تبليغاتX
لوتوس
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

کار با مداد رنگی آدم رو وادار می کنه که دختر خوبی باشه ،حرف زشت نزنه ،دروغ نگه و مو هاشو هر روز  صبح شونه کنه!

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

چند روز پیش دوستی پیشنهاد داد که به جای" لوتوس" بنویسم " نیلوفر ".

به این علت که "نیلوفر" ایرانی تره!اول بگم که این "لوتوس " از کجا متولد شد.چند سال پیش که وارد وادی هنر شدم درست جایی در تاریخ هنر  وقتی به شرح نقش برجسته ی تخت جمشید و گلی که به دست پادشاه هخامنشی بود رسیدم باهاش آشنا شدم. گلی که نیلوفر آبی بود و نماد های زیادی را در بر داشت و با نام "لوتوس " شناخته می شد.و بار ها این کلمه تکرار شد در مصر ُبین النهرین ایران هند خاور دور...و بعدها در سهراب...از همون ابتدا این واژه را مثل کدی برای خودم انتخاب کردم لوتوس رمز های زیادی رو در خودش داشت و می تونست رمز من هم باشه ...توی این مدت همون طوری که قبلا هم نوشتم بیشتر و بیشتر با اسم خودم یکی شدم انگار که رمز زندگی من در این کلمه نهفته است لوتوس یا نیلوفر فرقی نمی کنه ُواقعا فرقی نمی کنه  این ریشه های آبیشه که مهمه!این روز ها در مدار بزرگ تری حرکت می کنم و زیاد حذف می کنم .این روز ها خلاصه شدنم را دوست دارم .تاریخ هنر که روزگاری در کتاب می خواندمش این روز ها مثل ترکیبی به هم یچیده در وجودم ته نشین شده درونی شده انگار نیازی ندارم برای اثبات خودم نامی از باستان قرض بگیرم انگار خودم با عصر باستان گره های عمیقی خورده ام انگار در امتداد ایرانم ...انگار هیچ کس و هیچ چیزی نیستم جز نیلوفر همان دختر کوچک مادرم!نیلوفر با تمام آن ابهام ها و رمز ها یش هستم و نیستم چیز هایی به دست آوردم و اقیانوس های زیادی هست که بپیمایم تا خودش بشوم اما باور دارم که هستم ، این را هر بار که مادرم صدایم میزند به یاد می آورم ........چند روزی بود که فکر می کردم جایگاه "لوتوس" این روز ها برای من کجاست؟آیا مثل باری آن را با خودم نمی کشم ؟آیا همان نام شناسنامه ام کفایت نمی کند؟آیا تمامی رمز و راز هایم را در خود ندارد؟این فکر در هیاهوی افکار دیگر می رفت و می آمد گم میشد تا این که این نظر به یک باره این فکر خفته بیدار کرد ...لوتوس نیازی به نو شدن داشت مثل همه چیز این روزها لوتوس کدر شده بود یک نو شدگی یک پیرایش درونی یک پرداخت نو...همه ی این ها دلیل ابن تغییر جزئی بود  و تلنگری از یک انسان ناشناخته درست زمانی که باید نه برای این که این نام ایرانی نیست که برای رمز های نیلوفری!

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

قضیه اینه که یک ماه پیش می گفتم  : وای من چون نقاشی دوست دارم لیسانسم رو ده ترمه تموم می کنم و همچنان با بچه های نقاشی کار می کنم  گاه این فکر تا حد یک ترم مرخصی گرفتن هم اوج می گرفت ...چند هفته پیش تصمیم گرفتم که : چون من نقاشی دوست دارم پس به خارج کشور مهاجرت می کنم  و در آنجا ادامه ی تحصیل می دهم ....بعد به این نتیجه رسیدم که برای خارج رفتن مدتی نزدیک به دو سال وقت نیاز دارم پس بهتره از خر شیطون پیاده شم و لااقل فوق لیسانسم و بگیرم....تا دو هفته ی قبل جیک جیک مستونم بود و راحت به کارگاه تخصصی و طراحی و مطالعه ام می پرداختم و برای خودم شعار می دادم که : من امسال هیچ عجله ای برای کنکور دادن ندارم و سال دیگه امتحان میدم..................این هفته فهمیدم که  شاگرد دوم  یا با کمی زور زدن شاگرد اول کلاس میشم و جزو ده درصد سهمیه ی دانشجو های بدون کنکور قبول می شم و می تونم بالافاصله در همین رشته ی خودم ادامه تحصیل بدم....این جوری شد که در یک لحظه خارج ....پر....!تهران.....پر ! نقاشی ....پر!فقط صنایع دستی اصفهان یا برتر از آن "کارشناسی ارشد هنر ها ی اسلامی ! " برام  دلبری می کردند  .خلاصه این که فهمیدم سرنوشت برام دندون تیز کرده و با کلی بالا و پایین کردن موضوع امروزدو زاریم افتاد که باید امسال کنکور بدم و همین امسال هم قبول بشم ...ای بابا....دهم بهمن ماه سال جاری بنده با سمت " داوطلب گرامی " بر سر جلسه حضور به هم می رسانم.و در این دو ماه و چند روز قرار است افلاطون در من  حلول کند که هم معدل را بالا نگاه دارم و هم بخوانم و بخوانم و بخوانم ...هرچند قبول هم که نشم من اینجا بمون نیستم گور پدر سهمیه اشون اصلا من مازوخیسم دارم کنکور بدم .خوشم میاد درس بخونم کی می خواد جلوم رو بگیره ........حالا منتظر باشید ببنید چه کار می کنم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

انگار یک دور ، نه ... چند دور گذشته، از زمانی که من دختری بودم ترم یکی با آرزو های گنگ دختری که فقط تجربه می کرد و عاشق تجربه هایش بود و  زندگی را به هر روز تجربه کردن می شناخت  چند دور گذشته، دختری که ساده و قانع بود  ، قانع بود به یک دانشجوی ساده ی هنر بودن  قانع بود به هر آن چیزی که روبه رویش به عنوان یک حرفه ی  هنری می گذاشتند ... آخ، آن روز ها گذشتند ،آن روز ها که همچون اسفنجی  محیطم را جذب می کردم  گذشتند ،آن روز ها که گرسنه ی قحطی زده ای بودم که بر سر خوان هفت رنگ نشسته بودم گذشتند و یادت هست که چه ساده عاشق شدم و چه شاد بودم از یافتن این عشق...فکر می کردم به تمامی خوشبختیها به یک باره رسیده ام فکر می کردم این همه پاداش به ازای رنج سالهای پیش است چه خوب که مغرور نشدم این میان شانس آوردم که تمامی روز هایم را تلاش کردم زمان گذشت و کم کم  دورنمای پر زرق برق محیط برایم ملموس و شفاف و شفاف تر شد این روز ها لبخندها کمی پر مایه شده است با طعمی شبیه خرمالوی کال این روز ها دیگر ولع تجربه ی حریصانه هر هنری را ندارم این روز ها نماد عشق که از رو به رویم رد می شود بار تجربه بر زبانم سنگینی می کند و شوق یک سلام  کردن ساده را از  وجودم می گیرد  و این دور ،دور آخر است ...سال آخر است انگار  آب  جوش کتری در تیرگی فنجان چای قطره های آخرش را محو می کند وای وای یادم نیست آن روز ابری بود؟یا آن شب در اتوبوس شاید آن صبح های سرد زمستانی یا شاید زیر نور قرمز تاریکخانه وقتی احساست می کردم و دوستت داشته بودم و خودم را دور نگه می داشتم که مبادا به رویاهای آرمانگرایانه ات لطمه نخورد که دلبستگی من به نگاهت بود و به رویاهایت و به همان آرمان هایی که روزگاری درست در کالبد میکل آنژ و بتهون می خروشید و امروز در وجود توست وای وای که بر تجربه قسم خورده ام که از تو ننویسم...  و دورادور با تو بزرگ می شدم و دورادور معلمم شده بودی و به من یاد می دادی چه طور بجنگم چه طور احساسم را ساده و احمقانه به کار نگیرم و چه طور یاد بگیرم زنی باشم "مردانه"! آن روز ها رفتند و این دور دور آخر است و تجربه به من حکم می کند از آنچه بر من گذشت و آنچه گفتی و کردی سخنی نگویم   ، این روز ها " تویی" نمانده عین خیالی که تجسم یافته بودی حضور داشتی و محو شدی و این منم که به تنهایی معتقد شدم و این منم که از تو یاد گرفته ام ، و این منم که حالا دیگر مثل هیچ زنی احساس مهربانی نمی کنم و چه به " احساس کردن ، عاشق بودن ، بی دلیل خندیدن ، بی دلیل کشیدن ، بی دلیل نواختن ،بی دلیل سرودن " بی اعتقاد شده ام و  هنوز زمان بین ما تقسیم  می شود همان طور که سکوت وقتی دو سوی میز دراز هر کس به کار خود مشغول است و تنها شوپن در این میان جریان دارد و نه هیچ چیز و نه هیچ چیز دیگر.این از تو....

و این روز ها حتی رنگ پاشیدن شوق و ذوق کردن  و کولی بازی هم جواب نمی دهد این روز ها آتلیه ام شبیه  آزمایشگاه فیزیکی شده  که برای سنگینی یک خط باید ترازو بیاورم.............  

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

  

   

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آبان1386ساعت 7:29 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

خب هر چه زمان بیشتر پیش می ره به این نتیجه می رسم که باید یه دوره ی چهارساله نقاشی بخونم ! این راهیه که با کمال میل آرزوش رو دارم ...می خواستم برای کنکور شروع کنم به خوندن که فهمیدم با داشتن یه لیسانس از دانشگاه دولتی دیگه نمی تونی یکی دیگه داشته باشی...این فکر خارج رفتن رو قوی و قوی تر کرد  .اما کجا؟این که کره ی جغرافیا رو بگذاری جلوت و یه نقطه رو انتخاب کنی عجب کار عجیبیه !فرانسه ، ایتالیا ، امریکا ، استرالیا ، مالزی !و پول ، و پشتیبان و نقاشی......و من که فقط خاله ای در آن سوی آب ها ( امریکا ) دارم و این که فکر رفتن به امریکا راه بن بستی به نظر می رسه و بچه ها که به مالزی فکر می کنند و استاد ها که دانشگاه های فرانسه و ایتالیا رو مثال می زنند و نگرانی در چشمان پدرم!می خوام خط خطی کنم می خوام تمام عمر فقط نگاه کنم و خط بکشم و فکر کنم...جای این جوجه ی کوچک کجاست؟ آرام نیستم آرام نیستم.بلوغ را در خودم حس می کنم  درست عین ۱۳ سالگی که تحولی عمیق بود و پدر و مادری حمایتم کردند تا سر نروم باز بلوغ عمیق تری حس می کنم این بار ولی کسی حواسش نیست همه فکر می کنند بزرگ شده اند !فقط فکر می کنند برای همین سعی می کنند کارهای بزرگ انجام دهند .فوق لیسانس بدهند!ازدواج کنند! کار پیدا کنند.....اما این سال ها آخرین سال های بحرانیست  درست همین الان وقت درس خواندن است باید اوج گرفت ...هیچ دوره ای مثل این سال ها برای درس خواندن دیگر نخواهم داشت تمام سال ها ی مدرسه ،تمام سال ها ی کودکستان ، تمام رویاهای به گل نشسته ی پدر و مادرم ، تمام زندگی های نا کافی پدر بزرگم و جدش بار تمام بشریت بر دوش من است ...به جای تمام رویا های سوخته ی پرواز پدر و مادرم من باید بپرم باید بپرم........احساس تنهایی می کنم.
+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

وقتی سرما خوردی،وقتی سرما خوردی و از دست رفتار یه آدم خودخواه خودبین خودشیفته دلت پر،وقتی سرما خوردی ، سرت سنگینه و صدا ها را بم میشنوی با هو هو های اضافه،وقتی سرما خوردی و تنهایی و اعتقادی به حضور آدم ها ی دیگه نداری حتی مهر مادر را چیزی اضافی می دانی و نمی پذیری ،وقتی سرما خوردی و استاد نقاشی بهت می گه  برای نقاش شدن خیلی عجولی! وقتی سرما خوردی و چشمات سنگین و یه آدم احمق زبون نفهم پست ریاست را به گه کشیده و این عمر تو که باید تاوان حماقت این آدم را بده ...آخ وقتی سرما خوردی.....
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط لوتوس  |