تبليغاتX
eggberts - هرگزی

eggberts

صفحه آخر طرحهای مدادی "هرگزیان" رو تموم کردم، نزدیک به صدمین صفحه. گرچه هنوز بخشهایی جزیی از طرحهای وسط داستان مونده اما مهم نیس. یکبار دیگه به صفحه آخر رسیدم، به پایان "هرگزیان" ، دفعه قبل زمانی بود که طرحهای ترکیب بندی کار به پایان می رسید ، عید امسال که با مجتبی تو همین خونه بودیم و گریه کردیم بهمراه آهنگی که در همون لحظه با اتمام کار و حس وحال اون آنچنان آمیخته و هماهنگ شد که بارها گوش دادیمش و دیگه اسمشو قطعه "هرگزیان" گذاشتیم... گریستیم برای کار، برای شخصیتهای داستانمان ، برای فرجام آن، برای فرجاممان، انگار که خود را سروده بودیم. خلایی بود...کار تمام شده بود . به پایان رسیده بود و داستان بسته شده بود.  و حرفی برای گفتن باقی نمی ماند. پس گریسته بودیم . انگار که زندگی ای را زیسته بودیم. گویی مسیری را پیموده بودیم ، بهمراه داستان به اوج رسیده بودیم و به انتها.

و من... بار دیگر به همین نقطه رسیده ام. تصاویر را ساخته ام، جهانی را ساخته ام، زندگی بخشیده ام و زندگی گرفته ام. بدست خود حیات داده و میرانده ام...خود را پوده ام...خود را نقش زده ام، نقش خود را زده ام، زندگانی ام را. خود را در آن در آن بافته ام.جان مایه ام را... . یعنی چه که داستان تمام می شود؟! پس من چه؟ من چرا بیرون از داستان مانده ام؟!... من کجایم؟ کیستم؟ داستان در من حیات داشته یا من در داستان؟؟؟ خالق کدامیک بوده است؟ خلق در کدام روی داده است؟...

و من می دانم که باردیگری نیز خواهد بود، سومین بار، که کار به جوهر سیاه پالوده گردد... و باز زنده خواهم شد و به انتها خواهم رسید...

 

                                                                       I should be glad of another death

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط   |