تبليغاتX
لوتوس
خسته ام روز شلوغ پلوغی بودکنار کوره ی دست سازمون با ۱۰۰۰ درجه حرارت شاید بعدا در موردش گفتم...فردا باز سفر و باز جاده...به سمت شمال خواهم رفت با چشمانی تشنه.
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

من و پدر بزرگ میرو

برای دوستانی که داستان من و اناهیتا را دنبال می کنند.مدتی ست که فضایی شخصی را در کار هایم تجربه می کنم ،فضایی که به عقیده ی بسیاری خیلی " فانتزی " است! در صورتی که ابدا من چنین راهی را دنبال نکرده ام و از طرفی هم چنین احساسات فانتزی  نامی را خیلی کم رنگ در خود دارم در عوض اگر خودم بخواهم به توصیف کار هایم بپردازم آنها را دارای ویژگی می دانم که معصومیتی کودکانه را با وحشی گری و هرتی و یغوری نشان میدهند بله و در واقع این چیزی است که من هستم این جمله همان بیان دو شخصیت متناقض من است که مجبورند با هم کنار بیایند و شده اند ویژگی " من " ! حالا من راه خود را پیش می رفتم که به خواهش چند باره استاد بالاخره رفتم و کتاب "خوان میرو " رو گرفتم !....خودم مانده بودم واقعا مانده بودم و هنوز هم در عجبم!شده ام عین کاشفی که در خانه را روی خودش بسته و می خواهد جریان الکتریسته را کشف کند وقتی کشف می کند در را می گشاید و با چشمانی بهت زده میبیند شهر پر از چراغ  های برقی شده است!کار هایم خیلی شبیه به آثار میرو شده بود ،یه لحظه فکر کردم وای چه قدر میفهممش یه لحظه حس کردم دلم برایش تنگ شده و بعد دیدم سال ۱۹۸۳ یعنی فقط دوسال پیش از تولد من فوت کرده چه پیوندی بین من و میرو می توانست باشد ؟!داشتم فکر می کردم که یادم آمد همین همذاتپنداری را درست وقتی گیتار فلامینکو میزنم هم حس می کنم در موسیقی و هنر اسپانیا چیزی مشترک برای من هست و من همیشه یک کولی بوده ام همیشه .موسیقی فلامینکو که با درک و فهمیدنش است که جان می گیرد و قوی میشود همین قطعات عجیب که در خودشان می گریند و خرد می شوند و در خودشان فریاد میزنند گویی اشکی که ریخته اند راهی به دنیای رمانتیک ندارد راهی به هیچ کجا ندارد اشک باید ریخته شود مثل تمام قانون های طبیعت و آنچه به دیگران مربوط است فریاد خشنی است که نواخته می شود فریادی که برای دفاع از صداقت بر می آید.میرو را دوست دارم و فضای شخصی ام را و جاده و رفتن و رفتن و رفتن را .آنچه اهمیت دارد ریشه های ماست نقطه های شروع ما که یکی بوده است من از سیلک و شوش و نقوش چندین هزاره ی گلیم شروع کردم او هم از بطن بدویت و این چنین است که باز هم به هم رسیده ایم یعنی هیچ اشتباهی رخ نداده ما در جریان منطقی راه خودمان هستیم پدر بزرگ میرو.

 

 

joan mirojoan miro

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

صحبت از ظرافت مرزهاست، یا حضور و عدم حضور ظرافت هایی در کار که عملا شدن یا نشدن یک  اثر هنری را باز می نمایاند.ظرافت هایی که هم برای هنرمند و هم برای مخاطب مطرح می شوند.اما شایددر واقع لزوم درکش برای مخاطب حیاتی تر باشد چرا که هنرمند راه خویش را پیش می رود به راهش ایمان دارد و در صدد اثبات چیزی به کسی هم نیست.در حالی که این مخاطب است که تا در گیر نشود همچنان درگیر باید ها و نباید های خودش است .و تا چه حد بی معنی است تعریف کردن چند چهارچوب مشخص برای پی بردن به "شدن "یا "نشدن"یک اثر.ارزش های یک کار نیازمند حضور هوشیار درک هستند.

آنچه که همچون حجم متراکم شده ی یک کلیشه از ذهنم برداشته شد را مدیون تامل در آثار "ایران دررودی"و خواندن کتاب "در فاصله ی دو نقطه "اش هستم .برای بار نخستی که کتاب را ورق زدم آثار برایم از تیره ی آثاری نقاشی ایرانی آمد که نسل نقاشان اوایل انقلاب درگیرش بودند.اما تا به اتمام رساندن کتاب هم به خودم اجازه ی مطرح کردن اینچنین ادعایی را ندادم.حالا پی برده ام که آنچه که حقیقت داشته است حضور یک کلیشه در نگاه من بوده است که باعث میشود دور اثری کادری بکشم و آن را دردسته و مجموعه ای بگنجانم.فکری از سر من و از ذهن بسیاری دیگر عبور می کند در حالی که تسلط کامل نقاش بر بوم و رنگ و حسش کاملا مشهود است و با کنار نهادن این نگاه بی معنی می توان به لذت درک حضور حقیقتی در آثارش رسید.

و چه لحظه ی نابی ست لحظه ای که هنرمند اثرش را بر دیوار آویخته و مخاطبی دارد از شدت خشم و غیظی بی معنی گلویش را به خاطر منطبق نبودن ویژگی های کار با کلیشه های ذهنیش پاره می کند و هنرمند بی خیالانه لبخند گنگی بر لب دارد و به نقطه ی مبهمی در دور دست می اندیشد.

bohte dasht 1992

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

و تهران ...

تهران هم درست عین زندگی نشان یین و یانگ را در خود دارد ، تاجایی که نمی توانی بگویی شهر خوبی ست یا بد.تهران درخود تضاد های عجیب و غریبی  می پروراند که شخصیتی پیچیده برایش پدید آورده ،شخصیتی شبیه شخصیت یک "انسان هوشیار معاصر" ،شخصیتی که نفوذش در تک تک انسان ها اجتناب ناپذیر است و حیاتش با حرکت ،هوشیاری وجریان درگیر می باشد. از تکرار دوباره ی واژه ی "جریان" تلنگری به گرد و غبار فسیل شدن می زنم...

تاتر شهر خوب بود اما من بیشتر به شور تاتر خیابانی ای فکر می کنم که دانشجویان تاتر در مقابل در تالار وحدت اجرا کردند همیشه برای اتود ها ارزش زیادی قائل بودم در اتود است که ایده دیده می شود و امید و آزادی تصور وخیال و کار پی در پی وشور و زندگی کردن در یک سطح بالا بدون آنکه انباشتگی آرمانگرایی و تکرار روزمرگی تو را بیازارد و همین اتود های کوچک و تکرار شونده هستند که صحنه ای می آفرینند با سی و پنج ، شش نفر بازیگر و ترکیب قوی از نور، دکور ،صدا ، بازی و مفهوم تا آنجایی که به همه چیز شک می کنی و باز به همه چیز مطمئن می شوی .کلبه عمو تم داستان قوی و قوی است که به تو همان صحت حس داستان های بلند ویکتور هوگو و تمام داستان های کلاسیک را میدهد ...کمی به این که مضمون داستان بتواند جذبم کند مشکوک بودم  اما از آنجایی که کم کمک یاد گفته ام همه چیز را از نگاه خودم ببینم و از آنجایی که داستان و کار قوی این قابلیت تعدد نگاه از زوایای مختلف را در خود دارد شکم بر طرف شد به نوعی شاید از دید کارگردان یا حداقل از دید خودم ما هم برده های سیاهی هستیم  که کتاب قانون به طرز خنده دار و احمقانه ای برایمان وارونه نوشته و خوانده می شود.و چه قدر رنگ سیاه زیر پوستمان و پوست پدر و مادر هایمان انباشته است سیاهی حاصل از کوبیدن هاون زندگی و برجا ماندن این عصاره ی ناب سیاه رنگ و تجربه ای عمیق در زیر پوستمان .نمایشنامه پر بود از حضور چهره ی تکیده و سیاه رنگ مسیح مصلوب و چهره های خام و سفید رنگ مسیح های وارونه و کتاب های مقدس وارونه تمام اینها با مخاطب همذات پنداری می کردند یا شاید هم درد و دلی صمیمانه ولی همیشه این بطن داستان های کلاسیک است که قابل تجربه و زیست است این طول داستان است که به بیان درد مشترک می پردازد و این نهایت و آخر داستان است که ریشه در آسمان دارد و پر است از بر افراختن پرچم های سفید "آزادی"..."آزادی " از آن واژه هایی ست که سعی می کنم هیچ وقت از بیرون به آن فکر نکنم سعی می کنم همیشه تا آنجایی که کشش دارم از درون تجربه اش کنم با تمام هوشی که غل و زنجیر ها از آن بی بهره اند.جالب بود که پشت در توالت های سالن تاتر به جای نوشته های پوچ نوشته شده بود"زنده باد دموکراسی!".

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

باز جاده...تهران ۱۰ صبح فردا...تئاتر شهر...نمایشگاه کتاب...کیلومتر ها من و تنهایی وقت خواهیم داشت گپ بزنیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط لوتوس  | 

ناگهان در زندگی باز شد و من از پردیس خیالاتم به میان شهر و انسان هایش شلیک شدم.دور عوض شد دور جوانی پدر و مادر و کوچکی ما همین چند ماهه تمام شد حالا همبازی ها هر کدام درست در همین چند ماهه دارند مسیر های خود را بر می گزینند یکی تا چند هفته ی دیگر ازدواج میکند ،دیگری در پی مهاجرت است ،درس آن یکی تمام شد و حالا سر کار میرود ،یکی دیگر به تازگی پدر شده است...این دور دوم زندگی ماست که بی صدا در طی چند ماه گذشته آغاز شد و میرود تا سرنوشت نسل دیگری را رقم بزند دوری آغاز شد که 30-40 سال بعد باید به نظاره ی نتیجه اش بنشینیم.دوری که برای من با بلوغی دیگر آغاز شد...ماه هاست که خانه ی تنهایی ام را ترک گفته ام آنچنان که حتی حرفی از بازگشتنم نزدم یا کمتر به آن اندیشیده ام تنهایی دلنشین و سکوت پر معنای روزهای اول به توهم و مالیخولیای روزهای آخر تبدیل شد تا آنجا که غریزه وار  درست همانند جنینی که به طور طبیعی از مادر زاده میشود بی آنکه حتی به فلسفه ی کارم فکر کرده باشم دیدم که روی کاناپه در میان انسانهای صمیمی و روزمره ی خانه همچون قطعه پازلی آرام گرفته ام...حالا به این فکر میکنم که نباید به این داشتن امکان انتخاب فرصت های متنوع در جوانی چندان غره شد روح پر شور و تنوع طلب من در این روزگار افق وسیعی از پهنه ی زندگی را در جلوی خود میبیند ،امکان انتخاب مسیرهای مختلف و وسوسه ی چشیدن طعم گوناگون هر تجربه ای را در خود حس می کند اما شاید باید اندکی بیشتر دوام آورد باید کمی سنتی تر بود ودر تجربه ای کاملا قوام آمد شاید باید کمی صبورتر بود و زحمت بیشتری برای به دست آوردن و نگه داشتن کشید.باری روزهای روزها از پس سپری کردن این تجربه ی عجیب دچار بهت زدگی شده بودم ،چهار سال از نخستین بارقه های سفرهای تجربه ی من می گذشت ومن در آستانه ی انتخابی دیگر قرار گرفته بودم ،چهار سال از یافتن و تجربه کردن نخستین علایق کلی ام به هنر می گذشت و حالا بحث تخصص تبدیل به نیاز شده بود . چهار سال از شروع تا انتها ی تجربه ی عشقی ، بی فرجام می گذشت و حالا زمان از من انتظاری دیگر داشت و زمان دیگر از زبان گنجشک های صبحدم حرف نمی زد زمان حالا کت و شلوار پوشیده بود و صورت جلسه امضا میکرد.حالا فرصت خیالبافی در رویای میکلآنژ و پیکاسو گویا به پایان رسیده بود حالا باید ذره ذره برای خودت ، تنها خودت میجنگیدی حالا تمام اسطوره ها در پس زمینه قرار گرفته بودند و خودت شده بودی تنها اسطوره ای که می توانست وجود داشته باشد.برای هر کار باید نامه می نوشتی برای هر نامه ای باید صبر می کردی در جواب هر صبری پاسخی منفی می شنیدی و دوباره از نو مغزت را برای یافتن راهی دبگر به کار می انداختی از هر سوراخی که وارد میشدی یک ابولولو مقابلت شاخ میشد .مغزی که در چهار سال گذشته امکان شنا کردن و خروار خروار طرح زدن را داشت حالا در میان فشار ترافیک شهر فقط به گذشتن از میان ماشین ها فکر می کرد به یافتن راز بقا در میان مردم شهر و ساختمان های زشت و نگه داشتن باور های نوپای سنتی از مد افتاده اش.و شهر عجیب شلوغ بود و مردم عجیب مبهم !تا حالا که میبینی دارم می نویسم ...یعنی آنقدر دوام آورده ام که دوباره شروع کنم به نوشتن در حالی که اگر از اعماق قلبم خبری بخواهی برایت از دلهره و ترس از تنهایی می گویم.

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط لوتوس  | 

:) به جایی رسیده ام که ترجیح میدهم نه چیزی بگویم نه حرفی بنویسم...چرا که نوشتن روزمرگی ها و خوانده شدندش یعنی تکرار روزمرگی و تکرار من...و تکرار من به مخاطب ربطی ندارد.آن هم من که تمام زندگی ام پر بوده از حضور خیال و تکرار بابالنگ دراز ها من همانم همان...همان جودی آبت تنها و ناهنجار و دلتنگ و منتظر خیالاتش من همان دختری ام که سایه ای بر دیوار مرا کافی ست تا بقیه ی عمر با خاطره اش بازی کنم و منتظرش باشم و برایش دلتنگی کنم...حالا می بینم که تعادل به هم خورده و حجم متراکم دلتنگی ها و منتظر ماندن هایم از خاطراتم خیلی بیشتر شده  و آنقدر از خاطره و انتظار و دلتنگی گفته ام و نوشته ام که حتی برای خودم هم دیگر اینگونه نوشتن اهمیتی ندارد  حتی اگر تنها چاره ام باشد...حالا وقتی دلتنگ می شوم وقتی صدمه می بینم وقتی با کابوس های شبانه اش ناله میکنم فقط میدانم باید صبر کنم تا زمان بگذرد حالا فهمیده ام مشکل از بابالنگ دراز های بی گناه نیست سایه ها بی تقصیرند چیزی درون من است که آرامم نمی گذارد...چیزی در من است که مرا درگیر سایه ها می کند انسان های غیر واقعی توهمات نمادها و این منم که باید به تنهایی ادامه دهم...

امروز کاسبی کردم! مجسمه های سفالین لعاب زده ام را گذاشتم تا بخرند فی البداهه هایم را.تازه فهمیدم کاسب نیستم وقتی از مشتری پول می گرفتم چیزی از اعماق قلب گر می گرفت .پول می گرفتم و مجسمه می فروختم حس کردم از چشمان مشتری شرمنده ام دلم می خواست پول را پرت کنم دستم را دور گردنش بندازم ببوسمش بگویم تو این را دوست داری عزیزم؟مال تو  همین که تو این را دوست داری باید ببوسمت باید برویم زیر آن درخت بید کنار رود بشینیم و با هم دوست ها ی خوبی شویم .چرا باید از تو پول بگیرم ؟ برای فروش یک جرقه از ذهنم چند ساعتی کار...تو چه دوستداشتنی هستی و من چه موجود مبهمی باید پول  بلیط اتوبوس و ژتونم را در بیاورم.کارم را به تو نفروشم چون کمتر از هفت تومن پول داری از توی دیگری اسکناس های سبز بگیرم ...میدونی کسی نیست که آرامم کند.

عاشق شدی...بالاخره قلبت تپید ، نه برای من که برایت می مردم  ،برای دوست مشترکمان که خودش عاشق فرد سومی یست حالا به اضلاع این مثلث عشقی خوب نگاه کن. از روزی که برایم گفتی چگونه دوستش داری  ومن ذره ذره چیز مبهمی در سینه ام حس می کردم روز از شب جدا شد روز  شد سهم قهقهه های من  میان شما دو تا و دیدن چشمان عاشقت که چه پر حس و عمیق نگاه می کند این روزها و دست هایت که چه سخاوتمند شده است این روز ها ...روز ها شده است سهم دلخوشی های مبهم من  از این که عاقبت قلبت را نرم شده دیده ام و نگاهت را مایع.و شب ها که سهم کابوس هایم است برای نبودنت و شب ها که سهم سرزنش کردن خودم است برای دوست داشتن و شب ها که کشتارگاه احساس است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط لوتوس  |