


در رسمی ترین جلسه ی ممکنه
وقتی از من قول گرفتی که " دیگر دوستت نداشته باشم "...
حالا من قول داده ام که "دیگر دوستت نداشته باشم ".
این روزها اینجا چیزی کم است و حیاط به هیاهوی زرد رنگ تو عادت داشت
و رواق هابه صدای بی پروای سوت زدن هایت
و زمین به شلنگ و تخته اندازان گام برداشتن هایت.
حالا روز هاست که قول داده ام "دیگر دوستت نداشته باشم "
و این روز ها چیزی اینجا کم است.
اینجا آن شادترین آرمان واضح با صراحت را کم دارد .
مردمی هستند که سوت می زنند و دست هایشان را تا خرخره در جیبهایشان فرو میبرند ُتند تند به این سو وآن سو میروند و موهایشان بلند و بلند و بلند تر می شود ...اما این ها بی تو یعنی یک مشت اطوار های بی معنی و اینجا چیزی کم است و من قول داده ام ...
زودتر بیا زودتر بیا ! چون قول داده ام که دوستت نداشته باشم پس می دانی که نمی توانم با پیامی از تو بپرسم کی می آیی؟! زودتر بیا چون قول داده ام .
حضورت را عینی کن تا هروقت که دلتنگت شدم ،باشی و با نگاه هایت بازاز من قول بگیری ،قول بگیری ...و داستان روباه و کلاغ را بار ها برایم بازگویی!
اناهیتا ی من...اناهیتا ی منجمد من...اناهیتا ی ترد شده من درمیان بیابان های اساطیری کازرون بیشاپور آرام ...بیشاپور سنگی... نقش برجسته ها ی در باد

وقتی آب می چرخد و مهر در میان است ... معبد...معبد متروکه...تقدسی که به حال خود رها شده...