تبليغاتX
لوتوس
:) خوب بعضی وقت ها هم زیاد خوش نمی گذره.جمعه ای که گذشت و در ضمن روز انتخابات هم بود با بچه ها یه اتوبوس گرفتیم که بریم ابیانه وکلی خیالات خوش و کلی صابون زدن به چشم هامون برای دیدن  سوژه های عالی ولی خوب بعضی وقت ها صور فلکی جوری کنار هم قرار می گیرند که زیاد خوش نگذره، تمام راه ها به روی تمام اتوبوس های غیر ترمینالی بسته شده بود حالا بیا و ثابت کن که هیچ کاندیدایی تو رو اجیر نکرده که بری بهش رای بدی...خلاصه وقتی هیچ ده کوره ای اجازه ی ورود نداد ما موندیم آلبوم جدید "لیلا فروهر "! و بیابان و بادخوب بود که این باد بود و این بیابون لااقل رفتم توش کلی داد زدم ....و این بوته تنها گیاه به خندانی بود که در کنارش نشستم:)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

به دنبال ردپای آناهیتا به  نقطه ای که رسیدم ...رسیدن به یک "فضای نقاشانه " بود چیزی که می دونستم اما انگار فراموشش کرده بودم و به کار نمی بستمش رنگ ها بود و حس ها همیشگی خودم، ُدقیقا لحظه ای که داشتم به این فکر می کردم که نباید "زور بزنم " داشتم زورکی کار می کردم نه اینکه بگم اجباری تو کار بوده باشه نه میزان لذت یک مرحله ی قبلی نسبت به مرحله ی تازه  غیر قابل مقایسه است...می خواهم بگم من از حسی در گلیم های فارس با کلی فکر و کلنجار و طراحی به یک فضای شخصی رسیدم که من رو بیشتر با خودش درگیر کرده می دونی اینجا دیگه موضوع چندان مهم نیست اینجا حس منه و قانون رنگ ها و کنش نقاشانه و مواجه شدن با هنر محض و حالا باید عصاره ی تو در میان این رنگ ها بشیند و فشرده ی رنگ ها در تو.....چیزی که اهمیت داره اینه که در حاصل قضیه شور دیده بشه من دیده بشم نتیجه ی کار کردن دیده بشه....

میدونی در جایی که من دقیقا فکر می کنم اصل کار در همین بی ربطییه ظاهریش به موضوعه باید بیام ثابت کنم که کدام رنگ و کدام موتیف رو دقیقا از کجای کدام گلیم برداشتم و بدتر از این  این که چه کاربردی داره؟من چه می دونم چه کاربردی داره...یه نقاشی یه نقاشیه و یه آدم فقط یه آدم و اینه جریان هنر یبوست گرفته ی ایران و یک بیشعور  فقط یک بیشعوره :)

      

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 7:47 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

 

قضیه فرویدیسم

میخواهیم یک مبحث فلسفی را بمیان کشیده و ما هم اظهار لحیه بکنیم تا بدانید که ما میتوانیم در کلمات و عقاید بزرگان دنیا غور کرده و ته توی مطلب و مقصودشان را در آوریم.

آقا زیگموند  فروید عالم مشهور نمسه.

که کتاب هایی نوشته به بزرگی خمسه.

عالم و محقق معروفی بود.

که آنچه او گفت قبل از او کسی نگفته بود.

روح آدم ها را تجزیه کرد

یک جهنم شهوتی در آن پیدا کرد ،

.

.

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

 

 

 

فکر می کنی  افسانه ی "شهر موعود"چه قدر می تونه حقیقت داشته باشه؟ اصلا مگه همچین افسانه ای هم هست؟! آره هست خیلی ها با این شهر موعودشون زندگی می کنند، به سمتش سجده می کنند ،به سمت قبله...ولی من این واژه ی شهر موعود رو اولین بار از دل خودم شنیدم  از درون بدون این که حتی این تئوری رو برای خودم داشته باشم این قضیه سال های ساله که داره از درون صدام می کنه و ما به ازای بیرونیش رو هم بار هاو بارها به گونه های متعدد دیدم ،فکر که می کنم دبستان بودم که اولین بار حسش کردم و خودم رو تو فضای خیالیش قرار دادم حتی بدون این که دیده باشمش،"شیراز": شاید به خاطر شبیه بودنش به نام فامیلم بود به این که چرا توی هر دو کلمه ی شیر تکرار شده و چرا مفهوم کلمه ی شیر در هر دو کلمه این قدر عجیب می شه و ترکیبی نامفهوم در ذهن کودکانه ام به خودش می گیره،"شیراز"شیراز را با عکس های کتاب تاریخ دبستان شناختم و با زمزمه های پدرم از عظمت از باستان از ستون های سنگی شیر های سنگی و خوب یادمه که چگونه تک ستون بلند ایوان خانه را در کنار درگاه های سنگی اش با عکس های ماه عسل بابا و مامان در تخت جمشید تطبیق می دادم و افسانه ی شهر موعود برایم قوی تر می شد و در خانه ی قدیمی احساس عظمت را درک می کردم......تا دبیرستان که لابه لای خشکی دروس بیربطم دست و پا می زدم همچنان عظمت شهر موعود در سرم بود و به دنبال درسی می گشتم که برایم از افسانه های شهر موعود بگوید  وهیچ درسی از این حس حرف نمی زد تا اینکه سفر کردم در بهار سفر کردم و بی آنکه  چیزی از بهار شیراز بدانم بوی عجیب و غریبی می شنیدم و گل های بنفش رنگ رویایی رو به درخت ها یش میدیدم که روانیم می کردو هر بار تعلقم را بیشتر به ستون های سنگی حس می کرد این شهر انگار از یک زندگی قبلی برای من آشنا بود هیچ حس مسافر نداشتم و چندین بار سفر کردم و تمام این چهار سال خوشبختی درس هایی بود که برایم افسانه ی شهر موعودم را تکرار کند و انسان هایی از این دیار در زندگی ام آمدند که بوی همان بهار ها میدادند و عزیز و عزیزو عزیز هستند بعد کم کم شهر موعود به خودش راهم داد آنقدر که گذاشت شبی در میان ستون های سنگی پارسه روی خاکش بشینم و گریه کنم تنهای تنها بدون این که هیچ توریستی با دوربین عکاسی اش حضور داشته باشد من بودم و شب و تخت جمشید و انسانی از همان دیار که جدا از این حرفها عزیز و عزیز و عزیز است آن شب پارسه او را هم چون شهزاده اش پذیرفته بود ما یک جا بودیم یک عظمت ما را گرفته بود اما هر که هم به راه خودش بود و در خیالات خودش ...به خودم که آمدم دیدم در تچرم و شب است و هجوم مهربان اسطوره و او نیست ...او که انگار هیچ وقت نبود و نبودنش مرا به یاد افسانه ی شهر موعودم می انداخت ...نامش را فریاد می کشیدم در میان پارسه نه از سر ترس از  هجوم اسطوره های مهربان و تنهایی که به این بهانه و از سر دوست داشتن و رنج دوست داشتن و افسانه ی شهر موعود که به حقیقت رسیده بود نامش را که فریاد می زدم حس می کردم رازم را در قلب اسطوره ها می کارم برای تک تک سنگ های کوه مهر رازم را می گویم و تمام تاریخ حرف مرا می شنوند و من داشتم عهدی می بستم با قلبم و سرزمینم و اسطوره ها....عجب شبی بود که بعد از ده یازده ماه تازه می توانم ازآن بنویسم و همچنان شهر موعود و پسرش در دلم می تپندعمیق تر از این حرف ها ...مخصوصا حالا که بوی بهارش را هم می توانم بشنوم مخصوصا حالا که الهه ی آبش فضای شخصی ام را پر کرده و نقش قالی هایش با من حرف می زند و در من تبدیل می شود به نقش ،رنگ و سفالینه....باز کتاب را باز کردم ذوق شاد و نوی مردمش را می بینم و می خوانم ودلم  شاد میشود ...برای زندگی من همین حضور افسانه ی شهر موعود کافی ست همین تپیدن نام فرزندش در قلبم کافیست همین گرم بودن دلم به مهر کافیست همین فهمیدن قالی هایش ....همین دوست داشتن هاو دوست داشتن ها....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

مردی بینوا با یک زن و سه تا فرزند،زندگی می کردند در یک خونه ی کثیفی با نکبت و گند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

سواران آبی

سوار آبیفام اثری از کاندینسکی

نامی از جمعی کمابیش متشکل از نقاشان پیشرو در آلمان بر خود نهادند (۱۹۱۱)رهبری گروه را کاندینسکی ، مارک و ماکه بر عهده داشتند. محتملا این نامگذاری ناشی از دلبستگی کاندینسکی به رنگ آبی و علاقه ی مارک به اسب بود .گرچه نقاشان  گروه سواران آبیفام  به جنبش اکسرسیونیسم وابسته بودند در کار و جهان نگریشان با یکدیگر متفاوت بودند هدف ایشان تجسم واقعیت های درونی بود که از نظر امرسیونیست ها نهان مانده بود  .به سخن دیگر اینان در کارشان بر بدوی گری، مفاهیم معنوی و شهودی ، صور انتزاعی و جنبه های نمادین و روانشناختی خط و رنگ تاکید می کردند .

کاندینسکی:به سبب ذهن پربار و زبان نو مایه اش یکی از شخصیت های اثرگذار در هنر سده ی بیستم به شمار می آید .عموما او را پیشگام نقاشی انتزاعی می دانند . وی نخست در رشته ی حقوق تحصیل کرد و بعد ها به نقاشی پرداخت.کاندینسکی را به عنوان کسی که از رنگ های سرد شدید استفاده کرده می شناختند.کاندینسکی مجموعه اثری دارد به عنوان بدیه نگاری و در این آثار است که میبینیم چگونه نگاه اکسپرسیون او به نگاهی انتزاعی می رسد و با موسیقی پیوند می خورد همچنین استفاده از رینگ تیره از ویژگی های کار اوست که دیگران اعضای این گروه نیز  از این ویژگی متاثر می شوند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

هوم...عرض شود که "اکسپرسیونیست".

اپیزود اول:" نظرتون در مورد اینکه ساعت ۱۰ شب یک دفعه گوشیتون زنگ بزنه وقتی تلفن رو برداشتید از اون طرف فقط یکی براتون گیتار بزنه چیه؟!"

دوم"سخته بعد از یه مدت طولانی لالی شروع کنی به نوشتن هان؟آرره از آخرین پست خیلی گذشته روزها بود که هیچ دلم نمی خواست بنویسم حتی هیچ فکر نویی هم در رفت و آمد نبود تا اینکه کم کم نتایجی حاصل شد و امشب "اکسپرسیونم"

سوم"آیا چیزی آرامش بخش تر از دیدن اسکلت آدمیزاد می تونه باشه؟!"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط لوتوس  |