حد یه فشفشه است.بعد به درد هام فکر می کنم و به آرزو هام که اون قدر دیرینه اند که همون درد هام هستند و این که از نظر خیلی ها ،آدم بی دردی هستم یا همون"علی بی غم".دوباره  پژواک بیگ بنگ رو تصور می کنم و بعد می فهمم که تو ی زندگیم از کودکی از الان و از سال های آینده به هیچ چیز غیر از بیگ بنگ نمی تونم فکر کنم و یک باره علت تمام ترس ها درد ها و نا آرومی ها م روشن می شه:در انتظار بیگ بنگ!مدتیه از خودم رضایت ندارم رشدم کند شده این خیلی زجر آوره حرکتم کند نشده ها تلاشم هم نه،رشدم کند شده بدبختی اینه که اینو تازه هم نفهمیدم چند ماهی هست که بهش پی بردم و برای تند کردنش خیلی کارها کردم اما کنده خیلی کند...حس می کنم مغزم از دستم جلو تر حرکت می کنه...رشد تدریجی و آروم آروم و به مرور زمان هم امکان پذیر نیست چون از روی غلتک انگار بیرون افتادم می دوم اما نمی رسم ، می خوام اما پیدا نمی کنم، برای همه چیز زور بیخود می زنم .اصل رو شناختم اما دور و برم نمی بینم تو شهر هم نمی بینم تو نمایشگاه هم نمی بینم بین مرده های معروف می بینم به زنده شون که می رسم  دیوار حس می کنم برای سوراخ کردن این دیوار تلاش می کنم اما زنده هاشون مغرورند ،چرا غرور؟؟؟برای چی غرور؟؟؟هنر یعنی افاده؟یعنی خودخواهی؟یا شایدم خودبرتر بینی؟اون وقت نگهبان موزه تعجب می کنه که چرا عین بختک چسبیدم به تابلوی سهراب و دل نمی کنم...از چه چیز بیشتر از این ایزوله بودن باید رنج ببرم؟؟؟همه ی کار های خوب آدم های معروف مرده رو دیده ام از توی کتاب از پشت صفحه ی کامپیوتر کی حضور در مقابل یک تابلوی واقعی رو حس کرده بودم ؟کی جای تاش های قلم رو این گونه دنبال کرده بودم ؟کی حس مخاطب رو فهمیده بودم؟؟؟هیچ وقت!مخاطب یعنی :یک غریبه ،یک نفر سوم که از نا کجا سر می رسد در حریم یک عشق بازی ،جایی که فقط برای دو حضور جا هست ؛حضور نقاش که عشق می بخشد و حضور بوم که عشق را باز می تاباند و این حریم خصوصی است خصوصی خصوصی، در این حریم فکر قلقلک می شود ،"بی خودی "جاری می شود، شور فوران می کند، حس یادگاری می ماند،عشق ثبت می شود.............نقاش می رود شاید هم بمیرد تابلو خشک می شود و آن وقت مخاطب می آید و این طوری صدای نفس های سهراب را هم می شود شنید و این که چه طور دستش از بالا به پایین حرکت کرده و این خط را کشیده و این جا متوقف شده...سهراب روزی درست جای من ایستاده و زمان از روی هر دومان رد شده! خانه که می آیم بوی تعفن می شنوم تمام دیوار ها تمام کنج ها پر شده از تلمبار کار هایم ،نه برای تزیین احترامی قائلم نه برای کاربرد ...تازه حرف پیامبر را میفهمم که گفته بود این پرده ی گل دار رو از جلوی چشمانم بردارید و یک پرده ی ساده آویزان کنید ، قبلا از شنیدن این حرف به عرب ها فحش می دادم ، حالا به خودم !که این قدر دور و برم را پر از بیهوده کرده ام که جایی برای پرواز فکر نگذاشته ام ،که این قدر به نخستین تجربه هایم بها دادم ،به ساعتی نکشید که همه شان را به ا نباری ریختم برایم مهم نیست بشکند ، خراب شود ،یا هر چیز دیگر....دیوار ها سفید شد.یک " من" خرد شده.و  حالا صدای قلقلک می آید ...دیوار سفید قلقلکم می دهد تحریکم می کند سیاهی می طلبد...محتاجم به آن انگشت روح بخش میکل آنژ محتاجم ، هنورز روی هیچ دیواری ثبت نشده ام!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

سفارشی که براتون دارم اینه که هیچ وقت مطمئن مطمئن نباشید  یا لا اقل اگه می خواهید مطمئن بمونید تنها تو موزه نرید!باز یه یک هفته ای در سفر بودم ...این بار تنها ،به تهران گردی و موزه گردی و گالری گردی مشغول بودم ...قرار بود همین فردا توی برگه ی انتخاب واحدم برای کارگاه تخصصی بزنم سفال ،مطمئن مطمئن!من سفال رو می شناسم از زمانی که بشر فرمش داد پخته و نپخته با چرخ و بی چرخ با لعاب و بی لعاب اسلامی و غیر اسلامی باهاش کار کردم باهاش خسته شدم باهاش شب رو به صبح رسوندم وزنش رو تو دست هام حس کردم باهاش دوستم مثل کاغذ مثل نقاشی!

توی موزه رضا عباسی تنها بازدید کننده بودم بار دومی بود که در یک هفته ازش بازدید می کردم دیگه عکس نمی خواستم بگیرم می خواستم فکر کنم می خواستم خودم رو در حضور شئی قرار بدم ، یه صندلی خواستم تا بتونم نشسته طراحی کنم و دقیقه ها و دقیقه ها رو جلوی ویترین عودسوز های فلزی سلجوقی گذروندم ...کم کم وهم موزه داشت می گرفتم دیگه طراحی هم نمی تونستم بکنم فقط داشتم به متریال فکر می کردم و به دلم !دلم می خواست این شئی فلزی رو دستم بگیرم شیشه ها رو باهاش بشکنم همین طور تمام سفال های پخته و نپخته رو !احساس کردم آرزوی قاطع بودن رو از این فلز می تونم یاد بگیرم حس کردم میخوام با دلم مثل این فلز برخورد کنم انگار هیچ متریالی و هیچ حسی مثل آتش و چکش حالم رو جا نمیاره انگار مستم...از روی صندلی پا شدم هراسون شدم بار ها و بارها چند طبقه ی موزه رو طی کردم سفال ها ی لعاب دار اسلامی ،سفال های نیشابور، لعاب پاشیده، سفال سلجوقی،سفال اسماعیل آباد، سیلک....مفرغ های لرستان،خنجرهای اولیه،کلاه خود، تنگ ساسانی،زره صفوی...نه استحکام می خوام استحکام...برگشتم رفتم دانشگاه گرایشم رو از سفال به فلز تغییر دادم چه پیش خواهد آمد؟

البته به این جنون آنی اکتفا نکردم خیلی از فکر و مشورت استفاده نمودم اما از نتیجه هرگز مطمئن نیستم...تا بعد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

جادوگر خودش را آتش زد.
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

گفت: " آشتی بهم بده."

کلمه ی آشتی رو نامفهوم بیان می کرد ، چند بار گفتم چی؟چی بهت بدم؟ گفت:" آشتی، دو نفر رو که قهر اند آشتی بده."این رو شاگرد ارمنی منگل ام گفت ، دختر خیلی چاقی که کمتر حرف می زنه یا از درونیاتش میگه و این حرفش برام عجیب بود ، گفتم تو رو با کی آشتی بدم گفت :" پسر عمه ام." در این لحظه صورت غمگینی داشت و نگاه ملتمسانه ...دستش رو گرفتم گفتم بیا بریم حیاط برام تعریف کن...عشق...........انگار تنهای تنها بود ...بار ها سر کلاس از این پسر عمه اش حرفهایی زده بود و من فهمیده بودم اما این اعتراف های غم انگیز...

با لحن دردناکی آرام آرام حرف میزد:" رفتم نزدیکش اما اون دیگه با من حرف نمیزنه .من گریه ام گرفت اما رفتم یه جایی که هیچ کس نبینه، داداشش با من بده من رو میزنه ، من شمارشون رو حفظ ام از کیوسک بهش زنگ زدم مامانش برداشت گفتم معذرت می خوام گوشی رو قطع کرد، مامانم هیچی نمی گه...تو بهش زنگ می زنی؟"

یک لحظه انگار با خدا تنها شدم ،پس تکلیف دل این بچه چی میشه ؟؟؟ توی این شهر کی به دل فکر می کنه اونم به دل  یه بچه عقب مانده ذهنی!جستجو کردم ببینم آیا این سازمان محترم آموزش و پرورش با این همه معلم دین و اخلاق و زندگی و پرورشی و کلاس های ضمن خدمت و ...هیچ فکری برای این جور مسائل این بچه ها کرده حداقل یک جلسه ی کوچیک ...گفتند برای سالم ها چه فکری کردند که برای این ها، باید بهشون یاد داد که بهش فکر نکنند...به چی فکر نکنند؟؟؟من خطر را مابین حرف های این بچه ها حس می کنم پچ پچ های سر کلاس :" مژگان امروز با پسر همسایه اشون قرار داره."مژگان فرزند نمی دونم چندم خانواده شغل پدر : معتاد بی کار ، مادر: خانه دار بیسواد، گفتند مادرش که فهمیده پاهاشو با سیخ داغ سوزونده.........بی وجدان هایی که از سادگی این بچه ها برای هوسشون استفاده می کنند و سرپوش  گذاشتن جامعه روی این مسائل...وقتی فکر می کنم که این مورد به تعداد تمامی شاگردهای این مدرسه تکرار پذیره دچار سرگیجه می شم انگار به بن بست رسیده باشم

عضلات صورتت را در مابین آن غم فراموش نخواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

منطقه آبشار آتشگاه ، چند کیلومتری لردگان

به آدم بودن خودم شک کردم تازگی ها...به شهری بودنم افتخاری نمی کنم...قبلا این رو می گفتم اما شعار می دادم حالا می فهمم که این جور زندگی چه بلایی سر آدمیزاد میاره قبلا فقط می گفتم " به به طبیعت ...."حالا فهمیدم تبعید شده به زندگی شهریم و کمتر لایق زندگی توی طبیعت ...کنار اومدن با طبیعت سخته !میدونی طبیعت اصلا به نازک نارنجی بودن یه آدم شهری اعتنایی نداره...چه اسمی می شه برای تن های ضعیف گذاشت برای حرکت مابین آشپزخانه و تلوزیون ؟؟؟بومی ها...بومی ها فکرم رو اشغال کردند بومی ها که بدون داشتن کفش کوهنوردی و عصا با یک جفت دمپایی لاستیکی سینه ی صاف کوه رو می دویدند می پریدند...همون جایی که ما یا ازش پرهیز می کردیم یا با طناب و کمک و زارو زنبیل از پسش بر میومدیم...بدن های شهرنشین...امروز  توی تمام تنم درد کوفتگی رو به شدت حس می کنم اما هیچ اعتنایی به این درد ندارم درست عین مادری که به گریه های بچه ی لوسش محل نمی گذاره...تو باید یکی یکی راهت رو بین سنگ ها پیدا کنی یک جای دست یک جای پا و آروم آروم  و تمرکز و فکر ادامه بدی یک اشتباه رو با این صبر و حرکت آروم میشه جبران کرد اما یک لحظه سرکشی یعنی سقوط ...دیروز فهمیدم ترس از سقوط یعنی چه!دلم می خواد سبک بشم سبک سبک درست عین حجم برگی که فضا رو اشغال میکنه .........آرامه آرام سبک سبک.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط لوتوس  |