
تجربه ی روز دوشنبه و تمام آن حس های محدود کننده ی قبلی چنان توان و انرژی ای در ما پدید آورده بود که حتما باید کار دیگری انجام میدادیم اگر یک آخر ترم معمولی بود و اگر دغدغه ها ی ما به معمولی شدن خو گرفته بودند ما روز سه شنبه باید طراحی سنتی را به استادش تحویل میدادیم باید می رفتیم می نشستیم در خانه و با اتود ۳/ اسلیمی می کشیدیم و بعد نقش را تکرار می کردیم تا به یک حاشیه یا یک ترنج برسیم همان کاری که ترم سه کرده بودیم را ترم هفت هم به صورت فرمالیته از ما می خواستند چیزی که دهن استاد و دانشجو را ببندد یک خود اشتغالی مسخره چون بی سوادیست که بر دانشجو و استاد و دانشگاه حکمفرماست و کلیشه و یک کار به ارث رسیده را مفتکی صاحب شدن و خواب آلود ادامه دادن و خمار درس دادن و یک مشت دانشجو گیج مشنگ تقلید کردن...هرکاری کردیم خودمان را راضی کنیم که سه تا کاغذ را در عرض یکی دو ساعت بکشیم و تحویل استاد بدیم و نمره بگیریم نمی دانم چرا نشد.طرحش را در سلف ریختیم آرام آرام داشت شکل می گرفت یکی سپیده می گفت یکی من با هم پیش می رفتیم مهم نبود کسی خوشش بیاید یا نه مهم این بود که ما این کار را بکنیم مهم نیاز عمیق ما به انجام دادنش بود ساعت ۶ عصر پارچه خریدیم و تا ۴ صبح یک دم حرف زدیم و فکر کردیم و کار می کردیم....:
دانشگاه، سلف دانشگاه جای شلوغی که همه جور حرفی زده می شه و همه جور فکری رد و بدل می شه با آن حالت گرم و درونی اش درست عین حالت زن آن هم زن در آشپزخانه (باز همان دغدغه)یک چرم مصنوعی سیاه رنگ زیر پایمان پهن کردیم دو صندلی رو به روی هم و چهار پایه ای بینش ما لباس هایی همشکل دوختیم و تا بی نهایت بر رویش اسلیمی کشیدیم عین تاریخ و سنت که پر است از زن و پر است از اسلیمی بعد نیمی از صورت هایمان را با اسلیمی گریم کردیم حالا چشم شده بود یک بته جقه و ابرو شده بود امتداد مسیر اسپیرال و اسلیمی روی صورت بود عین سنت روی صورت زن ایرانیو باز همان تاثیر غریب که صورت بر مخاطب می گذارد حالا باید می رفتیم وسط جمعیت اگر دیروز کسی را نمی دیدیم امروز با ظاهری عجیب باید بینشان می نشستیم و ما تجربه ی تئاتر را نداشتیم!نفس عمیقی کشیدیم در را باز کردیم و محکم پا گذاشتیم هر چه چشم بود خیره خیره زل زده بود به ما و ما محکم جایگاه مان را نگاه می کریدم باز موسیقی همراهمان بود زن می خواند و باید می خواند مارو به روی هم نشستیم اپیزود اول شروع شد :یک رول کاغز پرینت را شروع کردیم با قلم مو و رنگ سیاه روی آن کاغذ ممتد دراز تولید اسلیمی می کردیم و بچه ها انگار دوست داشته بودند خودشان امتداد کاغذ را می گرفتند روی میز دراز سلف می کشیدند و حالا واقعا حس بر ما چیره شده بود دیگر از زور اسلیمی نمی کشیدیم نیاز پیدا کرده بودیم به کشیدن این دایره های تو در تو واقعا یکی شده بودیم و جمعیت گردمان حلقه زده بود جو بی تحرک مکنده ی هر حرکتیست! استاد را با هزار زور آوردند به سلف می گفتند گفته سلف جای این کار نیست جای غذا خوردن است وقتی آمد زل زده بود به چهره ی من من هیچ احساس شرمندگی نداشتم و همین باعث می شد او بیشتر به من خیره شود و لباس هایمان و کاغذ ممتد اما او دور بود و پیر و گفت:"خوب کارهایتان کو؟!"و من گفتم ما خودمان طراحی هایمان هستیم و با لحن غریبی که نمی دانست باید عصبانی باشد یا تشکر کند گفت دستتان درد نکند و رفت ما شاید به دلیل ارائه نکردن کار هیچ نمره ای نگیریم ولی چه خوب که هیچ نمره ای نمی گیریم و چه خوب که این قضیه برایمان تمام شده و درگیرش نیستیم .اپیزود دوم پاره پاره کردن اسلیمی ها در قابلمه پر از آب بود و بعد آویزان کردنش روی بند رخت در واقع پختن و شستن با هم یکی شده بود نمی خواهم در مقابل مفهوم غریب این کار هیچ جمله ای بنویسم....و اپیزود آخر ریختن ماسه روی کف پوش سیاه ،نشستن و کشیدن همان طرح ها روی زمین و ماسه عین زن ایرانی همه جا را تمیز کردیم عین اسلیمی مفهوم داشتیم اما ساکت بودیم ،ساکت اما رشد می کردیم ...غریب بود غریب و حالا انگار جای دیگری هستیم پریم در عین حال خالی...خوبیم.

دوشنبه ژوژمان سفال، پرنده های من پرنده های سپیده،من سپیده،برف.کانسپت.دو صندلی چوبی با فاصله رو به روی هم در حیاط دانشکده قرار گرفتند و مجسمه ها روی برف میان این دو .موسیقیمان اختلاطی از سر و صدا های زندگی بود صدای چکه چکه ی آب ،صدای پای کسی که مدام راه می رفت ،صدای همهمه ی جمعیت ،صدای پاک کردن ماش در سینی فلزی... فضا های مغشوشی که درست شبیه ذهن ما بود و درست درگیرش بودیم پرنده هامان در این فضا ها پا به عرصه ی وجود نهاده بودند و البته موسیقی های اوج من از لیلیت پیپویان و لورکا...بدین ترتیب فضا یی از آن خود پدید آمد .من و سپیده صورت هایمان را گچ گرفتیم و ماسک هایی گچی عین مومیایی قدیمی یا صورتی سوخته و بی هویت داشتیم و بدن هایی که در سوز برف در میان پتو پیچیده شده بود ما روی صندلی هایمان نشستیم ...حالا شده بود من مجسمه هایم سپیده مجسمه هایش یا نه ما همه مجسمه شده بودیم چیزی نمیدیدیم حرفی هم نمی توانستیم بزنیم ارتباطمان با بیرون به شنیدن محدود بود انگار واقعا روح شده بودیم موسیقی بیداد می کرد و جمعیت کم کم دورمان جمع می شدند آنها سعی می کردند ما را بشناسند و ما سعی می کردیم آنها را از صدا های مبهمشان بشناسیم ...دیگر عکس العمل مخاطب هیچ اهمیتی نمی توانست داشته باشد تنها حضور مابود که اهمیت پیدا کرده بود و ما تنها صدای شاتر دوربین ها را به صورت ممتد می شنیدیم ...کم کم به فضایمان که عادت کردیم حرکت را بر خود مجاز دانستیم و راه می رفتیم و به هم نزدیک می شدیم و هم را در آغوش می گرفتیم و انسان ها همچنان دورمان حلقه زده بودند ....ما موفق شدیم هر چند پرواز استاد لغو شده بود اما ما کار ما فراتر از یک نمره گرفتن بود این چیزی درونی بود.
پف... داشتم با خودم می گفتم اگه یه روزی تحقیقی رو خواستم شروع کنم روی زیبایی شناسی زنان قاجاری کار می کنم ،هرچی تو ذهنم بالا پایین می کردم که آخه چه طور میشه "سبیل " از مشخصه ها ی زیبایی زنانه قلمداد بشه هیچ جوری به نتیجه نمی رسیدم ،آخه با چه منطقی یا چه اعتماد به نفسی ؟! "زنان سبیل دار و مردان بدون ریش" عنوان کتابی است از خانم پروفسور افسانه نجم آبادی استاد تاریخ و مطالعات زنان در دانشگاه هاروارد این کتاب تحقیقی ست بر روی تغییر شکل تمایلات جنسیتی و جنسیت در دوره قاجاربه :
"همزمان با انقلاب مشروطه وهمچنان که مدرنیته ی ایرانی اولین قدمهای خود را برمی دارد مفاهیمی مانند ملت،سیاست ،وطن وعلم ساخته می شوند. نجم آبادی در کتاب خود که به نوعی ادامه کتاب قبلی وی « حکایت دختران قوچان» است نشان می دهد که چگونه تمام این مفاهیم به ظاهر سیاسی، حول محور های جنسیتی شکل می یابند. "وطن" با مفهوم مام وطن شکلی زنانه می یابد و"ملت" ی که باید علیه دشمنانی که قصد تعرض به آن را دارند( بکارت دختران وناموس) خود دفاع کند، مردگونه می شود. و به این ترتیب "وطن" به خصوص پس ازجنگها ی ایران وروسیه که منجر به از دست دادن مرزها ی گذشته ی ایران شد، ( به عنوان عنصری زنانه) بدنی در نظر گرفته شد که احتیاج به مراقبت و محافظت دارد.
نجم آبادی برای تحلیل گفتمان ها ی درحال شکل گیری شیوه ای جدید را پیش می گیرد و متون تصویری تاریخی را موضوع مطالعه قرارمی دهد. نشانه شناسی نمادهایی مانند شیرو خورشید، نقاشی های دوران قاجارپیش و پس از برخورد ایران با اروپا ،نگاره ها و نقاشی های حکایت شیخ صنعان که در طول زمان تمایل به بازپرداخت صحنه های مختلف آن کاملا معنی دار می شوند از این جمله اند.
بی جهت نیست که نام کتاب مردان بدون ریش گذاشته شده است. نویسنده با مستندات تاریخی ومتون مختلف نشان می دهد که در دوران قاجار چگونه سکسوالیته ی مردان جهت گیری هم به سمت زنان وهم به سمت پسران جوان داشت. زیبایی هم برای پسران جوان وهم برای دختران وزنان با مفاهیم وواژه های یکسانی بیان می شد.
با این حال مردانی که تمایل وروابطشان با پسران جوان جدا از رابطه با زنان و وظیفه ی تولید مثل بود، برای خود هویت مشخص جنسی از انواع مدرن آن از قبیل هم جنس گرا و هم جنس خواه قایل نبودند و دیگرجنس گرایی گفتمان مسلط روزگار نبود.
برای تعریف جنسیت های گوناگون به جززن/مرد ، زنانه/مردانه مفاهیم وواژه های دیگری از قبیل "امرد" ( پسر جوان با تاکید بر بدون ریش وسبیل بودن او) " مخنص" (به معنی مرد بالغی که تمایل به رابطه با مردان دارد) وجود داشت که هیچکدام لزوما با مفهوم «زن بودگی» مساوی نبودند. دوگانه کردن جنسیت ومحدود کردن آن به گفتمان زن/ مرد در دوره ای از تاریخ شکل گرفت که ایرانی ها در مواجه با اروپا وفرهنگ اروپایی متوجه شدند تمایلات هم جنس خواهانه در فرهنگی که نماد مسلط تمدن و مدرنیته بود، به عنوان عملی قبیح و زننده محکوم و مطرود می شود. چنانچه دردر دوره ای از تاریخ تحصیل کردگان ایرانی در مقام توضیح دادن و دفاع کردن تصویری برآمدند که در سفرنامه ها ی مسافران اروپایی به کرات و با انزجاربه آن اشاره شده بود. این همان تصویری ست که " دیگری " اروپایی از تمایلات " هم جنس گرایانه " ایرانیان ارائه کرده بود. به تدریج دگرجنس گرایی دستاورد مدرنیته تلقی شد و صحبت از زیبایی پسران و تمایلات مردان به آنان، هم سو با نگاه اروپایی تغییر یافت و دگرجنس گرایی به عنوان عملی قبیح و بیمارگونه غیرطبیعی شمرده شد. این هنجارمند کردن دگرجنس خواهیheteronormalization)) در دوره ای پس از آن در خدمت ارزشهای خانوادگی به کار گرفته شد.
کتاب در دو بخش کلی تعریف شده‚ بخش اول آن زیبایی، عشق و سکسوالیته عموماً در دوران قاجار به خصوص در دوران اولیه آن و بخش دوم که قسمت اعظم کتاب را در بر می گیرد با نام عمل (کنش) فرهنگی سکسوالیته و جنسیت(cultural labor of sexuality) می باشد وتصاویر و نقاشی هایی که در طول متن به آنان استناد شده را می توان در لابه لای صفحات کتاب یافت." از.
"چگونه می توانم شما را ترغیب کنم تا به دنبال کار و زندگی بروید ؟به اعتقاد من شما به طرز شرم آوری نادان هستید. هرگز کشف مهمی انجام نداده اید . هرگز یک امپراتوری را به لرزه در نیاورده اید یا سپاهی را در جنگ رهبری نکرده اید . نمایشنامه های شکسپیر به قلم شما نیست و هرگز قومی وحشی را با موهبت تمدن آشنا نکرده اید .عذر شما چیست؟می توانید خیلی راحت خیابان ها و میدان ها و جنگل های کره ی خاکی را نشان بدهید که مردمان سفید سیاه در آنها می لولند و همه سخت سرگرم رفت و آمد و کار و عشقورزی هستند و بگویید ما کار دیگری داشته ایم که باید انجام می داده ایم .بدون کار ما آن دریاها درنوردیده نمی شد و آن سرزمین های حاصلخیز بیابان بود ما آن هزار و ششصد و بیست و سه میلیون آدمی را که طبق آمار وجود دارند را به دنیا آورده ایم و بزرگ کرده ایم و این کار زمان می برد در پاسخ شما حقیقتی وجود دارد انکار نمی کنم اما اجازه می خواهم به یادتان بیاورم از سال 1866 در انگلستان دست کم دو کالج برای زنان وجود داشته و از سال 1880 زن متاهل قانونا حق مالکیت داشته و در 1919 به او حق رای داده شده و سال هاست که بیشتر مشاغل به روی شما باز شده است تمام این ها یعنی اینکه بهانه های فرصت آموزش تشویق فراغت و پول دیگر پذیرفته نیست .مطمئنا باید مرحله ی دیگری از کار بسیار مبهم و بسیار دشوار و بسیار طولانی خود را آغاز کنید . هزاران قلم آماده اند تا به شما بگویند چه باید بکنید و چه تاثیری باید به جا بگذارید ......."
گیر ذهنی 1: دو سه ماه پیش بود که جر و بحث مفصلی با پرهام داشتم جملاتی که به صراحت تیر به سمت یکدیگر شلیک می کردیم رو می شه گفت که در حال عصبانیت بیان شده بود ،اما امروز که فکر می کنم میبینم عجب حرف های بکر و درونی ای مطرح شدند یکی از حرف هاش این بود که" زن و مرد هیچ وقت با هم نمی تونند برابر باشند یا یک دختر نمی تونه به عمق هنر دست پیدا کنه یا درک عمیقی داشته باشه."و این ادعای نهفته ی تمام پسر ها بود که از زبان او می شنیدم.هرچند این حرف ها را ازتاریخ گذشته می دونستم و هرگز به اصل و حقیقت نظرشون اعتقادی نداشتم چیزی که رنجم می داد وجود واقعی دختر هایی بود که مثال آشکار درستی این نظریه ی حقارت بار بودند.
گیر ذهنی 2: آرزوی داشتن فضایی از آن خود همیشه برام دستنیافتنی بود یک رویای قشنگی بود که تو ذهنم باهاش بازی می کردم ،خانه ای را می دیدم که توش تنها بودم و در این تنهایی چایی درست می کردم و کتاب می خوندم و وجودم را شکل می دادم وقتی یک خیال از ذهن بیرون می یاد و با دنیای واقعی برخورد می کنه اکثرا با عکس العمل های شدیدی مواجه می شه مثل وقتی که مادر بزرگم با شنیدن "خونه گرفتن من !" چندین و چند بار کوبید روی پاش و چیز هایی گفت که از ته دل غمگینم کرد.اصفهان شهر زنده ای نیست و فکر های زنده ای هم توش جریان نداره...دوست های زیادی دارم که این کارم رو هنوز نپذیرفتندو خونواده ام که اگرچه همکاری کردند اما هنوز چشم به راه روزی هستند که من نادم با چمدانم بر گردم آیا به واقع من اشتباه کرده بودم؟آیا این آرزوی عمیق تنها بودن یک هوس بی حاصل بود؟
خیلی خوبه که قبل از ما انسان های دیگه ای بوده اند و زندگی ما امتداد افکار اونهاست و تلاش ما تنهاقدرشناسی ما از گذشته است.فکر کن که کسی برای تمام گیر های ذهنی من و پرهام و برای تمام تعصبات مردم اصفهان کتابی بسیار صریح و روان نوشته فکر کن و آن وقت ما مثل کلونی موریانه با هم درگیریم :" اتاقی از آن خود " نوشته ی ویرجینیا وولف .حرف اصلی این کتاب اینه که زن ها به اتاقی از آن خود و سالانه 500 پوند نیاز دارند این کتاب علت اصلی خصومت مرد های بزرگ را با زنان به زیبایی شرح می دهد :پروفوسور فون ایکس را به هنگام نوشتن کتاب " حقارت جسمی اخلاقی و ذهنی جنسیت مونث" تصور می کردم که گویی قلمش را مانند خنجر بر کاغذ فرو می آورد گویی هنگام نوشتن حشره ای موذی را می کشت و حتی کشتن آن هم راضی اش نمی کرد و باید همچنان او را می کشت ....ممکن است زمانی که پروفسور بیش از حد و موکدا بر حقارت زنان اصرار ورزیده ،نه به حقارت زنان که به برتری خود فکر می کرده و این چیزی بوده که با عصبانیت و تاکید بسیار از آن دفاع کرده . ....طی همه ی این قرن ها زنان چون آینه ای عمل کردند که قدرتی خوشایند و جادویی داشته و می توانسته قامت مرد را دو برابر اندازه ی واقعی نشان دهد ...به همین دلیل ناپلئون وموسیلینی هر دو بر حقارت زنان اصرار می ورزیدند زیرا اگر زنان حقیر نبودند آنها نمی توانستند بزرگ باشند .........در تمام این کتاب مقایسه ای اجمالی بین شرایط اجتماعی حاکم بر زنان و مردان انجام می شود شرایطی که اگر برای یک مرد سختگیری می کند حضور زن را با تمسخر می نگرد اما تا این جا معضل من همچنان پابر جا بود چرا که از زمان نوشتن کتاب تا کنون حداقل خیلی چیز ها تغییر کرده و شرایط تقریبا مساوی پدید آمده اما هنوز از آن اراده و خواست شدید در میان دختران اطرافم خبری نیست و گیر ذهنی من در فصل آخر این کتاب با چنین منطقی نرم شد :بهترین نوع ذهنیت یک ذهنیت دو جنسی است یعنی ذهن هر انسانی دارای هر دو جنبه ی زنانه و مردانه است که باید با یکدیگر تشریک مساعی داشته باشند و در تعادل به سر برند و نباید به یک ذهنیت به صورت خاص بها داد آن وقت اگر من زنی باشم که مدام دور محور خودم حرکت کنم نتیجه اش می شود یک دختر با آداب معاشرت بالا و خانه داری والا و یک زندگی با پهنای بسیط و عمق کم و اگر من مردی باشم با ذهنیتی مطلق مردانه و اگر رشد کنم اگرچه به چیز های ارزشمندی دست می یابم اما این یافته ها هر قدر هم محکم بر سطح ذهن فرود آید نمی تواند قدرت القا داشته باشد و نمی تواند به درون نفوذ کند. و این چیزیست که منطقا می توانم بپذیرمش.
بدی های من چه هستند، جز شرم و عجز خوبی های من از بیان کردن .
جز ناله اسارت خوبی های من در این دنیایی که تا چشم کار می کند دیوار است و دیوار است و دیوار است
و جیره بندی آفتاب است و قحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است .... "تکه ای از نامه ی فروغ"
می بینی طعم یک طعم کاملا معمولیست...یک شب معمولی با یکی دو چراغ روشن در اتاقی در بسته و ابی که چند دور می خواند تا با فور الیز سپور ها ی شهرداری در هم می آمیزند و طعم یک شب کاملا معمولی را روی سطح ذهن منطبق می کنند و تو به یاد پدرت می افتی که می گوید :"زندگی همین است."اینجا نوشته 15 دی ،تولد فروغ فرخزاد: زمان گذشت /زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد / شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد و زبان سردش ته مانده ی روز رفته را به درون می کشید..."چه چیزی اینجاست ،درست در همین کالبد اما نمی توانم نامش را جسم بگذارم همه چیز نمادیست برای یک شب معمولی جز آنچه در سینه دارم چیزی که مثل یک انرژی مرا به تکاپو وا میدارد...چیزی که دلش نمی خواهد قرار بگیرد ولعی مثل خوردن هریسانه اما گنگ تر ، چیزی که انگار دلش می خواهد پرواز کند اما گیر کرده ...هیچ نو به نو نیست شور دارد اما شکوفا نیست شاید شور هم ندارد یک تکرار یکنواخت یک شب کاملا معمولی!
فکر می کنم در مورد یکی شدن خودم و اسمم قبلا گفته ام اینکه چه طور من با " نیلوفر" همذات پنداری می کنم و چه طور در شعر سهراب پاسخ فرضیه ام را گرفتم و همین طور در مورد " آب " و رابطه ی آن با خودم و اسمم و عناصر وجودیم و اینکه چه طور همه ی این ها در "اناهیتا "یکی می شود و نیلوفر می شود یکی از نمادهایش...چند وقتی بود تنها کاری که در رابطه با این تحقیق می کردم خیره شدن هر روزه با تلالو آب زاینده رود بود و در عمل آنچه که می ساختم سری پرنده ها ی مضحکی بود که گویی نشان از طنز پنهانی در وجودم می داد پرنده های بداهه ای که یک شب به ناگاه خودشان را سر دادند روی برگه ی طراحی ام و کلی کشته مرده پیدا کردند با ظاهرهای احمقانه شان به من خیره می شوند من متعجب از حضور ناغافل آنها خیره خیره بهشان بد و رد می گفتم و آنها برایم زبان در میآوردند و بدبختی اینکه همین موجودات خودجوش کج و معوج شده اند عامل شناخت من!حالا فکر کن عظمت و وقار آناهیتا کجا و این جوجه کلاغ های مردنی کجا؟ونگاه کن که صداقت چه طور تو را در مسیر صحیح سرنوشت راهنمایی می کند در این دوگانگی ام به کتاب "دست بافته ها ی عشایری و روستایی فارس ""سیروس پرهام " رسیدم :
فرش ایران نمود همان باغ ازلی ست .و باغ از کلمه ی بغ می آید و بغ همان خدا است.و حاشیه ی فرش ها همان پرچین است و پرچین به پردیس و پردیس به فردوس راه دارد.و یک نقش متداول در بین نقوش عشایری نقش کله مرغی است که به صورت مثبت و منفی بارها و بارها تکرار شده و تکرار یعنی ذکر یعنی همین تکرار دانه های تسبیح مادر بزرگ و پرنده از دوران پیش از تاریخ هزاره ی چهارم در تمدن بین النهرین شوش و پارسه ی ایلامی مظهر ابر و پیک باران بوده است و در دوران های بعدی انواع خاص از آن مقام و منزلت ویژه داشته اند مانند عقاب که "مرغ خورشید"و طاووس که "مرغ ناهید"(آناهیتا ، ایزد آب ) بوده اند .و این تکرار پیاپی نوعی طلسم باران و باران خواهی است همچنان که موارد مشابه را در سفالینه های شوش...مشاهده می کنیم ...آن وقت بود که حس کردم کمی بیشتر به عمق چاه ایران راه یافتم انگار زندگی ما هم مثل این دست بافته ها ست نقش هایی که رج به رج کامل می شوند و معنا می گیرند نقش هایی که هرچند ذهنی باف باشند از پیش تعیین می شوند.





