و اما بعد از ژوژمان همه چیز روی یک روال نرم افتاد و پیش رفت از رفتن من به کلوپ طراحی ،تا فیلم دیدن و شرکت در جلسه نقد و بررسی ، مطالعه تاریخ هنر،و نهایتا پیش آمدن یک ورک شاپ سه روزه توتال آرت "دکتر ضیایی"که تجربه خوب و مفیدی بود و به انسجام فکری و داشتن تجربه های عملی خیلی کمک کرد .
اما در دو سه روز اخیر خاله و دخترخاله هایم از امریکای دور به ایران آمدند ! اینها آدمهایی هستند که همیشه برایم جالب و اسطوره ای بودند ؛ زنانی قوی و مستقل ،زیبا و پر از شور زندگی ،با لباس هایی خوش رنگ و عطرهایی خوش بو و سورپریزهایی متنوع."آناهیتا"ده سالی از من بزرگتراست و در بچگی شاید تنها الگویی بود که من در نظر داشتم .همیشه ناخودآگاه جذبش میشدم و همیشه دور بودنشان کم ماندنشان جداشدنمان آزارم میداد ،چشمان آبی رنگش به نظرم خارق العاده میرسید و دوست داشتم ساعت ها به ریزه ریزه حرکات دلنشینش نگاه کنم ،به ذوقی که نسبت به همه چیز داشت ،خوب به یاد دارم تولد پنج سالگی ام را یک جعبه ی مستطیل شکل با پاپیونی نارنجی رنگ بین تمامی هدیه ها بود و ذهنیت من در مورد استاندارد یک هدیه کاملا بیان می کرد چیزی داشت که در دیگر هدیه ها نمیدیم آن شب تمام کادوها لباس بود ،لباس هایی که گاهی اندازه در میامد و گاهی تنگ بود ،چندان شورانگیز نمینمود اما هدیه آنا قوطی مستطیل شکل با ربان نارنجی اش : بک مجسمه گچی از یک زن با دامن پف دار اروپایی و رنگ صورتی فوق العاده اش بود!دامن پفدار مجسمه سوراخ سوراخ و مجسمه در اصل چراغ خواب بود!به سان عروسکی به آغوش میفشردمش و سالها به چهره و مدل لباسش خیره می شدم و طرحش را می کشیدم هنوز بوی آن لحظه را در اعماق مغزم میشنوم !دومین هدیه اش همچون جادویی بود که سالها و هنوز در هاله اش هستم ،یک نوار ویدوئی آن هم درست زمانی که داشتن ویدئو جرم بود و پنهانش میکردیم !همچون یک گنج واقعی برایم با ارزش بود یکی از سرمایه های کودکی ام بود ."سیندرلا"وچنین شد که با والت دیزنی آشنا شدم هزاران بار دیدمش با تمامی جزییات بعد کارتونهای دیگر ش را دیدم ونهایتا در دبیرستان بود که من به هوس انیمیشن گرایش خود را به سمت هنر چرخاندم.
درست ده سالم بود که یک کیک تولد عجیب برایم پخت یک کیک بزرگ که عدد ده را نمایش میداد آن شب در ذهن کودکانه ام همچون فستیوالی رنگین نقش بسته ،آنا برای همه چیز جور دیگری می اندیشید و برای من همیشه نو ،زیبا و مهربان بود و یکی از نادرترین آدمهایی بود که سخاوتمندانه مهر میورزید و پاسخ مهر را میداد.اما به ناگاه در همان ده سالگی خبر مهاجرتش آمد و من برای نخستین بار با غم عجیبی مواجه شدم که نمیشناختمش فقط سنگینش روی سینه ام عذاب آور بود اکنون نه تنها به خودش بلکه به دختر بچه ی موبور یک ساله اش هم سخت دلبسته شده بودم ،آن شب وقتی رفتند گریه کردم و هیچ چیز نمی توانست آرام بخش باشد جز کشیدن یک نقاشی از آنچه که در ذهنم از او مانده بود .بعد از آن دلخوشی ما شده بود نامه ها و عکس هایی که از او میرسید نامه هایش هم رنگین و خوش بو بود و هدیه های کوچک به مثابه بوسه های عطر آگینی درونش میدرخشید. هدیه هایی که هنوز نگهشان داشته ام.گذشت......و حالا انتخاب عنوان "آناهیتا" برای پایان نامه ام مسلما بیربط نیست ،هرچند که از ناخودآگاه برخاسته است...این چند روزه دیگر با نیلوفر کم روی خجالتی مواجه نیستم نیلوفر که نمی توانست عشقش را بیان کند نیلوفری که در قالب برنامه ی مدرسه گرفتار شده بود و باید شب ها زود میخوابید یا بنا به دلایلی نمیتوانست در کنارشان باشد ... حالا زمان گویی مهربان تر شده و کودکی کمی التیام یافته.حالا هنوز کودکی در درون جریان دارد و مغزی از بیرون به تمام "فردا باید بروی مدرسه زود بخواب"می خندد.