از وقتی به این خونه اومدم پدیده ی جدیدی رو کشف کردم ."تنهایی"تنهاییم رو کشف کردم، آدم های زیادی رو می شناسم که از تنهایی فرار می کنند حتی بعضی ها رو می شناسم که به خاطر اونکه مبدا وقتی پیر می شن تنها بمونند در جوونی کلک تنهایی رو برای همیشه می کنند و ازدواج می کنند و اون قدر ازش فاصله می گیرند که حتی اسمش هم از یادشون می ره...اما در من موجودی نرم و آرام نشسته موجودی که از بدو تولد همزادم بود ،موجودی که توی هیاهو ها ساکت میشد وحشت می کرد قهر می کرد...تنها زمانی که با هم تنها می شدیم عین شیوا در وجودم می رقصید و هستی ام را می آفرید ...از وقتی به این خانه آمدم حضورش رو مستقلا حس کردم ،صورتش را درونم دیدم چند بار کشیدمش با گل ساختمش تازگی ها کم کم صدایش را هم می شنوم تازگی ها فهمیده ام عمیق ترین لذت ها را به من میدهد تازگی ها فهمیده ام لحظه ام زمانی لحظه می شود که من باشم و او و رفت و آمد فکر یا من باشم و او و گردش و آن وقت دیدن و حس کردن و کشف کردن ، تازگی ها یاد گرفتم چه طور بغلش کنم چه طور عاشقش شوم چه طور مواظبش باشم این ساقه ی ترد و شکننده را که اگر زیاد با خودش بماند کپک می زند و اگر زیاد در جمع باشد خفه می شود باید مواظبش باشم و از وقتی با هم دوست شدیم خودش به من می گوید :بیا برویم بین آدم ها .... خودش به من می گوید :بیا تنها باشیم ... حالا یک قدم جلو تر از گذشته ام که چیزی نامانوس را در درونم حس می کردم و نمی شناختمش و بسیار با هم درگیر می شدیم...حالا فهمیده ام حتی اگر عشق وارد زندگیم شود اجازه ی ورود به این بخش زندگیم را به او نمی دهم ...و حالا بر گردیم به مثلث برمودای خودمون "نیلوفر" "سهراب" "آب". بد نیست چند دلیل مستند برای این ادعا ها بیاورم:
چه خوب یادم هست ،عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش ، و تنها ، و سر به زیر و سخت.
حیات نشئه ی تنهایی ست .
رفته بودم سر حوض ،تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب.
به سراغ من اگر می آیید . نرم و آهسته بیایید ،مبادا که ترک بردارد. چینی نازک تنهایی من .
صدای آب می آید ،مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟ لباس لحظه ها پاک است .
گاه تنها یی صورتش را به پس پنجره می چسبانید ...........این رو دیدم !
پرده را بر داریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد . .....بگذاریم که تنهایی آواز بخواند . چیز بنویسد . به خیابان برود...........این رو تجربه کردم!

اردیبهشت امسال بود که با بچه ها رفتیم "شیراز"،هی!عجیبه بعضی از واژه هاچه قدر توی زندگی آدم تکرار می شن ،این شیراز رفتن با شیراز رفتن خانوادگی و تند تند چک کردن حافظ و سعدی و باغ ارم زمین تا آسمون فرق داشت چند روزی رو تو حال و هوای ساسانیان و قلعه دختر و فیروز آباد ...گذروندیم،اما نقطه ی اوجش زمانی بود که توی اعجاب بیشاپور به معبد آناهیتا رسیدم و مثل آب توی راه رو های باریکش جاری شدم ، حس نیایش تمام وجودم رو گرفت حسی که انگار باید تا آخر عمر تو وجودم ذخیره اش می کردم ،حسی که تو این همه سال با زور چپون کردن مذهب اونم روزی چند نوبت لمسش نکرده بودم.اصفهان که رسیدم شروع کردم در موردش خوندن "یک الهه با قدمتی چند هزار ساله ،یک زن متولد کدام لحظه از تاریخ؟تاریخ نانی هاو اهمیت الهه های مادر،یک زن در ارتباط با آب!معبد جایگاه نوازش آب،به گفته ی دکتر سرفراز کاهنان پیش از طلوع " مهر"در صحن جمع می شدند آب از راه رو های باریک پیرامون بنا کف صحن را پرکرده و درست با نمودار شدن نخستین شعاع های نور خورشید از پنجره های کوچک زیر سقف، هفت رنگ رنگین کمان بر روی سطح آب متجلی میشدند...دو هفته ی گذشته مشغول طراحی و ساخت برای این مفهوم بودم سطوحی با نقش ها ی نمادین آب و مهر که جایگاه هایی برای حضور زنده ی آب در آن ها تعبیه شده .چیزی که مثل یک فلش راهنما عمل می کند رسیدن به اسم خودم در این جستجو بود " نیلوفر" از نماد های "آناهیتا " است!مدت هاست که فهمیده ام هیچ اسم دیگری بیش از این نام نمی توانستم داشته باشم این نام که دریک شب شاد از روی ترانه ی قدیمی " پوران " هنگامی که هنوز در بطن مادرم می لولیدم توسط بابا فرهاد و مامان پورانم برگزیده شد همان فلش راهنمایی ست که بارها در زندگیم به آن برخورد کرده ام ... نامی ست که هنگامی از وسعت سهراب نشئه میشدم ،مثل آیینه مرا به خودم بازمی گرداند حالا "صدای پای آب " هم می آید...و من که طالع بینی ها را خرافی و مسخره می دانستم نمی دانم چه طور در طالعم نوشته شده "عنصر وجود آب" رنگ " آبی"....و چرا سال های سال است در کمد م را که باز کنی یک آبی تیره ،رنگ غالب است!و حالا آناهیتا؟! این ها برایم شده اند عین عبارت "پدر ،پسر ،روح القدس" و من مسافر قایق آبه های جهانم!

آقایون طراحی صنعتی کمک...من میون دنیای فلزی امروز و چکش کاری عصر آهن گیر افتادم ...و هر وقت عشق مورد بازجویی قرار بگیره حتما میمیره!برای بشری مثل من که عنصر وجودیش آبه و رنگ مورد علاقه اش آبیه و شعارش" من احساس می کنم "و خیالش خوابیدن در بستر هنره و دست هاش مثل نقاشی کردنه آیا مجازه که به چکش کاری جوش کاری و بریدن آهن رو بیاره؟!از طرفی نرمی گل مرا به خیال پردازی دعوت می کند از سویی عنصر وجودی فلز وسوسه ام می کنه و می گه مثل من باش در حالی که زیر هر ضربه ی چکشی که می زنم حس می کنم زمان خودم را خرد کرده ام چه باید کرد آیا باید شکیبا بود؟آیا تن من ارتعاش تمام این ضربه ها را به مرور فراموش خواهد کرد؟آیا گوش هایم با صدای کوبیدن ا خت می شوند ؟آیا چشم هایم با خیره خیره شدن درآتش کنار خواهند آمد؟و دست های نقاشم چه می شوند؟درست کدام است؟ باز ترجیح می دهم میمون باشم و از انتخاب کردن معاف، اما باید انتخاب کرد و تنها یکی را برگزید و متمرکز باقی ماند تا به رشد رسید و من می خواهم در خیال نقا ش گونه ام شناور باشم می خواهم ذهن و تنم را از هر ضربه ای خا لی نگاه دارم ...درست کدام است؟مردها به من می گویند فلز!زن ها مرا به نرمی گل دعوت می کنند و من جنسیتم در اندیشیدن به انسانیت فراموش کرده ام و با تئوری هایم سرگردانم !زندگی واقعی چه چیز را از حفظ می خواند...صدای قلبم مبهم است!

معمای دوم قضیه ی مرد عجیبی ست چهل و چند ساله که هرگز ازدواج نکرده شغلی بر نگزیده و از انسان ها کناره گرفته این مرد با اخلاق خاص اش در زندگی تنها یک عشق عظیم دارد و آن عشق به موتور سیکلت است ،استعداد دقت و صبر و حوصله ی عجیب و غریبش در این راه خاص بودنش راثابت می کند این مرد تمام روز هایش را در کار گاهی که در خانه اش دارد به ور رفتن با اجزای موتور می گذراند تا حدی که موتوری را از ابتدا سر هم کرده و یا چشم هایش همه چیز را برای موتور میبیند و در زندگی هیچ کتابی نمی خواند جز مجله های موتور و هیچ طرحی نمی کشد جز طرح موتور و در اتاقش تنها ئ تنها ماکت ها و عکس های موتور های مورد علاقه اش دیده می شود...حال مسئله این جاست این مرد وقتی پرنده ی مسی مرا دید آن را با دقتی بیشتر از خودم نگاه کرد و حرف چندانی نزد دو روز بعد آمد و از من در مورد ضخامت صفحه ی مس و نوع لحیم و فلزآلومنیم سوال کرد...آخر فهمیدم این سوال ها را برای ساختن باک موتور می پرسد....دلم برایش می سوزد در این دنیا هیچ کس حتی خودش خودش را کشف نکرده دلم می خواهد تمام کتاب های کنکور رو به زور بچپانم در حلقش و مجبورش کنم رشته ی طراحی صنعتی امتحان بده اما نگرش منفی او به زندگی بعید و غیر قابل دسترس بودن کارها این امر را تا حد زیادی محال نشون می ده حداقل کاری که می تونم براش بکنم اینه که آدرس استاد فلز رو بهش بدم شاید این جرقه ی زندگیش بشه...!
درست اون بالا، جایی که الان نشستم و شده خونه من!آره ، خونه گرفتم ، خونه ی یک نفره...این تجربه شوخی بر دار نیست...توی این خونه تو هستی و تنهاییت و دیوار هایی سفید که زل زل نگات می کنند این تو هستی و تنهاییت که باید با هم کنار بیایید گاهی عاشقانه هم رو در آغوش می گیریم و گاه از سکوت گسش سر به کوچه می گذارم...این بالا تا بخواهی جا برای فکر کردن و فکر نکردن هست ...این بالا " من " عجیب و غریبی این روز ها دارد شکل می گیرد چیزی که برای خودم ناشناخته است.