ببین که آدمی زاد چه قدر باید زور بزنه تا چرندیات رو از خودش دور کنه...آره رفیق.میدونی زندگی درست مثل نقاشی می مونه یک جدال دلنشینه جدالی که تمام مغزت رو تسخیر می کنه و تو در تمام مدت وجودت رو وقف این می کنی که چیزی به هم نریزه و همه چیز رو کنترل کنی آره دقیقا شبیه نقاشیه همون طور که نقاشی رو نمیشه فقط با "احساس"پیش برد تمام حرف من اینه که وقتی به لذت عمیقتر میرسی که مغز و حست در ترکیبی قوام آمده با هم فعالیت کنند من این در نقاشی یاد گرفتم و حالا در زندگی به کار میبرم و این دقیقا با موضوع چرندیات رابطه مستقیم داره میدونی این چرندیات مبارزه ی خستگی ناپذیری رو می طلبه اون هم درست زمانی که تو حقیقت برتری رو در زندگیت کشف کرده باشی و بعد به دور و برت نگاه کنی و خنزر پنزر هایی رو ببینی که بر اثر نادونی دور و برت جمع شدند و اونوقته که تو باید وقت زیادی صرف کنی تا بتونی چرندیات انباشته شده رو حذف کنی .چرندیات دامنه ی وسیعی دارند از شیوه ی حرف زدن و طرز فکرت بگیر تا سی دی ها و کاست هایی که رو هم جمع می شند .چرندیات دقیقا شبیه ویروس جهش یافته به راحتی وارد فکر و رفتار می شند و خیلی زود تبدیل می شند به چی؟به عادت....و این زمانیه که تو دیگه حتی به وجود این مسائل و تجزیه تحلیلشون اصلا کاری نخواهی داشت و فکری هم نمی کنی واین خوب نیست اصلا خوب نیست.
چند ماهیه که بخش زیادی از انرژی من روزانه صرف سامان دادن به اوضاع میشه نظم بخشیدن به همه چیز اونجوری که خودم می خوام نه اون جوری که پیش میره یا اتفاق می افته این نظم بخشیدن شامل همه چیز میشه از تمیز کردن خونه و اتاق و وسایل و لباس هام تاروابط بین آدم ها تاافکار و شخصیتم...اینه که تازگی ها فهمیدم چه قدر سیب ها رو اکسپرسیو گاز می زنم!


آب.
بله...گردش محتاطانه و تک نفره ی امروز من در کنار زاینده رود چند تا جمله ی نقض و اندکی عکس به همراه داشت.
اول .اکسپرسیو آب؟!امروز به دنبال بهانه ای در آب می گشتم که حس پر انرژی من رو ارضا کنه رنگ هایی از خانواده سرد و طیف های نزدیک به هم هیچ آن رنگ خونی را که درون من در غلیان است را نشان نمیدهد حتی وقتی آبشار می شود تازه رنگش سفید میشود...حالا ببین کاندینسکی با این رنگ های سرد چه طور پیشرو اکسپرسیونیسم بوده!
دوم.کلیشه ما یا شاید بهتره بگم من همیشه این آب رو با یک نگاه همیشگی دیدیم ! فکر می کنی همین که به به حضور کلیشه پی ببری از شرش رها می شی؟نه خیر هرگز...اگه تونستی زاینده رود رو با یک نگاه جدید ببینی فوق فوقش شاید به صورت یک نقاشی امپرسیونیسم نگاهش کنی ...مزخرفه...این که بخواهی هستی رو از نشخوار کردن نگاه تجربه شده ی یک نقاش مرده نگاه کنی...باید به نگاهی خالص از حقیقت هر چیز رسید.
سوم:من به دنبال راهی هستم که حس واقعی آب را با بیان پر تاب خودم در جایی با هم یکی کنم ...اما حرف من خیلی خیلی تند و تیز تر از سبز آب زاینده رود است....سبز آب زاینده رود؟! چه احمقانه این مایع بی رنگیست که هر رنگی را به شیوه ی خودش بیان میکند فقط کافیست که در دلنش بنشیند.
این نوشته ها نه غم نامه است نه از سر دلمردگی که چنین باورهایی رو روزهاست که کنار گذاشته ام اینها فقط نگاه دقیق تریست در روزمرگی تا حرف های نویی از لابه لاشان بیابیم.اینها در واقع نقاشی اند تمام دنیا نقاشی است.
روز دوم
مردی که 23 کروموزوم اش را با زنی که 23 کروموزمش رو برای به وجود آمدن من به اشتراک گذاشته بود تمام روز از هم دور بودند هیچ با هم حرف نزدند کاملا تنها شب شد مرد در مجاورت خواب بود که باز دعوا...همونطورکه گفتم این" موضوع جدل " اصلا اهمیتی نداره ریشه هاست که ریشه دوانده...حالا به درک فکر میکنم به این که چه طور شده ام رنگ پاساژ در ترکیب 46 کروموزوم من می فهمم من زن را میفهمم من مرد را هم میفهمم اما آنهاهیچ راهی به سمت هم ندارند در حالی که من به عنوان پاساژ می توانم به هر دو جهان سفر کنم.چرا؟این قضیه ی درک تا حدی برایم جدی میشه که ذهنم دنبال انسانی می گرده که هیچ درکی از هم نداشته باشیم تا ببینم رابطه ام در مقابلش چه طور شکل می گیرد به عنوان مثال"مدیر گروه" ام رو در نظر میگیرم .خوب میشه گفت کار واقعا سخته وقتی نشه حرف زد وقتی نشه ایمان و باور قلبیت رو به سمت دیگری بچرخونی......باز مغزم رو حفره های زیادی پر کرده اینکه پس اگر درک تا این حد برای زن و مرد غیرممکن بوده پس چهطور در به اشتراک گذاشتن 46 کروموزوم به تفاهم رسیدند.وقتی خودت سند باشی ... کار چه پیچیده است.آن هم وقتی از عمر این سند 22 سال گذشته باشد، زمان زیادیست برای دوست شدن با خودم فکر میکنم اگر من و مدیرگروهم رو 22 سال در جزیره ای تبعید می کردند چه اتفاقی می افتاد ؟ساده انگارانه است اگر فکر کنیم با هم دوست میشدیم ؟! شاید اصلا این مقایسه درست نباشد چراکه مسلما هیچ وقت بین من و مدیرگروهم مسئله ی به اشتراک گذاشتن کروموزوم ها مطرح نمی شد... وما حتی از ابزار لمس و بوسه هم فقیر می ماندیم اما من خودم دیدم که دیروز صبح مرد زن را بوسید و حالا در دو نقطه دور از هم خوابیده اند تنها و دلشکسته...اینجا درست همانجایی ست که شباهت عجیب بودگی رو بین نقاشی و انسانها میبنم .رنگهای غلیظ و ترکیبی !
قضیه اینه که تازگی ها نمی فهمم آدم های دوروبرم عجیب ترند یا نقاشی هام؟!
این رو وقتی فهمیدم که داشتم نقاشی می کردم همزمان در عجب بودم که چه قدر این رنگ ها و این نقش ها برای خودم عجیب اند .واقعا عجیب اند هربار که صفحه ای پر میشه مثل غریبه ای بهش خیره میشم و با تعجب بهش نگاه می کنم؟
اما الان حدود 26-27 ساعته که دارم فکر می کنم آدم های دور و برم هم خیالی اند درست شبیه نقش نقاشی هام...من دارم تمام سعی ام رو می کنم که بتونم بگم چه قدر این جریان عجیب بودن مهمه و تا چه حد حقیقت داره پس لطفا کلیشه ی کلمه ی "عجیب" رو از سرتون پاک کنیدو سرسری ازش نگذرید وبه معنای محض اون فکر کنید تا سلول های مغزتون درگیرش بشه .فکر نمی کنم نیاز به گفتن باشه که دیروز اول فروردین و روزسال نو بودو بیان دوباره تقدس عید و احترامی که همه دلشون می خواد به عید بگذارند و باوری که دوست داره سال نو رو خوب شروع کنه...اما اینجا اصفهانه" یعنی جای همیشگی که من خوب می شناسمش" و همون مسائل همیشگیش که همیشگی اند و انگار این باور "همیشگی " عمیق تر از مسائل دیگرشه ...دقت کنید چیزی که در نقاشی واقعیه اینه که شما یک شادی عمیق رو در ترکیب دلخوش کننده ی رنگ های خالص سبز زرد قرمز و آبی هرگز به دست نمی آورید !بهتر توضیح بدم :مثلا شما یک روز از روزمرگی تون خسته میشید و تصمیم می گیرید یک شادی ناب رو تجربه کنید ،انتظارتون در همین حد تجربه کردن یک دنیای شاد ایده آله دنیایی که دور از زندگی معمولی باشه ،محض باشه وشاد بعد به سمت رنگ های خالص میرید رنگ هایی که با هیچ چیز مخلوط نشده اند قرمز آبی و زرد محض!و چیزی می کشید فکر می کنید چه اتفاقی می افته؟همین جا قضیه رو با انسان ها در آستانه ی سال تحویل مقایسه می کنم انسان هایی که از هم و از زندگی و از کار و از شهر خسته شدند و دلشون می خواد یک فضای محض و شاد رو تجربه کنند ...خیلی کارها هم برای این منظور انجام میشه درست شبیه یک صحنه تئاتر همه چیز مثل رنگ های خالص زیبا به نظر میرسه و سال هم تحویل میشه ،چه اتفاقی می افته؟!متوجه شدید؟!در واقع هیچ اتفاقی از کنار هم قرار دادن دلخوش کنک رنگها و تحویل سال دلخوش کننده نمی افته...می خوام بگم منی که به دنبال شادی عمیق بین رنگ های خالص می گشتم هرگز به هدف شادی عمیقم اینچنین نمیرسم بلکه وقتی این شادی بی انتها رو می یابم که کاغذم دچار ترکیب عجیب و غریب رنگ های ترکیبی بشود. رنگی که چیزی از سبز و اندکی از سرخ و شاید هم کمی زرد در خود داشته باشد...معجونی غریب و در این لذتی عمیق نهفته است....حالا چرا می گم آدم ها عجیبترند؟چون انگار تمامشون به صورت غریزی این جریان رو فهمیدند و به صورت ناخودآگاه این قصه ی دلخوش کنک نوروز رو باور ندارند برای همین این گوشه و آنگوشه حرف های روشنفکرنمایانهای رو کم کم می شنوی که با تحویل سال هیچ اتفاقی نمی افته؟یا عید هم خبری نیست !ولی همشون هم سعی می کنند خودشون رو بچسبونند به این شادی کوچک رنگ های خالص نوروز و ارضا هم نشوند ...چون زندگی واقعی انسانها خیلی خیلی از خلوص رنگ های ناب دور شده ،ما به هم پیچیده ایم میدونی در واقع خیال ایده آلی وجود نداره"خیال ایده آل "خط کشی شده و تر و تمیز وجود نداره ...برمی گردم به دیروز اول فروردین و روز سال نو وقتی که مردی که 23 کرومزوم اش را با زنی که دقیقا 23 کروموزم اش را برای به پدید آمدن من به اشتراک گذاشته بودند دعوا کردند .در اینجاست که میشه فهمید "موضوع " اصلا اهمیتی نداره یک موضوع فقط بهانه ایه برای شروع شدن یک فایل و انسان های پیچیده هستند که از موضوعات ساده و پیش پا افتاده رنگ های مبهم می سازند.فکر من به دنبال تجزیه و تحلیل این روابط مدام در تکاپوست...اینکه چه طور یک دلخوشکنک توان ایجاد یک دلخوشی عمیق تر رو نداره یا اینکه چرا نمی تونه بهانه ای برای مهربونی بشه؟!